به تو افتخار می‌کنم

و باز امشب دلم تنگ است...

دلم پرمی‌کشد برایت نازنینم...

هوای شنیدن صدای پرمهرت ضربان قلبم را به شماره انداخته...

دیدن روی چو ماهت در این نیمه شب آرزویم گشته...

به یک باره آنچنان تمنای بودنت را می‌کنم که از خودبی‌خود می‌شوم...

هیچ می‌دانی این روزها چقدر به تو افتخار می‌کنم؟

حالا می‌فهمم وقتی که فرزندی بزرگ و عاقل می‌شود، چه لذتی دارد بالیدن به او...

آن روز که تعاریف مختلف را در مورد تو شنیدم (که البته خود به آن واقف بودم)، دلم می‌خواست فریاد بکشم:" بله، این پسر من است".

به واقع هیچ چیز نمی‌توانست مرا تا این حد به وجد بیاورد.

و من از خداوند می‌خواهم که در لحظه لحظه‌ی زندگی‌ات راه درست را به تو عزیزترینم نشان دهد.

(دوستان عزیزم عکس نمادین است)

 

/ 32 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامان

درود گرامی... دعوتید به یک غزل[گل]

آنا

چ فرقی میکنه باشم؟؟: | چ فرقی میکنه باشم؟؟: | ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ ▀▀ پاییز می شوم در نگاه تو وقتی آشنا نیست نگاهم برایت پاییز می شوم در حس خود وقتی آشنا نیست این حس حتی برای خودم ! پاییز می شوم در این برگ ریزانِ حس های آشنا ! و بارانی در این برهوت بی حسی ! من بی تو ، خود پاییزم زاده بهار ... حوالی پاییز ! تو بی من پاییز را چگونه حس می کنی؟ پاییز می شوم اما فرو نخواهم ریخت هنوز آنقدر برگ های زرد را شبیه نیستم! پاییز میشوم و می بارم همچون باران های پاییزی بی دعوت ... ناگهانی ... زود گذر ... سرد ... اما زیبا ! من از پاییز می ترسم سردم شد مگر کجای این کلمات دیگر نفس نکشیدی ؟! پاییز شدم حتی اگر بیایی هم برای آمدنت دیر است ! بیا ..

سمانه

سلام رهو جون خوبی عزیزم کم پیداشدی

ستاره

سلام صبح بخیر اینا خط های دفترمه ................. ................... .................. در این واپسین روزهای سال 29یه جمله یادگاری برام بنویس... [خجالت][گل][گل]

سمانه

شبت خوش اروم رها جون دلت بهاری خسته نباشی

العبد

باز هم دلتنگی مادرم خبراز من داری؟… خبر از دلتنگی های من چطور؟ و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند… خبرش رسیده که مرده اند؟ هیچ سراغ دلم را میگیری؟ کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟ مچاله ام از دلتنگی؟

العبد

یادش به خیر برف بازی دوران کودکی توی همین حیاط خونه بچگی... پشت اون باغچه کوچیک حیاط.... بایه عااااالمه گوله های برفی.... masi کوچولو بادستای کوچیک و سفیدش... تمام این گوله های برفی رو تنهایی درست کرده... میخواد باجرأت بجنگه.... با این که میدونه توی این بازی دشمنش ازش بزرگتره... گوله هاشم بزرگتره.... masiکوچولو توی این جنگ برفی داشت شکست میخورد که.... اون زن و مرد مهربون تموم رویاهای زندگیش، به کمکش میان.... دستاشو تو دستاشون میگیرن تا گرم بشه.... توی چشماش نگاه می کنن و بهش میگن : masi کوچولو!!! تا ما هستیم تو نباید شکست بخوری... دستای کوچیک و سفیدت نباید سرد بشن... . . . masi کوچولو مدتهاست به اونا قول داده که شکست نخوره.... مدت هاست قول داده که گرمی دستان بزرگ ومهربون اونا رو .... تا ابد توی دستش نگه داره.... مدت هاست که قول داده برق مهربونی چشمهای اونا رو .... تو چشمانی که بهش یادگاری دادن حفظ کنه... دیشب masi داشت عکس اون روزها و اون حیاط رو نگاه میکرد... عکس دستانی که توی دستان پدرو مادرش بود... و چقدر انگشتان دخترک کوچیک بود... الان دستهای او اندازه دستان مادر شده....

العبد

بعضی درد ها را نباید گفت نباید تقسیم کرد با کسی نباید بگذاری زخمش سر باز کند باید بماند بین خودت و دلت و چشمانت بعضی دردها رافقط خودت میفهمی.. اندازه اش را، عمقش را، حجمش را فقط خودت میدانی چطور با بزرگی دردش کنار بیایی! خلاصه به بعضی از درد ها باید عشق ورزید، چون دیگران هیچوقت نمی فهمند که چه میگویی... هیچوقت نمی فهمند....

سمیر

خداوندا ، نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما برای دوستان من عطا فرما : هزار و سیصد امید هزار و سیصد و نود بهروزی هزار و سیصد و نود و سه لبخند زیبا سال نو پیشاپیش مبارک باد[گل][گل]

_zohre_

خدا انشالله همیشه پشت و پناهش باشه عزیزم[لبخند]