جای یکدیگر

با یاد تو به سر بردن خوش است (پسرم)...

گاهی ما آدمها چقدر سخت همدیگر را می‌فهمیم!!

حتی اگر خیلی سخت به هم نزدیک باشیم!!!

حتی اگر قلبمان مالامال از دوست داشتن باشد!!!

باز هم گویی خود را در لحظه جای هم قرار دادن برایمان سخت است.

من هم گاهی در لحظه‌ای که باید، فراموش می‌کنم این اصل مهم را...

که شاید این حرف یا کار متأثر از محیط بوده است.

پس کی می‌خواهم اینها را یاد بگیرم!!!

چرا وقتی می‌دانم، نمی‌توانم به آن عمل نمایم؟!!

چرا...؟!!

و من این فراموشی را دوست ندارم.

این نتوانستن را دوست ندارم.

پسر نازنینم دوستت دارم تا بی‌نهایت...

/ 18 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
m.reza

لبخند بزن؛ برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند، تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد ...

m.reza

فرزندان امانتی در دستان ماست لطفن امانت دار خوبی باشیم ...

عادل

سلام .از خدا می خواهم تمام غصه هایت را بر باد رود و شادی همیشه مهمان دلت باشد

داداش حسین

محمد بیابانی ام البنینم و شب دلداری من است شب زنده دار فاطمه بیداری من است امشب وصال فاطمه را درک می کنم دل بی قرار لحظه ی دلداری من است بانوی من! که لیله ی قدر علی تویی چشم انتظار تو شب بیداری من است با اینکه جای فاطمه را پر نمی کنم اشک علی گواه حرم داری من است طفلان عزیز و من چو کنیز بهشت و این بالاترین مقام نکوکاری من است عباس من غلام عزیزان فاطمه ست این ابتدای درس علمداری من است درس وفا اگر به ابالفضل داده ام بیت علی بهشت وفاداری من است روزی که بار زینبت آمد به دوش من دیدم که خویش در صدد یاری من است روحم ز درک خدمت زینب بزرگ شد این خانه جایگاه فداکاری من است در کربلا نبودم اگر یاری اش کنم شهر مدینه شاهد غمخواری من است خاک بقیع را گره با کربلا زدم اینجا حریم اشک و عزاداری من است داغ چهار ماهْ پسر دیده ام ولی داغ حسین شعله ی بیماری من است یا لیتنا به یاری کنّا معک رسید تنها دعای تو سبب یاری من است نذر تو بود هستی و دار و ندار من وقف تو آخرین نفس جاری من است

داداش حسین

چهار آینه آورده روبروی خودش چهار قبر کشیده است چهار سوی خودش چهار آینه اما مکعّب و خاکی برای روح پر از حجم و تو به توی خودش نشسته است دوباره به هم بیامیزد گلاب قمصر لاهوت را به بوی خودش ز هوش می رود آخر عبادتش دارد مقدمات خودش شیوه ی وضوی خودش اگر چه قبله شده در نماز گریه ولی نماز کعبه ادا می‌شود به سوی خودش چنان نسیم که در باغ می رود از خویش کسی نبود بیاید به جستجوی خودش زبان گرفته و با خویش شعر می‌خواند شبیه ناله ی برکه برای قوی خودش کنار مثنوی اش قطعه ی مُخَدَّره ای ست که آمده است سر تربت عموی خودش

سمانه

سلام رها جون شبت خوش به یادتم و دوست دارم

داداش حسین

نگران نباش حال من خوب است فقط کمی بزرگتر شده ام عقلم قد کشیده شعورم متبلور شده دلتنگی هایم کوچک شده اند و در فاصله کوتاه لبخندها و اشکهایم آموخته ام زندگی کنم…

علی

وابسته شدم به تو ، بی آنکه بدانم “ وابستگی ها ” ، وام های کوتاه مدتی هستند با بهره های سنگین.

مرتضی

مکش آن آھوی مشکین مرا ای صیاد شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند من خاکی که از اين در نتوانم برخاست از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند