آخرین جرعه این جام

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله‌ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندمزار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می‌شنوم، می‌بینم!

من به این جمله می‌اندیشم،

به تو می‌اندیشم!

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می‌اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم!

 

تو بدان این را،

تنها تو بدان!

تو بیا،

تو بمان با من، تنها تو بمان،

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب،

من فدای تو، به جای همه گلها، تو بخند!

 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر،

تو ببند،

تو بخواه!

پاسخ چلچله‌ها را تو بگو،

قصه ابر هوا را تو بخوان،

تو بمان با من، تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

فریدون مشیری

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد شمس

سلااااااااام با غزل دلتنگی به روزم دعوتید [گل]

سمانه

سلام صبح بخیر رهای عزیزم [قلب][ماچ]

عبد خدا

آسمانم را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش مایل بودید هم دیگر رو لینک کنیم

اهورا بختیاری

برای آشتی دلایلت چقدر منطقی است وقتی ... با زبان بوسه حرف می زنی.

♠○مهــــــــر○♠

ایــن روزهـــا همــه بــه مــن دلـتــنـــگــی هــدیــه مـی دهنــد لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید! بــه خـــدا تمــــامـ شــد دلـــــــــــم...!

سحر

سلام داشتم وب گردی میکردم که به وب شما رسیدم خیلی وب قشنگی داری بهم خوش گدشت پیش منم بیا و شادم کن[گل]

علی کرد

سلام عجب وبلاگی داری دمت گرم قالبش عالی