حس مفید بودن


تا حالا شده دوست داشته باشید کاری برای دیگران انجام دهید اما نشده باشد به آن بزرگی که می‌خواهید باشد؟

تا حالا شده که بخواهید دیده شوید اما هرچه کنید دیده نشوید؟ نه از روی ریا و خودنمایی بلکه از روی محبت؟

تا حالا شده قلبتان برای اطرافیانتان بتپد اما آنها متوجه تپش آن نشوند؟ آن هم با آن شدت...!

تا حالا شده خودتان را انقدر نزدیک به کسی احساس کنید که بهترینها را برایش بخواهید اما او از آن بی‌اطلاع باشد؟

و آنگاه در یک زمانی خاص از زندگی،

این تپش قلبت دیده شود.

این نگرانی‌ات احساس شود.

و آنها دریابند این احساس را شاید از پشت هزاران پرده‌ای که باید باشد.

و آنگاه چیزهایی بشنوی که قبلا فکرش را هم نمی‌کردی بشنوی!!!

بطور خیره‌کننده‌ای تمام احساسات درونی‌ات را در طول سالها متوجه شوند و آن را با زبان شیرینشان به تو بگویند!!

چه لذتی دارد این شنیدن!!

در یک لحظه به گوشهای خود شک می‌کنی!!

برای من پیش آمد.

و من این روزها لبریز از این احساسات هستم.

از شادیه این احساسات قشنگ در پوست خود نمی‌گنجم.

شاید هیچگاه تصورش را هم نمی‌کردم که خداوند به این عظمت بازخوردش را به من بنمایاند!!

و باز هم چون همیشه مبهوت شکوه پروردگارم هستم؛

در لحظه لحظه‌ی مراودات و اتفاقات زندگی‌ام...

این روزها احساس می‌کنم در آغوش خداوند هستم.

گویی من نیستم!

همه اوست.

اوست، اوست و اوست...

باشد که شکرگزارش باشم.

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داداش حسین

مادر... خیلی دلم برات تنگ شده خیلی خیلی مامان چقدر زود رفتی و منو تنها گذاشتی تو این دنیای پر از غم. کاش میشد دوباره بیایی کاش قدرتو میدونستم... حاظرم همه زندگیمو بدم یه بار دیگه ببینمت...کاش بودی تا دلم ایقدر تنها نبود... __________________ روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت...

داداش حسین

مادر خوبم : به تو سلام می کنم، تا خانه عروجم با دعای تو بنا شود و دلم در آسمان آبی مهرت رها شود

pouyan

بزن به سلامتی اشکت رفیق که از رو پاکی و عشقه... سلامتی بغضت که پیش هر نامردی نمی شکنیش... سلامتی دستات که زنونه اس ظریفه اما معرفت مردونه ازش چیکه میکنه... سلامتی خاطراتت که اتیشش از اتیش سیگاره بیشتر می سوزونه... سلامتی شبی که خودش تو آغوشت باشه نه خیالش... سلامتی قهوه های تلخی که سینه ات رو می سوزونه سینه ای که جای زخم نامردی که خورده هنوز تازه اس و کهنه نشده... سلامتی دیوارای اتاقت که عکساشو به رخ تنهایی ات میکشن... سلامتی حرفات که یه عمره زدی تو دهن شون و خفه شون کردی... سلامتی فحش هایی که فقط باید بالا بیاری به اونایی که بدهکاری... سلامتی دخترایی که عشق شون رو به کارت شارژ نمی فروشن... سلامتی پسری که لاشی بازی بلده اما واسه هیچ دختری رو نمی کنه... سلامتی پسری که میبینه هوا سرده یه دختر گوشه خیابونه سوارش می کنه اما سوارش نمی شه... سلامتی پسری که درد داره بغض داره راه میره سیگار میکشه اما واسه اروم شدن دل بی قرارش هرز نمیره.. سلامتی اون راننده تاکسی که دید کرایه کم دارم اشک تو چشماش حلقه زد و گفت دخترم صلواتی مهمون منی برو... سلامتی فاحشه های شهرم که که اگه می فروشن از تن می فروشن نه از دین... سلامتی شرف

داداش حسین

سلام علیکم خسته نباشید به لطف پروردگار شبکه اجتماعی لیل راه اندازی شد از شما دعوت میشود که قدم رنجه کنید و بیایید در این کار بزرگ فرهنگی همراه ما باشیدwww.layl.ir

علی

غصه ی دوری دلدار مرا پیرم کرد غم هجران نگارم ز جهان سیرم کرد گریه کردم ز فراغت گل من باور کن که مرا غربت این شهر زمین گیرم کرد . . .

یک فنجان حرف دل

با سلام و درود از شما فرهیخته عزیز دعوت به عمل می اید تا دروبلاگ یک فنجان حرف دل ضمن ثبت نام با گرفتن کد کاربری و رمز عبور آثار خود را برای دوستان خود به نمایش بگذارید. یکی از مزایای این وبگاه ایجاد ارتباط بیشتر بین دوستان و ارایه آثار شما ست حتما در بخش نظرات آدرس لینک خود را ثبت نمایید منتظر حضور سبزتان هستیم

عادل

سلام کاش بیشتر توضیح می دادی رها خانم ! ... اما بدرستی نفهمیدم که این احساس شادمانی از چیست ؟ عظمت و وجود خدا که همیشه بوده و ...چیز جدیدی اتفاق افتاده ؟بگو تا با شادیت شاد شویم

مرضیه

چقدر خوبه که خودمون رو در آغوش خداوند و در زیر سایه مهرو عطوفتش حس کنیم...برعکس تو دوست خوبم این روزها حس میکنم خدا آغوشش رو از من دریغ میکنه، چقدر خوب میشه که دوباره درهای لطف و رحمتش رو به من باز کنه.... و من چقدر دوست دارم مثل تو دیده بشم، شنیده بشم، احساس بشم...

رسوایی

این روزها همه دنبال یه آغوش می گردند یا یه بوسه یا آرامش این روزها همه دنبال گمشده خویشند مردی به دنبال زنی و زنی به دنبال مردی چه سعادتی داری تو که می خواهی در اغوش کسی باشی آغوش خدا همان معبود یکتا در اغوش او بودن یعنی احساس امنیت در این حس عاشقانه... نه خلوت تو را با خدا بهم نمیزنم[گل]

107...............؟؟؟

آرش و به آفريد آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم… به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان. به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره.کمانش دلش بود و تیرش عشق... به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر ملکوت را به زمین می دوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت. آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان... آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره و تیری انداخت تیری که هزاران سال است می رود... هیچ کس اما نمی داند که اگر به‌آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت -- زندگي همهمه ی مبهمی از رد شدن خاطره هاست هر کجا خندیدیم زندگانی آنجاست [گل][گل]