پروانه‌ای زیبا

این روزها حال کرم ابریشمی را دارم

که به دور خود پیله تنیده

و به انتظار تبدیل شدن به پروانه‌ای زیبا

برای رها شدن در آسمان

و رسیدن به بیکران‌ها

نشسته است.

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیاوش

از این شب های بی پایان، چه می خواهم به جز باران که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده... به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت، دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی، نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا تلخ و هوس شیرین به یاد آنهمه شبگردی دیرین، میان کوچه های سرد پاییزی تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟ ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم ببار امشب! من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم. ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی! ودیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی، نه دلسوزی، فقط یک چیز می خواهم! و آن شعری به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی................

loty

پیله ات را بگشا ، تو به اندازه پروانه شدن زیبایی ........! [گل]

سمیه

سلام بر کرم کوچولوی خودمون حتما پروانه ی زیبایی میشی منم منتظر میشم ببینم کی رها میشی و میرسی به بیکران ها [گل]

عادل

خیر است انشاله ... زندگی پانتومیم است ...حرف دلت را به زبان آوری باخته ای

عادل

خیر است انشاله ... زندگی پانتومیم است ...حرف دلت را به زبان آوری باخته ای

ماهرخ

واقعا زیبا بود . موفق باشی

صادق اعتمادی نژاد

شعری از بان دختر به پسر **/(از زبان دخترک): من به تو خندیدم ؛ چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی !!! پدرم از پی تو تند دوید ! و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه ، پدر پیر من است ! من به تو خندیدم. . . تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم. بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ! دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد ، گریه تلخ تو را… و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم !!! و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت…

loty

نه چتری داشت، نه روزنامه ای نه چمدانی... عاشقش شدم…! از کجا میدانستم که مسافراست... ================================== آپم و چشم به راه[گل]

نرگس

سلام دوست عزیز اول موسیقی و بعد حس مشترکی که از نوشته هاتون بهم دست داد باعث شد تمام مطالب رو بخونم.از صمیم قلب براتون ارزوی آرامش دارم و امیدوارم به زودی اسمان و بیکرانش رو لمس کنید. در مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری مطلبی خوندم که وصف حال خودم دیدم . بنظرم اومد شاید برای شما هم جالب باشه، نوشته بود « خداوندا فریادرس که از ناکسی خود بفریادم» احساسات منم اخیرا همین رنگ و بو رو گرفته گاه طوفانی و گاه آرومم. اما امشب شنیدن این موسیقی و دیدن این منظره برفی حسی شبیه عبادت رو در من بوجود اورده. آرومم و مثل یک پر سبک ... دوست داشتم این حس همیشه با من بود اما فکر که میکنم میبینم همیشگی بودنش از لذتش کم میکنه !!! واینطوری جنگیدن با سختی ها برام قابل درک میشه ... از نوشته هاتون خیلی لذت بردم ،انگار دفتر یادداشت خودم رو ورق میزدم . اما حرف آخر: «زندگی رقصی است بسوی خداوند»

نرگس

دلم نیومد این متن قشنگ رو براتون نفرستم امیددارم از خوندنش لذت ببرید:-* ...این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم،حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو ، گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را، آنچه گفتند و سرودند تو آنی، تو خود جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای ، با همه ای، هم همه ای، تو خود باغ بهشتی... تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی، بتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک خدائی، خود اوئی، بخود آی