و باز هم نمی‌دانم

امشب دلم می‌خواهد بنویسم اما نمی‌دانم؟ از چی؟ از کی؟ از کجا؟

زندگی در گذر زمان پیچیده می‌شود و ما نیز در پیچ و تابهای پیچیده آن پیچ می‌خوریم؛

و آن هم چه پیچ‌خوردنی!!!

دلم خیلی چیزها می‌خواهد،

که یا باید با صبوری به انتظار آن بنشینم،

یا آه و فغان سردهم که پس تا به کی باید ا نتظار بکشم؛

و یا آنها را فراموش کنم...

نوسان بین این احساسات منطقی و عاطفی انسان را به چالش می‌کشد.

چالشی که گاه هیچ ثمری نداشته و گاه بروندادی خیره کننده خواهد داشت!!

در هر حال زندگی همین است دیگر؛

همین ندانستنها، امیدها، انتظارات و گاهی هم نرسیدنها...

نمی‌دانم شاید هم تنها اینها در کنار هم معنی می‌دهند!

شاید اگر همیشه هرچه می‌خواستیم بود و این مکمل‌ها در کنار هم نبودند زندگی هیچ جذابیتی نداشت.

باز هم به نقطه‌ی همیشگی‌ام رسیدم که بگویم:

"نمی‌دانم"

آری نمی‌دانم که چه بخواهم...

 

(دوستان عزیزم دلم برای تک تکتان تنگ شده است،‌ امیدوارم وقت بیشتری برای آمدن به نزدتان را بیابم که به شدت مشتاق آن هستم)

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عادل

نگاهت کافی است تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم ..تو همیشه دعوتی ...راس ساعت دلتنگی ...منم دلم برات تنگ شده رها جان

علی

آدمی فقط در یک صورت حق دارد؛ به دیگری از بالا نگاه کند؛ و آن هنگامی است که بخواهد؛ دست دیگری که بر زمین افتاده بگیرد تا او را بلند کند...

maryam

تو در ضمیر منی چگونه از تو گریزم که ناگزیر منی؟ تمامی هستی ام از توست سرفرازی نیز مرا ز هر دو جهان، جمله بی نیازی نیز به روز حادثه تنها تو دستگیر منی. حمید مصدق[گل]

داداش حسین

رخســار شـــــهیدِ کربلا را صلوات ســالارِ قیـــامِ نینـــــــوا را صلوات جانها به فـــدای نـامِ والای حسین آن نورِ دو چشمِ مصطفی را صلوات

maryam

زیر خاکستر ذهنم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری است ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشقی آن گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم آن که جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز؟ گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز حمید مصدق[گل]

سمانه

منم مث تو درگیر خواستن ها و نخواستنها هستم اصلا هیچی نمیدونم یعنی یه چیرهایی رو میدونم که نباید بدونم و چیزهابی رو نمیدونم که باید اونارو بدونم میبینی تورو خدا ...

علیرضا

عالی بود. موفق باشید. به ما هم سر بزنید. یازهرا

کوثر

خیلی وب قشنگی داری مطالبت هم زیبا هستند [لبخند]

ساشا

سلام و صد درود،امیدوارم گرم ترین و شاد ترین لحظه ها را رها جان در این سوز و شور پاییزی سپری کنی!با شنیدن آهنگی بی کلام شبیح به آهنگ دلتنگی های من، خودم را اینجا میان این پست های زیبا پیدا کردم و عرض ادب [گل]