دلتنگی های من
۱٢ فروردین ۱۳٩۳ :: ۸:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم آرام می‌ماند

اگر تو،

جاودانه آسمان آبی شبهای من باشی...

 

م فلاحت

(دوستان عزیزم چند روزی به سفر می‌روم)

٢٩ دی ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      


بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
 گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
 عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
 این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
 باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
 وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
 سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

 

مولانا

۸ آذر ۱۳٩٢ :: ۱:۱٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله‌ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندمزار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می‌شنوم، می‌بینم!

من به این جمله می‌اندیشم،

به تو می‌اندیشم!

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می‌اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم!

 

تو بدان این را،

تنها تو بدان!

تو بیا،

تو بمان با من، تنها تو بمان،

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب،

من فدای تو، به جای همه گلها، تو بخند!

 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر،

تو ببند،

تو بخواه!

پاسخ چلچله‌ها را تو بگو،

قصه ابر هوا را تو بخوان،

تو بمان با من، تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

فریدون مشیری

٥ مهر ۱۳٩٢ :: ٥:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم

 

در شب اکنون چیزی می‌گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

 

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه‌ی باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه‌ای

و پس از آن، هیچ

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد

و زمین دارد

بازمی‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

 

فروغ فرخ‌زاد

۳ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می‌رسد از راه؟

با نیازی که رنگ می‌گیرد

در تن شاخه‌های خشک و سیاه؟

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می‌تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟

 

لب من از ترانه می‌سوزد

سینه‌ام عاشقانه می‌سوزد

پوستم می‌شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می‌سوزد

 

هرزمان موج می‌زنم در خویش

می‌روم، می‌روم به جائی دور

بوتۀ گر گرفتۀ خورشید

سرراهم نشسته در تب نور

 

من زشرم شکوفه لبریزم

یار من کیست، ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست، ای بهار سپید

 

دشت بی‌تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می‌خواند؟

سبزه‌ها، لحظه‌ای خموش، خموش

آنکه یار من است می‌داند!

 

آسمان می‌دود زخویش برون

دیگر او در جهان نمی‌گنجد

آه، گوئی که این همه "آبی"

در دل آسمان نمی‌گنجد

 

در بهار او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می‌نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه‌های سوزان را

 

ای بهار، ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده‌ام

در جنون تو رفته‌ام زخویش

شعر و فریاد و آرزو شده‌ام

 

می‌خزم همچو مار تبداری

بر علف‌های خیس تازۀ سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 

فروغ فرخزاد

 

٢٦ تیر ۱۳٩٢ :: ۱:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا

 

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیز شب اندام تو را

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

 

سهراب سپهری

۱٠ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی‌زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی‌کند

کسی به کوچه‌سار شب در سحر نمی‌زند

نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی است پر ستم که اندرو بغیر غم

یکی صدای آشنا به رهگذر نمی‌زند

دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود

که خنجر غمت از این خرابتر نمی‌زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

برو که هیچ‌کس ندا به گوش کر نمی‌زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر که بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

هوشنگ ابتهاج

۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

با تو دیشب تا کجا رفتم!

تا خدا و آنسوی صحرای خدا رفتم

من نمی‌گویم ملائک بال در بالم شنا کردند

من نمی‌گویم که باران طلا آمد

پا به پای تو که می‌بردی مرا با خویش

_ همچنان کز خویش و بی‌خویشی _

در رکاب تو که می‌رفتی

هم عنان با نور

پا به پای تو تا تجرد, تا رها رفتم!

شکرها بود و شکایتها

رازها بود و تامل بود

با همه سنگینی بودن

و سبکبالی بخشودن

تا ترازوئی که یکسان بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم

چند و چونها در دلم مردند

که به سوی بی‌چرا رفتم

شکر پراشکم نثارت باد!

خانه‌ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من

تا کجا بردی مرا دیشب؟

با تو دیشب تا کجا رفتم!

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

 

٢٦ فروردین ۱۳٩٢ :: ۱:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

 

امشب از آسمان دیدۀ تو

روی شعرم ستاره می‌بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره‌های الماس است

آنچه از شب به جای می‌ماند

عطر سکرآور گل یاس است

فروغ فرخزاد

 

 

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را, خاطره را, زیر باران باید برد

با همه مردم شهر, زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت, حرف زد, نیلوفر کاشت.

سهراب سپهری

۱٥ فروردین ۱۳٩٢ :: ٢:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ.

هرکجا برگی هست شور من می شکفد.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان، می دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

 

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بابونه

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

 

سهراب سپهری

۱۳ اسفند ۱۳٩۱ :: ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

 

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد

 

من در این تاریکی

در گشودم به چمنهای قدیم

به طلایی هایی

که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

 

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ

آب را معنی کردم

 

سهراب سپهری

۱٦ بهمن ۱۳٩۱ :: ۱:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

پرنده گفت:" چه بویی چه آفتابی، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت."

پرنده از لب ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت


پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و برفراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود.

 

فروغ فرخزاد

٢٧ آذر ۱۳٩۱ :: ۱:۱٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت

                فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

               کنایتی است که از روزگار هجران گفت

فغان که آن مه نامهربان دشمن دوست

                بترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا و بعد ازین و جور رقیب

               که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز

             که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت

غم کهن به می سالخورده دفع کنید

             که تخم خوشدلی اینست، پیر دهقان گفت

گره به باد مزن گرچه بر مراد رود

             که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

به عشوه ای که سپهرت دهد زراه مرو

           تورا که گفت که این زال ترک دستان گفت

مزن زچون و چرا دم که بنده ی مقبل

           قبول کرد به جان هرسخن که جانان گفت

که گفت حافظ از اندیشه ی تو آمد باز

          من این نگفته ام هرکس که گفت بهتان گفت

۱۳ آبان ۱۳٩۱ :: ۳:۱۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

مژده وصل تو کو کز سرجان برخیزم

              طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

بولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی

              از سرخواجگی کون و مکان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

             پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم

برسرتربت من با می و مطرب بنشین

             تا ببویت زلحد رقص کنان برخیزم

خیزوبالابنما ای بت شیرین حرکات

             کزسرجان و جهان دست فشان برخیزم

گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر

             تا سحرگه زکنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

             تا چو حافظ زسرجان و جهان برخیزم

۱٤ مهر ۱۳٩۱ :: ٢:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

گرچه افتاد ززلفش گرهی درکارم

         همچنان چشم گشادازکرمش می دارم

بطرب حمل مکن سرخی رویم که چوجام

        خون دل عکس برون می دهد از رخسارم

پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد

        آه اگرزانکه دراین پرده نباشدبارم

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

        تادراین پرده جزاندیشه ی اونگذارم

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

        ازنی کلک همه قند و شکر می بارم

دیده ی بخت به افسانه ی اوشددرخواب

       کونسیمی زعنایت که کند بیدارم

چون تورادرگذرای یار نمی یارم دید

       باکه گویم که بگوید سخنی بایارم

به صدامید نهادیم دراین بادیه پای

       ای دلیل دل گمگشته فرو مگذارم

دوش می گفت که حافظ همه رویست و ریا

       بجز از خاک درش باکه بود بازارم

٢٩ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

گیوه ها را کندم و نشستم، پاها در آب:

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی، سررسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می چرخد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست

 

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد

 

در دل من چیزی است

مثل یک بیشه نور،

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سرکوه

دورها آوایی است، که مرا می خواند."

 

سهراب سپهری

۳٠ تیر ۱۳٩۱ :: ۳:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر

تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای!

ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت

آواز گامهای مرا گوش کرده ای

هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد

جز من که سالهاست کنار تو مانده ام

بر روی سنگهای تو با پای خسته ... آه!

عمری به خیره پیکر خود را کشانده ام

ای سنگفرش! هیچ در این تیره شام ژرف

آواز آشنای کسی را شنیده ای؟

در جستجوی او به کجا تن کشم، دگر

ای سنگفرش، گمشده ام راندیده ای؟

 

نصرت رحمانی

٢ تیر ۱۳٩۱ :: ۸:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

گراز قفس گریزم کجا روم، کجا من!

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج رها رها رها من

زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که ترکنم گلویی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود! نبودنم چه کاهد!

که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته، ای دوست هوای گریه با من.

 

سیمین بهبهانی

٢ خرداد ۱۳٩۱ :: ٩:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

آسمان همچو صفحهء دل من

روشن از جلوه‌های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

 

خیره برسایه‌های وحشی بید

می‌خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه‌ای دلخواه

می‌نهم سر به روی دفتر خویش

 

تن صدها ترانه می‌رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می‌دود همچو خون به رگهایم

 

آه... گوئی زدخمهء دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

 

برلبم شعله‌های بوسهء تو

می‌شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره‌ای پرنور

می‌درخشد میان هالهء راز

 

ناشناسی درون سینهء من

پنجه بر چنگ و رود می‌ساید

همره نغمه‌های موزونش

گوئیا بوی عود می‌آید

 

آه ... باور نمی‌کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شورافکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

 

بی‌گمان زان جهان رویایی

زهره برمن فکنده دیدهء عشق

می‌نویسم به روی دفتر خویش

"جاودان باشی ای سپیدهء عشق"

 

فروغ فرخزاد

۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٩:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز تفالی به جناب حافظ زدم خواستم که شما هم بخوانیدش:

خوشست خلوت اگر یار یار من باشد

               نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

               که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال

               رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه‌ی  شرف هرگز

               در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

               توان شناخت زسوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را

               غریب را دل سرگشته با وطن باشد

بساز سوسن اگر ده زبان شود حافظ

              چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

               

۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٩:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

با تشکر از دوست عزیزی که این شعر را تقدیم نمود:

 

این روسری, آشفته‌ی یک موی بلند است

آشفتگی موی تو دیوانه کننده است

بلقوه سپید است زن اما, زن این شعر

موزون و مخیل شده و قافیه‌مند است

در فوج مدلهای مدرنیته هنوز او

ابروی کمان دارد و گیسویش کمند است

پرواز تماشایی موهای رهایش

تصویر رها کردن یک دسته پرنده است

دل غرق نگاهی است که مابین دو پلکش

یک قهوه‌ای سوخته‌ی خیره‌کننده است

با اخم به تشخیص پزشکان سرطان‌زاست

خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشم مسلح

انگار که سنگی ته شیئی شکننده است

ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است

 

۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٩:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

مرا به بر بگیر

از حوالی دلم که ملک توست

بیشتر خبر بگیر

در آسمانه‌ی نگاه پرزشبنم‌ام دو رود

بال بال و پر بگیر

 

سنگدل نباش ماه من

از زلال قلب بی‌گناه زخمی‌ام

ذره‌ای اثر بگیر

 

گوش کن به ناله‌های ساز

این شکسته در گلوی پیچ و تاب گاه اوج و گاه در فرود من

از نوای عاشقانه‌ام

پند مختصر بگیر

 

یا مرا

بوسه‌ای حواله کن

داغ و آبدار

یا ره سفر بگیر

 

عاشقانه باز

وامقت شدم

وامقانه باز

عاشقت شدم

شاعرم اگر

عاشق توام

عاشقم اگر

شاعر توام

سوزوساز من

در هوای توست

شعر من همه

ماجرای توست

پس تمام شعرهای ناسروده و سروده‌ی مرا

به زر بگیر...

 

سالار عبدی

۱٩ فروردین ۱۳٩۱ :: ۸:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

برلب یار شوخ دلبندم

خفته لبخند گرم زیبایی

خنده نه، بر کتاب عشق و امید

هست دیباچه‌ی فریبایی

 

قصه‌ی محرمانه‌ای دارد

زخوشی‌های وصل و پیوندی

 

چون شراب خنک به جام بلور

هوس‌انگیز و تشنگی افزاست

جام اول زمی نگشته تهی

جامهای دوباره باید خواست!

 

نقش یک خواهش است و می‌ریزد

زان لبان درشت افسون ریز

گرمی و لذتی به جان بخشد

همچون خورشید نیمه‌ی پاییز

 

پیش این خنده‌های مستی‌بخش

دامن عقل می‌دهم از دست

چه عجب از خطا و لغزش من!

مست را لغزش و خطا بایست!

 

سیمین بهبهانی

 

 

۱ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

ای رفته زدل، رفته زبر، رفته زخاطر!

برمن منگر؛ تاب نگاه تو ندارم

برمن منگر؛ زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته زدل، راست بگو، بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گرآمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من اونیم، او مرده و من سایه اویم!

 

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق، شررداشت

او درهمه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر، به سرداشت!

 

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

 

من او نیم آری، لب من_ این لب بی رنگ_

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت برگل شبنم زده می خفت

 

برمن منگر؛ تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد!

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کردو کجا رفت و چرا مرد!

 

من گور وی ام، گور وی ام، برتن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر

سنگی است که من بر سر آن گور نهادم.

 

سیمین بهبهانی

٦ دی ۱۳٩٠ :: ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم!

ای سکوت، ای مادر فریادها

سازجانم از تو پرآوازه بود

 

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت، ای مادر فریادها!

 

گم شدم در این هیاهو، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گرسکوت خویش را می داشتم

زندگی پربود از فریاد من!

 

فریدون مشیری

٢ دی ۱۳٩٠ :: ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام به همه دوستای عزیزم

امشب خیلی خیلی خوشحالم خداجون مهربونم باز هم یکی دیگه از معجزاتش رو بهم نشون داد.

                 

 بعد از همه اون روزای سخت و جان کاهی که داشتم . شادی اومده  به سراغم،تو قلبم لونه کرده و دوست ندارم بره ولی انگاری قلبم یادش رفته که چی جوری باید شادی کنه.  گاهی اصلا یادش می ره که یه شادی بزرگ مهمونه خونشه، یه جورایی انگاری هنوز باورش نشده. خوب بیچاره چند وقته که همش درگیر غم وغصه و ناراحتیه و این و خوب می دونه که هنوز خیلی سختی ها مونده در این راه پرفراز و نشیب . . .

 اما همش بهش نهیب می زنم که قلب مهربونم چشماتو باز کن انگاری تو سرازیری  افتاده مشکلاتت ، ببین چیزی رو که باور نداشتی اتفاق بیافته از جایی که فکرش رو نمی کردی برات اتفاق افتاد و تو هنوز بهت زده ای پس مطمئن باش که بقیه اش هم درست می شه فقط باید به خداجونت بسپری همه چیزو

"بالله اعتصمت و بالله اثق و علی الله اتوکل"

"به خدا متوسل می شوم و به خدا اعتماد دارم و برخدا توکل می کنم"

َدلت را خانه من کن، مصفا کردنش با من

                       به من درد دلت افشا کن، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل، کلید استجابت را

                      بیا یک لحظه با من باش، پیدا کردنش بامن

اگر درها به رویت بسته شد، دل بد مکن با من

                     در این خانه دق الباب کن، واکردنش با من

چو خوردی روزی امروز، من را شکر نعمت کن

                    غم فردا مخور، تمدید فردا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را

                    بیاور نیک و بدها را، جمع و منها کردنش بامن

بیاسا جبهه خود را، به خاک بندگی یک شب

                  تو خود را بنده ما کن، عبد مولا کردنش با من

اگر صدبار گنه کردی، مشو نومید از رحمت من

                 تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من

 

توحید فهمی

۱۸ آذر ۱۳٩٠ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

              

 

 

دیشب ای بهتر زگل! در عالم خوابم شکفتی

شاخ نیلوفر شدی در چشم پرآبم شکفتی

ای گل وصل از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم

گرچه بشکفتی ولی در عالم خوابم شکفتی

برلبش، ای بوسه شیرین تر از جان! غنچه کردی

گل شدی، برسینه همرنگ سیمایم شکفتی

شام ابرآلود طبعم را دمی چون روزکردی

آذرخشی بودی و در جان بی تابم شکفتی

یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت

ای گل مستی که در جام می نابم شکفتی

بستر خویش از حریری نرم چون مهتاب کردم

تاتو چون گلهای شب در باغ مهتابم شکفتی

خوابگاهم شد بهشتی، بسترم شد نوبهاری

تاتو، ای بهتر زگل! در عالم خوابم شکفتی

 

سیمین بهبهانی

۱٥ آبان ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دود می‌خیزد زخلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟

با درون سوخته دارم سخن

                        کی به پایان می رسد افسانه‌ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

                       لیک از ژرفای دریا بی‌خبر

 

برتن دیوارها طرح شکست

کس دیگر رنگی در این سامان ندید

چشم می‌دوزد خیال روز وشب

                    از درون دل به تصویر امید

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته‌ام

گرچه می سوزم از این آتش به جان

                    لیک بر این سوختن دلبسته‌ام

 

تیرگی پا می‌کشد از بام‌ها

صبح می‌خندد به راه شهر من

دود می‌خیزد هنوز از خلوتم

                  با درون سوخته دارم سخن

سهراب سپهری

۱٧ امرداد ۱۳٩٠ :: ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

فقط با کلید حقیقت می‌شود قفل حقیقت را بازکرد.

 

ما می‌توانیم چشمانمان را به روی حقیقت‌ببندیم

اما حقیقت هرگز چشمانش را بر روی ما نمی‌بنند.

 

حقیقت گاهی روشنایی است و گاهی تاریکی

این ما هستیم که باید بدانیم چه وقت‌فانوسمان

را روشن و چه وقت خاموش کنیم.

 

حقیقت آینه شکسته‌ای است

که هروقت به آن نگاه می‌کنیم

به جای آنکه خودمان را در آن چند تکه ببینیم

باید آن چند تکه را در خودمان ببینیم.

 

آزاده‌دهقانی

۱٤ تیر ۱۳٩٠ :: ۳:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

 

با تشکر از ارسال : آیدین تنها

۱٠ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱:٠۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

       زدم‌این فال وگذشت اختروکارآخرشد

آن همه نازوتنعم که خزان می‌فرمود

       عاقبت در قدم باغ بهار آخر شد

شکرایزدکه به اقبال کله گوشه گل

       نخوت باد دی و شوکت خارآخر شد

صبح امید که شدمعتکف پرده غیب

       گوبرون آی که کار شب تارآخرشد

بعدازاین نوربه‌آفاق دهم‌ازدل‌خویش

       که به خورشیدرسیدیم وغبارآخرشد

آن پریشانی شبهای درازوغم دل

       همه در سایه گیسوی نگارآخر شد

باورم نیست زبدعهدی ایام هنوز

       قصه غصه که در دولت یارآخر شد

ساقیالطف نمودی قدحت پرمی باد

       که به تدبیرتوتشویش خمارآخرشد

درشمارارچه نیاوردکسی حافظ را

       شکرکان محنت بیرون زشمارآخرشد

۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ۸:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

از بچگی به ما گفتند:یکی بود،یکی نبود.

اوکه بود معلوم بود چه کسی بود

اما او که نبود قرار بود چه کسی باشد؟

 

دنیااسباب‌بازی‌هایش رابرای بچه‌ها گذاشته است

تاوقتی بزرگ می‌شویم بدانیم

همه چیز این دنیا اسباب‌بازی است.

 

زندگی شبیه یک چرخ و فلک است

اما حیف که ما همیشه بچه نیستیم

که از سوارشدن برآن لذت ببریم.

 

بین آنانی که تفاهمی ندارند

همیشه گفتگویی است که یکی می‌گوید

ویکی به گفتنی‌های خود فکر می‌کند.

 

برای تغییرکردن یک نیرولازم است

امابرای تغییردادن دو نیرو

 

یکی اینکه نیرویی داشته‌باشی‌

تاآن چیزراتغییربدهی

ویکی آنکه آن چیز،

نیروی تغییرپذیرفتن را داشته باشد.

آزاده دهقانی

۱٠ بهمن ۱۳۸٩ :: ٤:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام به همه دوستای گلم ، از امتحانات به لطف خدا فارغ شدم و در خدمت همتون هستم و این شعر را تقدیمتان می کنم . در ضمن از محبت و همراهیه همیشگیتان بینهایت سپاسگزارم.     

قلبقلبقلبقلب

 

به عدالت چه دروغ بگوییم

و چه حقیقت را نگوییم ظلم کرده‌ایم.

 

وقتی به فکر نابود کردن چیز باارزشی می‌افتیم

قبل از آن ارزشهای خود را از بین برده‌ایم.

 

برای خوب زندگی کردن

باید خودرا به دیگران و دیگران را به خداوند ببخشیم.

 

کسی دلش نمی‌خواهد فراموش شود

مگر آنکه بخواهد خیلی چیزهارا از یاد ببرد.

 

سرنوشت نمی تواند ما را راضی نگهدارد

اگر فقط به دنبال راضی کردن خود باشیم.

 

اگر به فردا چشم بدوزیم و امروز را نبینیم

در گذشته زندگی می کنیم.

 

تنها لباسی که برتن ما خیلی بزرگ است

اما وقتی آن را می پوشیم اندازه‌مان می‌شود

لباس ایمان است.

 

آزاده دهقانی

۸ آذر ۱۳۸٩ :: ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام به همه دوستای عزیزم

این روزا خیلی سرم شلوغ شده و گاهی می‌گم که کاشکی روزا 48 ساعته بود نیشخند . اون موقع بیشتر می‌تونستم به همتون سربزنم .

امشب نیتی کردم و تفألی به جناب حافظ زدم ، گفتم برای شما نیز بگذارم .

امیدوارم شادی مهمون دلای قشنگ همتون بشهقلب

 

ای دل ریش مرابا لب تو حق نمک

                   حق نگهدار که من می‌روم الله معک

تویی آن گوهرپاکیزه که درعالم قدس

                   ذکرخیرتو بود حاصل تسبیح ملک

درخلوص منت ارهست شکی تجربه کن

                   کس عیارزرخالص نشناسد چو محک

بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

                  خلق راازدهن خویش مینداز به شک

چرخ برهم زنم ارغیرمرادم گردد

                 من نه‌آنم که‌زبونی کشم ازچرخ فلک

چون برحافظ خویشش نگذاری باری

                 ای رقیب ازبراو یکدوقدم دورترک

٢٠ آبان ۱۳۸٩ :: ۸:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

ما با آرزوهایمان زندگی می‌کنیم

اماکمتراتفاق می‌افتد که آرزوهایمان بامازندگی کنند.

 

ماهمانقدر که می‌توانیم بد بیاندیشیم

می‌توانیم خوب نیزفکر کنیم .

 

ما برای همه چیز شتاب داریم

جز برای درنگهایی که باید بکنیم.

 

مااشتباه زیاد می‌کنیم

اما بدترین اشتباهمان این است که:

اشتباه کوچکمان را بزرگ می‌کنیم

و اشتباه بزرگمان را کوچک .

 

 

آزاده دهقانی

٢۳ مهر ۱۳۸٩ :: ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

ما با تولد سهممان را از دنیا می‌گیریم

بعد از آن باید سهم دنیا را بدهیم

 

ما در میان پدیده‌ها زندگی نمی‌کنیم

بلکه در میان فکر کردن به پدیده‌ها زندگی می‌کنیم

 

ما برای آنکه زنده باشیم زندگی نمی‌کنیم

بلکه برای آنکه زندگی کنیم زنده هستیم

 

ما برای سایه‌هایمان نقش یک جسم را داریم

وبرای جسمهایمان ، آیا نقش یک روح را داریم ؟

 

ما نمی‌توانیم همه چیز را باهم داشته باشیم

جز آن چیزی که در وجود همه چیز هست

آزاده دهقانی

٢٠ شهریور ۱۳۸٩ :: ٥:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

بخوان مارا

منم پروردگارت

خالقت از ذره‌ای ناچیز

صدایم کن مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را ، علم را ، من هدیه‌ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیکتر از تو ، به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را ، سوی ما باز آ

منم پروردگار  پاک بی‌همتا

منم زیبا ، که زیبا بنده‌ام را دوست می‌دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می‌گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا ، من خدایی خوب می‌دانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی یا صدایی ، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده‌ات را دوست می‌دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را

تو خواهی یافت

که عاشق می‌شوی بر ما

و عاشق می‌شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم

آهسته می‌گویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز ، هنگامی‌که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن ، اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان مارا

که می‌گوید که تو خواندن نمی‌دانی؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می‌جویی ؟

تو باهرکس به جز با ما ، چه می‌گویی ؟

و تو بی من چه داری ؟ هیچ !

بگو بامن چه کم داری عزیزم ، هیچ !!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم

بر خودم احسنت می‌گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را ، کم داشت

تو ای محبوبتر مهمان دنیایم

نمی‌خوانی چرا مارا ؟؟

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می‌گردد؟

هزاران توبه‌ات را گرچه بشکستی

ببینم ، من تو را از درگهم راندم ؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

اما به روز شادی‌ات ، یک لحظه هم یادم نمی‌کردی

به رویت بنده من ، هیچ آوردم ؟؟

که می‌ترساندت از من ؟

رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت ، خالقت

اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی

به پیش‌آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته‌ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته‌ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم

آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟

تو ای از ما

کنون برگشته‌ای ، اما

کلام آشتی را تو نمی‌دانی ؟

ببینم ، چشمهای خیست آیا ، گفته‌ای دارند ؟

بخوان ما را

بگردان قبله‌ات را سوی ما

اینک وضویی کن

خجالت می‌کشی از من

بگو ، جز من ، کس دیگر نمی‌فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گامهای مانده‌اش بامن

 

کیوان شاهبداغی

 

 

 

 

 

٥ شهریور ۱۳۸٩ :: ۸:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

اگر می‌خواهی به دیگران فرصت بدهی

ببین چقدر به خودت فرصت داده‌ای.

 

در آرزوهایت سهمی نیز برای آرزوهای دیگران بگذار.

 

هرآنجه که برای تو بدست آوردنی است

از دست دادنی نیز هست.

 

به کسی سلام نکن که نتوانی از او خداحافظی کنی.

 

از پایین آمدن نترس

از اینکه نتوانی دوباره بالا بروی بترس.

 

دعا کن تا توانایی دعا کردن را همواره داشته باشی.

 

 

آزاده دهقانی

٦ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

اگر بخواهی همزمان با هم از دو در وارد شوی

در جای خود متوقف می‌شوی .

 

اگر می‌خواهی دری را به صدا در آوری

باید‌ آمادگی داخل شدن به آن مکان را هم داشته باشی .

 

اگر نتوانی دری را باز کنی

نمی‌توانی دروازه‌ای را هم بگشایی .

 

هیچ دری را به روی خود بسته نبین

مگر دری که نمی‌خواهی آن را بگشایی .

 

وقتی در بسته را می‌توانی با کلید باز کنی

چرا آن را با لگد بگشایی ؟

 

آزاده دهقانی

٢٤ تیر ۱۳۸٩ :: ٥:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

از آنچه که هستی

برای آنچه که باید باشی نگران نباش .

 

خود را به چیزی تحمیل نکن

چون زمانی فرامی‌رسد که آن چیز به تو تحمیل می‌شود.

 

آنچه در تو توانایی بوجود می‌آورد

می‌تواند باعث ناتوانی تو نیز شود .

 

رنجی که می‌بری بخاطر وجود رنج نیست

بلکه بخاطر نپذیرفتن رنج است .

 

آرامشی که در انتظارش هستی

همان پریشانی است که دیده‌ای .

 

مشکلات از زمانی آغاز می‌شوند

که نمی‌خواهی مشکلی داشته باشی .

 

صبر ، تو را نجات نمی‌دهد

بلکه چگونه صبر کردن نجات دهنده است .

 

نبودن به اندازه بودن ارزش دارد

وقتی در نبود چیزی ، بودن کسی را می‌خواهی .

 

آزاده دهقانی

۱٩ تیر ۱۳۸٩ :: ۱:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

                               که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم

                               به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت‌بین

                               که استظهار هر اهل دلی بود

زمن ضایع شد اندر کوی جانان

                              چه دامنگیر یارب منزلی بود

هنر بی‌عیب و حرمان نیست لیکن

                              زمن محرومتر کی سایلی بود

برین مست پریشان رحمت آرید

                              که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

                             حدیثم نکته هر محفلی بود

مگودیگر که حافظ نکته‌دان است

                             که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

۱۱ تیر ۱۳۸٩ :: ٩:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

با شکوه است آفرینشی که تو می‌بینی

اما باشکوه‌تراست آفرینشی که تو را ببیند .

 

به چشمهایت اطمینان کن به آنچه که می‌بیند

اما به آنچه که می‌بینی اطمینان نکن .

 

خیلی چیزها از دور پیداست

اما همه چیز از دور همانطور نیست که از نزدیک می‌بینی .

 

می‌شود چیزی را تجسم کرد که آن را ندیده‌باشی 

امانمی‌شود چیزی را تجسم کرد که به آن فکر نکرده‌باشی .

 

دریچه‌ها چه بزرگ باشند چه کوچک

به اندازه نگاه تو هستند .

 

قبل از اینکه تسلیم چیزی در این هستی بشوی

بدان آن چیز پیش از این تسلیم تو بوده است .

 

آنچه که از هستی به تو می‌رسد

همان چیزی است که تو به هستی بخشیده‌ای .

 

شاید سرنوشت ، تو را تا لبۀ پرتگاه بکشاند

اما هرگز باعث سقوط تو نمی‌شود.

 

همیشه به پیروزی فکر کردن

خود شکستی است جبران ناپذیر .

 

تو نمی‌توانی چیزی را تغییر بدهی

مگر چیزی را که ارزش تغییر کردن داشته باشد .

 

نگران این نباش که چه شده است

نگران این باش که چه می‌شود .

 

به‌دنبال بایدی نباش که نبایدها را انکار می‌کند

ونبایدی را نپذیر که هیچ بایدی ندارد .

یه سؤال از دوستای گلم دارم: پسرا تو چه سنی خالی‌بندی می‌کنن ؟

٧ تیر ۱۳۸٩ :: ٦:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

گاهی قلبت را کوچک کن تا در قلب دیگری جا بگیرد

وگاهی قلبت را آنقدر بزرگ کن

تا قلبهای زیادی در آن جابگیرد

 

بهترین هدیه‌ای که می‌توانی به یک دوست بدهی

این است که هرگز خودت رابه او نشناسانی

بلکه اجازه بدهی او تو را بشناسد

 

مهم نیست چه کسی را دوست داری

مهم این است که در این دوست داشتن

چه دوست داشتنهای دیگری وجوددارد .

 

به کسی دل نبند که دل همه با اوست

به کسی دل ببند که دلش با همه هست .

 

انسانها را دوست داشته باش

اما به آنها نزدیکتراز خودت نشو .

 

کسی را دوست داشته باش

که با جدا شدن از او ، از دستش ندهی .

 

فکرت را با کسی در میان بگذار

که احساسش را بشناسی .

 

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ