دلتنگی های من
٢٢ تیر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

با یاد تو به سر بردن خوش است (پسرم)...

گاهی ما آدمها چقدر سخت همدیگر را می‌فهمیم!!

حتی اگر خیلی سخت به هم نزدیک باشیم!!!

حتی اگر قلبمان مالامال از دوست داشتن باشد!!!

باز هم گویی خود را در لحظه جای هم قرار دادن برایمان سخت است.

من هم گاهی در لحظه‌ای که باید، فراموش می‌کنم این اصل مهم را...

که شاید این حرف یا کار متأثر از محیط بوده است.

پس کی می‌خواهم اینها را یاد بگیرم!!!

چرا وقتی می‌دانم، نمی‌توانم به آن عمل نمایم؟!!

چرا...؟!!

و من این فراموشی را دوست ندارم.

این نتوانستن را دوست ندارم.

پسر نازنینم دوستت دارم تا بی‌نهایت...

٢٢ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز سالگرد باشکوه‌ترین روز زندگی‌ام است.

تجربه والاترین حسی که در دنیا وجود دارد.

تبلور بی‌همتاترین عشق دنیایی.

آری یازده سال پیش در چنین روزی ثمره وجودم، پسر دلبندم چشم به جهان گشود و مرا غرق در شادی و سرور نمود؛ و من پس از گذشت سالها هنوز نتوانسته‌ام بطور شایسته‌ای شکرگزار این موهبت الهی باشم.


از خداوند می‌خواهم که بتوانم او را طوری تربیت نمایم که در راهش قدم برداشته تا شاید بتوانم کمی شکر این نعمت منحصربه‌فرد خداوندی را بجای بیاورم.

خوشبوترین گل زندگیم تولدتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

قلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویق

 

(این هم عکسی از دلبندم)

۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

دلبندم، باز شبی دیگر و بی‌تابی دیگر مرا فراگرفته است.

هر روز بیشتر از روز قبل می‌فهمم که چه لذت توأم با دردی دارد این مادر شدن.

این حس مادرانه هیچ منطق و زبانی سرش نمی‌شود.

وقتی طغیان می‌کند دیگر نمی‌توان آن را آرام نمود.

هیچ قدرتی یارای مقابله با آن را ندارد.

هیچ دارویی تسکین‌دهنده آن نمی‌باشد.

امشب نازنینم را دربرندارم...

و این امر که چند روز دیگر صبر کن را، نمی‌فهمم...

نمی‌خواهم بفهمم...

فقط او را می‌خواهم...

با چشمان زیبا و محبت وصف‌ناپذیرش...

بدون تأخیر،

در همین لحظه می‌خواهم؛

و صدای محزون تو از آتش درونم نیز سوزاننده‌تر بود.

مادر نبیند اینچنین باشد صدایت،

حتی اگر دلیل آن من باشم.

۱٢ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

و باز امشب دلم تنگ است...

دلم پرمی‌کشد برایت نازنینم...

هوای شنیدن صدای پرمهرت ضربان قلبم را به شماره انداخته...

دیدن روی چو ماهت در این نیمه شب آرزویم گشته...

به یک باره آنچنان تمنای بودنت را می‌کنم که از خودبی‌خود می‌شوم...

هیچ می‌دانی این روزها چقدر به تو افتخار می‌کنم؟

حالا می‌فهمم وقتی که فرزندی بزرگ و عاقل می‌شود، چه لذتی دارد بالیدن به او...

آن روز که تعاریف مختلف را در مورد تو شنیدم (که البته خود به آن واقف بودم)، دلم می‌خواست فریاد بکشم:" بله، این پسر من است".

به واقع هیچ چیز نمی‌توانست مرا تا این حد به وجد بیاورد.

و من از خداوند می‌خواهم که در لحظه لحظه‌ی زندگی‌ات راه درست را به تو عزیزترینم نشان دهد.

(دوستان عزیزم عکس نمادین است)

 

۱٥ آذر ۱۳٩٢ :: ٩:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

می‌خواهم ساعت را نگهدارم

اما ثانیه‌ها از پس هم می‌گذرند و هیچ توجهی به من ندارند

عزیزترینم نمی‌خواهم بروی

دوست دارم چون بچه‌ها پای برزمین بکوبم و بگویم نرو، نروووو

این هفته دلبندم پرستارم بود

با آن نگاه مهربانش جویای حالم بود

برایم میوه می‌آورد

همه جا را مرتب می‌کرد

حواسش به داروهایم بود

برایم شلغم درست کرداز خود راضی

و نمی‌گذاشت کسی کاری کند که من حالم بدتر شود

با خودم گفتم: "چقدر بزرگ شدی عزیزم"

۱٢ آذر ۱۳٩٢ :: ٩:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم، عزیزترینم

وقتی در کنارم نیستی گویی گمشده‌ای دارم که چون سرگردانان پیاپی در جستجویش هستم

گمشده‌ای عزیز و دوست داشتنی

دلخوشی همیشگی روزهای سختم

شادی بخش قلب خسته‌ام

تو بهترین هدیه خداوند به من هستی عزیزدلم

و من هیچگاه نمی‌دانم چطور می‌توانم بخاطر وجود نازنینت شکرگزار خداوند مهربانم باشم

دلبرم، می‌خواهمت...

می‌خواهم در آغوش بکشمت و عطر وجودت را استشمام نمایم

می‌خواهم آنچنان در آغوش بگیرمت که خیالم راحت باشد نمی‌توانی جایی بروی

می‌خواهمت، با ذره ذره وجودم

تمنای بودنت خواسته همیشگی‌ام است

و این روزهای هفته است که بی‌رحمانه خودنمایی می‌کنند، که هنوز زود است باید صبر کنی

و این صبر چقدر دردآور و سخت است

دلم هوایت را کرده و پر می‌کشد برای لحظه لحظه‌ی با تو بودن

و تنها ای کاش است که برایم می‌ماند

ای کاش‌هایی که همه در زندگیشان دارند

اما این ای کاش از نوع دیگریست

ای کاشی مادرانه برای عزیزترینش

و اکنون تیک و تاک ساعت را به نظاره نشسته‌ام...

۱٩ مهر ۱۳٩٢ :: ٤:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم گرفته ...

چطور می‌شود آدمهایی که یکدیگر را دوست دارند خواسته یا ناخواسته باعث آزار هم شوند.

چطور می‌شود ناخواسته باشد؟!!

مگر دوست داشتن این نیست که بدانی عزیزت با چه چیزی ناراحت و با چه چیزی خوشحال می‌شود؟

اگر این است پس چه می‌شود که راضی به ناراحتی‌اش می‌شوی؟!!

چه می‌شود که دلش را می‌شکنی؟!

چه می‌شود که با احساساتش بازی می‌کنی؟!

بهتر است حداقل تکلیف دل خودمان را مشخص کنیم.

پسر گلم غمگین نباش این خصلت آدمهاست که در طول زندگی‌ات دوستت دارند اما بطور مرتب به قول خودشان ناخواسته ناراحتت می‌کنند ناراحت

۱ مهر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها به خاطر بازگشایی مدارس و هماهنگی کلاسها و اساتید خیلی سرم شلوغه و امروز بعد از یک روز پرمشغله ساعت هشت شب به منزل رسیدم . با پسرم تماس گرفتم و متوجه شدم که از سفر برگشته حسابی ذوق‌زده شدم دلم پرمی‌کشید برایش. 

و حالا که آمده نمی‌تواند به نزدم بیاید چون فردا باید به مدرسه برود.

شتابان به نزدش رفتم و وقتی دم در از ماشین پیاده شدم او هم آنجا بود، به سمت هم دویدیم، در آغوش کشیدمش و غرق در بوسه‌اش کردم.

تمام خستگی‌ام را فراموش کردم و فقط چشمان زیبا و صدای دلنشینش بود که آرامش‌بخشم بود.

سریع مشتش را باز کرد و دستبندی را که رویش چشم زخم بود در آورد و گفت مامان این سوغاتیته...

خدایا شکرت

٢۸ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

هیچ‌‌وقت فکر نمی‌کردم توی زندگی‌ام انقدر چهارشنبه‌ها را دوست داشته‌باشم

این روز باارزشترین، قشنگترین و امیدبخش‌ترین روز هفته‌هایم است

تمام هفته را چشم‌انتظارش می‌نشینم

تا عزیز دلم با همه انرژی و مهربانی‌اش به سویم آغوش بگشاید

و بعد از آن چه شیرین لحظاتی را دارم وقتی عزیزترینم در کنارم است

چه شبها و روزهای آرامش‌بخشی را تجربه می‌کنم

پسر نازنینم

اما امشب چهارشنبه‌ام با همیشه متفاوت است

جای خالی‌ات را همه جا احساس می‌کنم

عطر نفسهای زندگی‌بخشت به مشامم نمی‌رسد

گرچه خوشحالم که تو در سفر هستی و اوقات خوشی را سپری می‌کنی

اما چه می‌شود کرد دیگر

خوب من مادرم عزیزم

می‌خواهمت

گویی گم کرده‌ای دارم

بی‌قرارم، یک بی‌قراره آرام

آرام چون وقتی صدایت را شنیدم شادی در آن موج می‌زد

و البته می‌دانم که تو نیز امشب دلت اینجاست

عزیز دلم خانه‌مان امشب بدون نفسهای تو دلگیر است

و فردا صبح دیگه نیستی که بگی مامان کی بیدار شدی؟!

قربونت بشم

خیلی دوستت دارم

و منتظر دیدن روی ماهت هستم ماچ

۱٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام پسرم

این بار برای تو می نویسم

تو عزیزدلم که همیشه بدون اینکه بدانی با وجودت سختیها را برایم آسان نمودی و مرهم دردهایم بودی 

و بازهم با دیدنت معجزه ای رخ داد 

وقتی کنارم هستی تمام دردهایم را فراموش می کنم 

وقتی شادمانه می خندی و به یکدیگر عشق می ورزیم دنیا از آن من است

حال که تو را دارم دیگر از خدای خود چه می خواهم

دلبندم همیشه بخاطر وجود نازنینت خدا را شاکرم

از اینکه مهر مادری را در وجودم به ودیعه نهاد و مرا لایق آن دانست بسیار مسرورم

امیدوارم که بتوانم آنطور که خدا راضی باشد برایت مادری نمایم

٧ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٠٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

بعضی خاطرات را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی زیرا خیلی زیبا و خاطره‌انگیزند

و

بعضی از خاطرات را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی زیرا خیلی دردآور و تلخ هستند

ای کاش می‌شد که آنها را فراموش کرد

و جالب اینجاست که اگر یاد خاطرات زیبایت بیافتی همان حس خوب و دلنشین را خواهی داشت

و اگر یاد خاطرات تلخت بیافتی همان درد را حس خواهی کرد گویی دوباره و دوباره رخ می دهد، با همان نفسگیر بودنشان

و من دیگر دوست ندارم خاطره دردآور جدایی و دوری از فرزند دلبندم را به یاد بیاورم

دیگر دوست ندارم که تلخی آن لحظاتی که هنوز هم ادامه دارند را به یاد بیاورم

دیگر دوست ندارم این بغض همیشگی چون هم اکنون گلویم را بفشارد

حتی زمانیکه دلبندم در کنارم نفس می‌کشد و من گرمای نفسهای دلنشین و آرامش‌بخشش را احساس می‌کنم از دست آن خلاصی ندارم

اما چه می‌شود کرد

ای کاش هیچ‌گاه مجبور نمی‌شدم از او جدا شوم

دوباره امشب خاطرات جدائی از پسر عزیزم رهایم نمی‌کند

گلویم را چسبیده و می‌گوید آن روز را یادته؟ اون یکی را چطور؟

و همین‌طور دور سرم رژه می‌روند

دلبندم دوستتــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دارمممممممممممم

امیدوارم این را همیشه باور داشته باشیقلب

٧ تیر ۱۳٩٢ :: ٢:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

سلام دلبندم

نمی دانم این روزها را چگونه طی کردم و چطور شد که گذر زمان را احساس نکردم.

عزیزکم خوشحالم که تو نیز از کنار من بودن حس خوبی داری؛

خوشحالم که توانستیم روزهای قشنگی را در کنار هم سپری کنیم.

ولی امروز وقتی با اشکهایت گفتی که نمی خواهی بروی،

 گویی قلبم را از سینه درآورده‌اند.

 نمی دانستم که چه بگویم و چطور آرامت کنم،

 زیرا یکی می بایست خودم را آرام می‌کرد؛

 یکی می‌بایست مرا مجاب می‌کرد که چرا نمی‌توانیم همیشه در کنار یکدیگر باشیم.

خود نیز با آن مشکل دارم،

حال چطور می‌توانم تو را دلداری دهم عزیزم؟!!

از همین الان نگران و دلواپس زمان رفتنت هستم ماه من نگران

ولی به آن فکر نمی‌کنم بعدا به آن فکر می‌کنم اکنون می‌خواهم لذتم را ببرم.

٢ تیر ۱۳٩٢ :: ٧:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

بلاخره بعد از مدتها دلتنگی توانستم این هفته پسردلبندم را کنار خودم نگهدارم و می‌خواهم که از تمامی لحظات این هفته به بهترین شکل ممکن بهره ببرم.

همیشه وجود پسرم برایم مملو از خیر و رحمت بوده است و به برکت وجودش کار شش ماهه مقاله‌ام در این هفته بطور باور نکردنی انجام شد و دیگر چیزی تا چاپ آن نمانده است.

پسرم می‌خواهم بدانی که چقدر از اینکه قرار است این هفته را در کنار هم باشیم خوشحالم و امیدوارم برای تو نیز آرامش به همراه داشته باشد و برگهای زیبایی از زندگی‌ات رقم بخورد.

٢٢ خرداد ۱۳٩٢ :: ۱:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام پسر دلبندم

سلام نازنینم

سلام عزیزدلم

امشب خواب بر چشمانم حرام است و اشک مهمان آن...

گلم خیلی دلتنگتم...

خیلی ...

با تمام وجودم تمنای بودنت را می کنم و این عکس توست که مرا تنها نمی‌گذارد.

ای کاش بودی ...

ای کاش در کنارم بودی ...

فکرم متمرکز نمی‌شود و این حسم است که دارد برایت می‌نویسد.

می‌نویسد تا بتواند به تپیدن ادامه دهد.

بغض راه گلویم را بسته است؛

نفسم برای استشمام بوی تنت به شماره افتاده؛

عزیزکم می خواهمت ...

دوستت دارم ...

هیچ وقت این دوری برایم عادی نمی‌شود،

هیچ گاه نمی‌توانم با نبودنت کنار بیایم،

دلبندم می‌خواهم در آغوشم بفشارمت و به چشمان مهربان و زیبایت چشم بدوزم تا شاید بتوانم ذره‌ای از دلتنگی‌ام را بکاهم،

تا شاید کمی از احساسم را بفهمی،

شاید کمی حس کنی که چقدر دوستت دارم،

نمی دانم تا فردا را چگونه باید تاب بیاورم ...

نمی‌دانم ...

خدایا درد دوریه این مادر دلتنگ را درمان نما.

جگرگوشه ام تولدت مبارک.

 

 

 

٢٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ۳:۳٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

بغضی دردناک گلویم را می‌فشارد

احساس خفگی به من دست داده است

این دیگر چیست؟

یه درد تازه, که تا به حال تجربه‌اش نکرده‌ام

خیلی خاصه, گویی از همه دردهایی که تاکنون داشته‌ام عمیق‌تر است

اشک به چشمانم می زند و همانطور که قطرات اشک گونه‌هایم را نوازش می‌دهد

از خود می‌پرسم آیا تحمل این را داری؟

با این دیگر چه خواهی کرد؟

خستم . . .

ذهنم خیلی مشغول است

آخر نمی‌شود که خودت را به رگ بی‌خیالی بزنی

نمی‌شود بعضی چیزها را حتی برای لحظه‌ای نادیده بگیری

مرا چه می‌شود اگر از پس آن برنیایم؟!!

خدایا آیا کمکم می‌کنی؟

من مامنی جز تو ندارم

به که پناه ببرم و از که کمک بخواهم و اصلا چه بگویم؟

اما تو خود نگفته آن را می دانی

تو آگاهتر از خودم به آن هستی

خدایا عاجزانه درخواست دارم که تنهایم نگذاری

درخواست دارم که نگذاری احساس عجز و ناتوانی بر من مستولی شود

درخواست دارم به من دانایی بخشی تا بدانم که با آن چگونه برخورد کنم

اگر از پس آن برنیایم تو خود خوب می دانی که تمام دلخوشی‌ام را در زندگی از دست خواهم داد.

پروردگارا نگذار که چنین شود

که من تاب این یکی را دیگر ندارم . . .

٤ اسفند ۱۳٩۱ :: ۸:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم, عزیزترینم 

وقتی که می روی، یک چیزهایی را جا می گذاری که من نمی دانم با آنها چه کنم

بوی تنت همه جا را فراگرفته و من به دنبال صاحب آن می گردم

لباسهایت را که برای شستن می گذارم

وسایلت را که یادت رفته سرجایشان بگذاری 

آثار شیطنتهایت را 

جای نشستن و خوابیدنت را

حرفهای دلنشین ات را

مهربانی هایت را 

و من

و من نمی دانم با همه ی اینها چه کنم تا هفته ی دیگر ... ناراحت

٦ بهمن ۱۳٩۱ :: ۱:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

پسرم ، عزیزترینم

با تو بودن احساس قشنگی در من بوجود می‌آورد که به هیچ عنوان قادر به توصیفش نیستم.

شنیدن صدای دلنشینت گرمایی را در وجودم بیدار می‌کند که هرچه درد و غم هست را از من دور می‌‌کند.

دیدن چشمان زیبا، شیطون و مهربانت در من شور زندگی بوجود می‌آورد.

دستان کوچک و کودکانه‌ات وقتی که به دور گردنم حلقه می‌زنند مرا با خود به دنیایی می برند که هیچ چیز را با آن معاوضه نخواهم کرد.

حرف زدن و درددل کردن با تو آرامشی دارد که همه‌ی چیزهای دیگر را از یادم می‌برد.

عزیزترینم، از صمیم قلبم دوستت دارم و بهترینها را برایت آرزومندم.

تنها چیزی که در نبودت برایم می‌ماند درد دوری از تو جگرگوشه‌ام است که هیچ التیامی برایش نیافته‌ام دل شکسته

٢٦ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم, عزیزترینم

امروز احساس کردم که چقدر بزرگتر شده‌ای.

امروز به داشتن پسر دلبندی چون تو بیشتر از پیش به خود بالیدم.

امروز با حمایتهای مردانه‌ی زیبایت مرا وادار کردی که بیش از پیش خدایم را بخاطر وجود نازنینت شکر کنم.

گاهی لازمه با کسانی که دوستشان داریم در شرایط متفاوتی قرار بگیریم این می‌تونه محک خوبی باشه برای هر دو طرف ...

پسرم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمقلبماچبغل

خداجونم ممنونتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتممژه

٢٠ مهر ۱۳٩۱ :: ۱:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم عزیزترینم چقدر بودن در کنار تو آرامش‌بخش است.

جگرگوشه‌ام خیلی خوشحالم که شبی دیگر را در کنارت به صبح می‌رسانم و گرمای نفسهای جان‌بخشت خوابی دلنشین را برایم به ارمغان می‌آورد.

نازنینم ممنونم که هستی...بغلقلبماچ

٩ خرداد ۱۳٩۱ :: ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

این روزها لحظات خوشی را در کنار دلبندم سپری می‌کنم .

چهارشنبه که پیشم آمد گفت:" مامان می‌خواهم حالا که امتحاناتم تمام شده یک هفته پیشت بمونم." از این پیشنهادش خیلی خوشحال شدم و از چهارشنبه همه لحظاتمان را در کنار هم هستیم. خوب یک کم درگیریهایم زیاد است و شاید نتوانم اونجوری که دلم می‌خواهد در کنارش باشم اما همین حس که هست برایم به اندازه همه دنیا می‌ارزد.

عزیزترینم بدان که این روزها جزو بهترین روزهای عمرم هستند و امیدوارم که از این روزهای خوش با من یا بدون من زیاد داشته باشی.

یه چیزی رو یواشکی به شما دوستان عزیزم می‌گم و اون اینه که هربار می‌گم بدون من انگار یه چیزی رو دارند از قلبم جدا می‌کنند. اعتراف می‌کنم که وقتی مادری از فرزندش جدا می‌شه همیشه انگاری که یه چیزی کم داره و وقتی بچه‌اش در آغوشش هست انگاری تازه کامل شده.....

پسرم با تمام وجودم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارممممممممممممممقلببغلماچ

٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٩:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

امشب خیلی خوشحالم

پسر دلبندم میاد پیشم . امروز آخرین روز مدرسه‌اش بوده و دیگه می‌تونیم فارغ از تکالیف مدرسه‌اش باهم بگردیم و خوش باشیم. خوش خوش....

روزهایی که باهامه نمی خواهم به مشکلاتم و چیزهایی که ناراحتم می‌کنه فکر کنم می‌خواهم فقط از هم‌آغوشی با عزیزترینم لذت ببرم.

من باشم و اون و خدای خوبمون که اجازه می‌ده این مدت رو هرچند که کوتاه است  کنار هم باشیم و از عشق لبریز شویم.

عزیزترینم محتاج بوسیدن, بوییدن و نوازش کردنت هستم.

اینکه بشینم کنارت و مردانه با هم حرف بزنیم.

با هم شوخی کنیم و حسابی بخندیم.

با هم کامپیوتر بازی کنیم و تو بهم گل بزنی و شاد بشی.

با هم املت درست کنیم و تو بشی آشپز کوچولوی قشنگ من.

با هم برنامه‌های مورد علاقه‌ات رو تماشا کنیم.

با هم بریم پارک و بازی کنیم و بعد بشینم و از بازی کردنت لذت ببرم.

باید خیلی برنامه‌های دیگه باهم بریزیم تو دیگه بزرگ شدی گلم و می تونی بهم کمک کنی تو برنامه‌ریزی برای خوش گذرونی.

دوستت دارم نفسممممممممممممممقلبقلبقلبقلب

٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٦:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام عزیزمقلب

سلام عشقمقلب

سلام پسر نازمقلب

قربون اون صدای قشنگت بشم که بهم زنگ زدی و گفتی:"مامان روزت مبارک باشه"بغل

از خداجونم ممنونم که هستی

می‌خواهمت عزیزم و این رو می دونم که تو هم برای رسیدن آخر هفته و دیدن من لحظه شماری می‌کنی.

بهم گفتی مامان چهارشنبه ساعت چند می‌آیی دنبالم؟

عزیز دلم کاشکی همه روزهای هفته چهارشنبه بودخیال باطل

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممممممممممممقلب

می بوووووووووووووووووووووووسمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتماچماچماچماچ

٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

نمی دونم این چه حسیه و تا کی می خواهد ادامه داشته باشه؟!!!!!!!!!

دو سال و نیمه که وضعمون همینطوره ولی انگار نه انگار هنوز برامون عادی نشده!!!

انگاری هیچ وقت نمی خواهد که عادی شود.

پسرم ، عزیزترینم

به خدا دلتنگتم

گرچه امشب ازت جدا شدم و سه شنبه قراره که دوباره ببینمت ولی دلم این حرفها سرش نمی‌شه مدام خودش رو به این طرف و آن طرف می زنه و می گه که دلتنگته.

عزیزکم می‌خواهمت همیشه و با تمام وجودمبغل

امشب وقتی از گردش برگشتیم هردویمان شادان از روزی بودیم که در کنار هم گذرانده بودیم ولی ناراحت از اینکه دوباره و دوباره باید از هم جدا شویم مثل تمام جمعه‌های دیگهناراحت

سفت در آغوش فشردمت و باز وقتی رفتی دلت نمیومد که در را ببندی و بروی و من هم دلم می‌خواست اون نگاه قشنگت رو برای خودم داشته باشم ولی باز به دل خود نهیب زدم که مگه هرچی تو بخوای باید همون بشه !!!!

شیرین زبونم وقتی آخر شب بهم زنگ زدی و صدای قشنگت رو شنیدم دلم می‌خواست پیشم بودی و من تو را سفت در آغوش می‌فشردم. بهم گفتی: "مامان وقتی رفتم تو اتاقم دلم برات تنگ شد و گریه کردم"

ازت خواستم که گریه نکنی ولی می دونم که این احساسات دست خود آدم که نیست ، می دونم این دست خودمون نیست که دلتنگ نشویم و گریه نکنیم .

غمی دو چندان بر دلم افزوده شد بخاطر غمهای قلب کوچک و مهربانت.

عزیز دل مامان می دونم که این هجران و دوری هیچ‌وقت برای هیچ‌کداممان عادی نمی‌شود ولی از خداجونم می‌خواهم که بخاطر بی‌گناهیه تو هم که شده این دوری را برایت آسانتر گرداند و یا اینکه به پایانش برساند.

خدایا یعنی می شه . . . خیال باطل

٢٥ دی ۱۳٩٠ :: ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

دو سال پیش توی همچین روزایی از تو پسر قشنگم و عزیزترینم جداشدم. وداعی سخت و جانکاه که هنوز هم از یادآوری اون لحظه قلبم تیرمی کشد.

آن شب برایت نامه ای نوشتم که قسمتهایی از آن را اینجا می نویسم:

پسر عزیزم

سلامی به گرمیه نفسهای تو. عزیزدلم، امشب دیگر صدای قلب کوچکت را نمی شنوم، امشب دیگر صدای نفسهای آرامش بخشت را نمی شنوم، امشب دیگر گرمی دستهای کوچکت را که دور گردنم حلقه می کردی احساس نکردم و امشب دیگر نتوانستم موهایت را نوازش کنم و برایت لالایی بخوانم . . .

بلاخره روزی که از آن وحشت داشتم فرارسید و من تو جگر گوشه ام را از خودم جدا کردم و در خانه گذاشتم چونکه پدرت نمی گذاشت تو را با خود ببرم و غم هجران من از امروز آغاز شد، غمی که تمام وجود مرا فراگرفته و مرا چون جرقه های آتش که به این سو و آن سو می پرند به این سو و آن سو پرت می کند.

عزیزکم امروز19/10/88 شنبه ساعت 3:45 بعدازظهر تو را سفت در آغوش فشردم و وداعی خیلی سخت با تو کردم، از اعماق وجودم می گریستم اما در ظاهر مجبور بودم که خودداری ام را حفظ نمایم ... تا تمام غصه ها برای من باشد و گل وجود من از غصه این غم بزرگ پژمرده نشود.

من تمام لحظات منتظر تلفن تو و شنیدن صدای قشنگ و پرمهرت بودم و الان در این لحظه دلم برایت پرمی کشد و آرزو می کردم ای کاش در آغوشم بودی و می فشردمت.

نگران هستم نمی دانم پدرت به تمام کارهایت رسیده یا نه، به موقع خوابیدی یا نه، غذایت را خوردی یا نه . . .

اما واقعیت تلخ این است که دیگر کاری از دست من برنمی آید و تمام وجودم همیشه گریان است ولی این را مطمئن باش که هروقت هرجا باشی همیشه در قلب منی و تو عزیزترینم هستی و من هرچه دارم از آن توست. . .ناراحت

 

دوستان عزیزم عذرتقصیر دارم این روزها درگیر امتحانات هستم و کمتر می تونم بهتون سربزنم انشاءالله جبران می کنم .

٢٠ فروردین ۱۳٩٠ :: ٤:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستای عزیزم

شرمنده اگه دیر خبرتون کردم آخه با پسرعزیزم بودم و همه وقتم رو به او اختصاص دادم.

وای نمی دونم چی جوری احساساتم رو وقتی پسرم رو دیدم براتون بیان کنم.

رفتم دم خونه و همون موقع باران بهاری شدیدی میومد و من بعد از اینکه زنگ زدم لحظه شماری می کردم که قد رشید پسرم جلوی در ظاهر بشه و من بشتابم به سویش.... انتظار و انتظار بود که می کشیدم .... دیگه قلبم داشت از سینه بیرون می زد. خدایا گاهی چقدر زمان کند می گذره من نمی تونم تحمل کنم ، یعنی الان می بینمش و خودم باورم نمی شد که انقدر از پسرم دور بوده ام . شیشه های ماشین را مدام پاک می کردم تا ببینم عزیزم کی میاد و بلاخره . . .

الهی قربونش بشم از پشت شیشه های مه گرفته دیدمش ، خودش بود دیگه اختیارم دست خودم نبود و مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشه به سرعت از ماشین پیاده شدم هر دو می خواستیم از دوسوی خیابان به سوی هم بدویم که همون لحظه یه ماشین اومد و من  بهش گفتم صبرکن ، ماشین رفت و من شتابان دویدم و هر دو همیدیگه رو در آغوش کشیدیم و او را غرق در بوسه کردم مات و مبهوت بود و انگار نمی دونست چی بگه .

پسرم حق داری من که مادر تو هستم نمی دونم بهت چی بگم و مدام درجستجوی کلمات هستم چه برسد به تو . عزیزم دوستت دارم دوستت دارم و این رو نمی تونم اندازه اش رو با کلمات بیان کنم .

مهر تو تمام قلب من رو فراگرفته و حتی لحظه ای یاد تو من و تنها نمی زاره و من همیشه برات دعا می کنم دلبرکم.

توی ماشین نشستیم و من فقط او را محکم به خودم می فشردم و می بوسیدمش و تو چشمای قشنگش نگاه می کردم و اشک شادی ا ز چشمانم سرازیر شده بود و من دیگه نه قادر بودم و نه می خواستم که جلوی اشکهایم رو بگیرم .

عزیزدلم گفت مامان گریه نکن . گفتم این گریه نیست این از خوشحالی دیدن تو عزیزمه .

و .  .  .  .

از همراهی و دلداریهای زیبای شما دوستای عزیزم بی نهایت سپاسگزارم.

۱۳ فروردین ۱۳٩٠ :: ٢:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم گرفته ... خیلی گرفته ... دلم تنگه ... خیلی تنگه...

عزیزم رو می‌خوام، قشنگترین ترانة زندگی‌ام رو می‌خوام.

خداجون به خدا من مادرم و دل مادر برای دیدن بچه‌اش خیلی کوچیکه، نمی‌تونه زیاد تحمل کنه، خودت اینجوری آفریدی و حالا ...

چطوری رو من حساب کردی که بتونم انقدر از پسردلبندم دور باشم ؟!!

نکنه من و اشتباه گرفتی مهربونم !!!!!!

تو که هیچ‌وقت آدم و تنها نمی‌ذاری، اینو بدون که دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.

امروز 15 روز است که من پسر عزیزم رو ندیدم.

خداجونم فقط می‌خوام که بغلش کنم و غرق در بوسه‌اش کنم.

سفت بفشارمش و ببوسمش ... می‌خواهمش.

براش لالایی بخونم و نوازشش کنم ... می‌خواهمش.

 

۱٢ اسفند ۱۳۸٩ :: ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستای خوبم

همتون در جریان زندگی من هستید که در حال جدایی هستم . خوب درگیر دادگاه و قضایای جانبی آن نیز بوده‌ام در همین حین بود که یکی از دوستان و بستگان بابای پسرم اومد که به قول خودش وظیفه‌اش رو انجام بده و زندگیه ما رو که در حال از هم پاشیدن است  نجات بدهد .

وقتی این موضوع مطرح شد خیلی ناراحت شدم دوست نداشتم دوباره به اون و زندگیه گذشتم فکر کنم و به شدت در مقابل آنها ایستادگی کردم .

کمی که گذشت با خودم فکر کردم که بد نیست حرفاشو گوش کنم و چیزی رو از دست نمی دم بخاطر پسر  عزیزم هم که شده باید گوش کنم و هرچقدر هم که از او و زندگی قبلم بدم می‌آید باید یادم باشه که پای یه بچه هم در میان است .

موافقت خودم رو برای برگزاری جلسات اصلاح زندگی اعلام کردم.

ولی نمی‌دونید درونم چه غوغایی برپا بود . خیلی حالم بد بود می‌ترسیدم یه ترس عجیب و ناشناخته ترس از بازگشت و زندگی کردن با او تمام وجودم را فراگرفته بود فکر اینکه دوباره بخوام به اون زندگی حالا با کمی تغییرات مثبت برگردم حالم رو خراب کرده بود .

خیلی روزای سختی بود . یه طرف احساسم نسبت به زندگی گذشتم بود ، یه طرف عقلم بود ، یه طرف جگرگوشه‌ام که آرزو داشت دوباره خانواده دور هم جمع شوند.

وای خدای من چه شرایط بدی است ازت عاجزانه می خواهم که هیچکس رو تو این موقعیت قرار ندی .

اوایل که بااو صحبت می کردم خیلی متفاوت حرف می‌زد بهش گفتم : یاد خواستگاریمون افتادم که من هرچی می‌گفتم تو می‌گفتی باشه !!!!

هرچه این برخوردها رو می دیدم بیشتر می‌ترسیدم و وجود فرزند دلبندم نمی‌گذاشت که من تصمیمی عجولانه بگیرم .

در طی تمام این جلسات سعی می‌کردم رضای خدا و فرزندم را درنظر بگیرم خوب البته این کار خیلی خیلی سخت بود و باید اعتراف کنم که هرچه صحبتها به سمت بازگشت پیش می‌رفت من بیشتر می‌ترسیدم و دلشوره‌ای عجیب داشتم انگار داشتند تو دلم رخت می‌شستن دلشوره‌ای وحشتناک و واقعی که وقتی به سراغم می‌آمد دیگر هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم. روزای سختی رو گذراندم .

و امروز دوباره همه چیز تمام شد که البته می دانستم دوباره به همین نقطه می‌رسیم ولی خوب بخاطر پسرم باید این کار را می‌کردم.

الان خیلی خوشحالم و احساس می‌کنم از امتحان خدا سربلند بیرون آمدم.

و خیلی مصمم‌تر از قبل قدمهایم را برمی‌دارم و می‌دونم خداجونم کمکم می‌کنه و تنهام نمی‌زاره .

از شما مهربونها هم ممنونم که تنهام نمی‌گذارید.

۱٩ دی ۱۳۸٩ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

دلبندم ، عزیزم ، قشنگ دل مامان ، ای امید زندگی من ، تمام لحظاتم بایاد تو عزیزی سپری می‌شود که خدای بی‌همتا به من عطا نموده است .

می‌بویمت ، می ‌بوسمت و می‌خواهمت برای همیشه برای تمامی لحظات عمرم .

چه بگویم ؟ نمی‌دانم چه بگویم و چگونه این درد دوری را برایت بیان کنم که به خداوند سوگند قادر به بیان آن نیستم ولی تمام سعی‌ام را می‌کنم تا شاید بتوانم کمی از احساساتم رابرایت بیان کنم دلبرکم .

دوستت دارم به وسعت آسمانها ، اقیانوسها ، جنگلها ، کوهها و ...

دوست داشتنی عمیق که هیچ مثل و مانندی برای آن در پهنه‌ی گیتی وجودندارد .

ای غنچه‌ی تازه شکفته‌ی مامان ، می‌دونی امروز چه روزیه ؟

امروز حال عجیبی دارم و یادآوری خاطرات همچین روزی در سال گذشته کار هرروز من شده .

وای عزیز من یک سال پیش در چنین روزی وداع سخت ، سرد و دردناکی از اعماق وجودم با تو عزیزدلم داشتم . وداعی که همیشه سوزان است و اشک را در چشمانم پدیدار می‌گرداند.

آری سال پیش چنین روزی آغاز دوری از جگرگوشه‌ام بود و من تو را سخت فشردم و با دردی درونی از تو جدا گشتم .

می‌خواهم برایت از این یک سال بنویسم قشنگم ، اما نمی‌دانم از کجایش شروع کنم و چه بنویسم .

لحظات بی‌تو بودن آنقدر سخت و دردناک بوده‌اند که واژه‌ای برای بیان آن نمی‌توانم پیدا کنم .کلمات در بیان دلتنگی‌های من برای تو عزیزترینم بسیار ناتوانند .

آهی می‌کشم از اعماق وجودم و به یاد هفته اول جداییمان می‌افتم که من و تو بعد از 8 سال که تمام لحظات باهم بودیم و نفس کشیدن من با تو معنا پیدا می‌کرد ...  چه سخت بود خدایا ...

پنج روز تو را ندیدم و صدای دلنشین و زیبایت را نشنیدم .

دلم برای دیدن چشمان کوچک و قشنگت که پراز شور زندگی بود بی‌تابی می‌کرد و گوشهایم تنها طنین صدای دلنشین تو را طلب می‌کرد اما ...

چه انتظار سختی بود ...

شب پنجم که تلفنم زنگ خورد و دیدم تویی انگار تمام دنیا را به من داده‌بودند و اصلا روی زمین نبودم .

وای خدایا صدای عزیز دلم را می‌شنیدم که چقدر قشنگ می‌گفت مامان .

ولی انقدر در فراق من گریسته بود که صدای نازنینش گرفته بود و من دیگه دوست نداشتم زنده باشم ...

آری 365 روز را گذرانده‌ایم ، گرچه جدا از یکدیگر بودیم اما دلمان پیش هم بود و همیشه شوق دیدار یکدیگر را داشتیم .

خاطرات تلخ و شیرین این مدت را مرور کردم .

چه روزها که وقتی به هم می‌رسیدیم یکدیگر را سفت در آغوش می‌فشردیم و می‌گریستیم .

و چه روزها که نمی‌گذاشتند یکدیگر را ببینیم و وقتی همدیگر را می‌دیدیم مثل فاتحان چطور بلند بلند می‌خندیدیم و شادی می‌کردیم ، که هیچ نیرویی نمی‌تواند مارا از هم جدا کند .

حالا تو امید زندگی من یک سال بزرگتر شدی و داری یواش ، یواش مرد من می‌شی و من بهت افتخار می‌کنم ، که چطور مردانه می‌خواهی از من حمایت کنی و چطور بچه‌گانه به آغوش من پناه می‌آوری و من همیشه مشتاقانه در انتظار به آغوش کشیدن تو فرزند عزیزم هستم .

ای زیباترین ترانه‌ی زندگی من ، از اعماق وجودم متأسفم که نتوانستم کانون گرم خانواده را برایت حفظ کنم . اما این را بدان که تمام سعی‌ام را کردم ولی بازهم متأسفم ، متأسفم عزیزکم .

خدایااز تو می‌خواهم که ساعتها ، روزها و سالهای آتی پناه و مأمن من و پسرم باشی و خودت اورا حفظ کنی .

۳ آبان ۱۳۸٩ :: ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها غوغایی در درون من برپاست و از فرط خوشحالی سر از پا نمی‌شناسم بعد از ماهها دوری از پسر عزیزتر از جانم خداوند موقعیتی را برایم فراهم کرده تا بتوانم مثل گذشته روزها و شبهایم را در کنار عزیز دلم سپری کنم .

قرار شده پسرم یه 10 روزی پیش من بمونه تا شاید به لطف خدا پدرش سرپرستی دایمشو بهم بده .

البته هنوز هیچی معلوم نیست اما پیرو جلسه‌ای که در مدرسه‌اش داشتیم فعلا قراره که پیشم باشه .

 

خدایا ازت دنیا ، دنیا ممنونم باورم نمی‌شد که روزی باباش بخواد در مورد دادن سرپرستی‌اش به من حتی فکر کنه و حالا ...

 

ای کاش این روزها و لحظات هیچگاه تمام نمی‌شد و پسرم برای همیشه پیشم می‌ماند .

آری همه چیز مثل قبل شده من و او دست در گردن یکدیگر با عشقی وصف ناشدنی در کنار هم می‌خوابیم و من از عطر وجود نازنینش و از صدای ضربان قلبش و صدای نفسهایش که مرا مست می کند با تمام وجودم لذت می‌برم .

مثل قبلا صبح‌ها با تمام محبتم او را نوازش کرده و از خواب بیدار می‌کنم تا به مدرسه برود و چقدر شیرین است که آدم عزیزترینش را با ناز و نوازش بیدار کند و او را غرق در بوسه نماید .

کاش این روزها اصلا نمی‌گذشت و من دوباره ناچار نبودم دوری از گل همیشه بهارم را تحمل کنم .

خوش به حال مادرانی که فرزندشان همیشه دربرشان است و لحظه به لحظه با او هستند .

تنها چیزی که مرا ناراحت می‌کند این است که او مدام از اختلاف من و پدرش می‌پرسد و من نمی خواهم با این چیزها فکر قشنگشو خراب کنم .

خدایا خودت پسرم رو در پناهت حفظ بفرما .

۳۱ شهریور ۱۳۸٩ :: ٩:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم ، عزیزم

با دلی شکسته و مالامال از درد برایت از دلتنگی‌هایم می‌نویسم. که خدا ، من و این قلمو کاغذ شاهد اشکها و دلتنگی‌های من برای توست .

دلم بی‌تابی می‌کند و تو را تمنا می‌کند.

ای عزیزدلم به نزدم بیا تا دلم با تو آرام بگیرد. این دل بی‌تو دیگر دل نیست قفسی فولادین است که هرچه خودرا به درو دیوار می‌کوبد هیچ راه گریزی نمی‌یابدو خودرا چون پرنده‌ای محبوس در قفس می‌یابد .

نازنینم نمی‌دانی که این روزها چقدرسخت می‌گذرندولحظه به لحظه‌اش به کندی سپری می‌شوند و من نمی‌دانم که چطور این لحظات را بی‌تو سپری کنم .

گل مامان ، خیلی دلتنگت هستم و هرچه بیشتر می‌گذرد دلتنگی‌ام برایت بیشتروبیشتر می‌شود.

چه کنم خدایا چه کنم ؟؟

پسرم را می خواهم .

ای کاش حتی برای لحظه‌ای هرچندکوتاه اورا می‌دیدم و درآغوش می‌کشیدم.

خداوندا نگاه مهربانت رابه این مادر دور از فرزند بیانداز و ببین که چطور درفراق پسرش چون شمع می‌سوزد.

خداوندا" اناعبدک ضعیف " من بنده ضعیف تو هستم اگر نظر  لطفی به من ننمایی نمی‌توانم این همه سختی را تحمل کنم .

پس از تو مهربانترین مهربانان عاجزانه می‌خواهم که صبری عظیم به این دل شکسته‌ام عنایت فرمایی .

ازتو می‌خواهم که فرزنددلبندم رادرپناه خودت همیشه و همه‌جا حفظ نمایی .

ازتو می‌خواهم که هرچه زودترچشمانم رابه دیدن پسرم روشن گردانی .

وازتو می‌خواهم هیچ مادری را از فرزندش جداننمایی .

٢٩ امرداد ۱۳۸٩ :: ٤:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم تو را دوست دارم و با تمام وجودم تو را تمنا می‌کنم . اما دست تقدیر برایم اینگونه رغم زده‌است که گویی همیشه باید هجران عزیزانم را تحمل کنم .

دوری‌ات روحم را جریحه‌دار کرده و من نمی‌دان با آن چه کنم ؟ فقط این را می‌دانم که تو را می‌خواهم با تمام وجودم ، دستان کوچکت را تمنا می‌کنم که با آن مهربانی قشنگت دور گردنم حلقه زنند و من تو را سفت بفشارم و احساس کنم که من و تو یکی شده‌ایم .

عزیزکم این را بدان که من همیشه عاشقت بوده و هستم و به تو نیاز دارم چون پاکترین عشق را با تو ثمرة وجودم تجربه کردم تو دلیل زندگی من بوده و هستی و من بدون تو هیچم و با اینکه همیشه پیشم نیستی و من تنها هفته‌ای یکبار تو را می‌بینم ولی این را بدان که نیروی من برای ادامه حیات فقط تو هستی .

دلبرم دلتنگ دیدن چشمان قشنگت هستم ، دلتنگ شنیدن طنین صدای دلنشینت هستم ، دلتنگ شنیدن ضربان قلب کوچکت هستم ، دلتنگ تمام چیزهایی هستم که مرا به تو عزیزتر از جانم نزدیک می‌کند . 

 ولی چه کنم که چاره‌ای  جز تحمل حجران تو ندارم . با تمام وجودم آرزو می‌کردم که ای کاش راهی دیگر وجودداشت ولی گویی که هر چه بیشتر می‌گردم کمتر می‌یابم

۱٦ امرداد ۱۳۸٩ :: ۸:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام به عزیزترین زندگی‌ام ، سلام به امید زندگی‌ام ، سلامی به گرمی عشق مادری به فرزند دلبندم .

پسر عزیزم تمام لحظات زندگی‌ام را با تو می‌گذرانم هرچند که با من و در کنار من نیستی ولی یاد تو و عشق تو همیشه در وجود من است و لحظه‌ای از من جدا نمی‌شود .

تجسم چهره خندان و زیبایت برایم بسیار دلنشین است و من را چنان بی‌تاب تو می کند که نمی‌دانم چه کنم .

عزیزکم ثانیه‌های زندگی‌ام بدون تو بسیار تلخ‌اند و به کندی می‌گذرند ولی وقتی تو کنارم هستی عقربه‌ها مثل برق حرکت می‌کنند و من دوباره تنها می‌شوم و تنها عطر وجود سرشار از انرژی‌ات را در خانه استشمام می‌کنم . دیدن جای خالی تو دلم را مالامال درد و غم می‌کند .

ای گرانبهاترین دارایی من با تمام وجودم تو را تمنا می‌کنم و دل من این را نمی‌فهمد که نمی‌شود همیشه با تو بود ، دل من تنها تو را می‌خواهد و هیچ چیزی غیر از این را نمی‌خواهد بشنود ، اگر هم بشنود آن را نمی‌فهمد .

این عظیم‌ترین ظلم عالم است که مادری را از فرزندش جدا کنند . آخر چطور می‌شود این را باور کرد اما من این قانون ناباورانه را با تک‌تک سلولهایم لمس کردم و تلخی آن را آنقدر چشیده‌ام که دیگر تمام وجودم را تلخی فراگرفته و هیچ چیز جز وجود شیرین و دلنشین تو نمی‌تواند تلخی‌اش را بزداید .

عصر جمعه وقتی می‌روی غمی عظیم سراسر وجودم را فرامی‌گیرد و با خود می‌گویم خوش‌بةحال کسانی‌که در زندان انفرادی گرفتارند اما دلبستگی به کسی ندارند که نتوانند آن را داشته باشند .

پسرم دستان کوچک ، لبان خندان ، چشمان زیبا و پرانرژی‌ات را آرزو می‌کنم .

٢۳ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱:٤٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز از بهترین روزهای زندگی من است . 7 سال پیش در چنین روزی عزیزترینم پا به عرصه وجود گذاشت و زندگی مرا غرق در شادی کرد .

 

پسرم تولدت مبارک ماچقلبماچقلب

تو نوگل زندگی من از وقتی به زندگی‌ام آمدی . من معنی عشق مادری را فهمیدم و آن را با اعماق وجودم درک کردم . دلبرکم تو آرام ، آرام رشد می‌کنی و بزرگ می‌شوی و هرچه بزرگتر می‌شوی و قد و قامتت بلندتر می‌شود من بیشتر و بیشتر به داشتن پسری چون تو افتخار می‌کنم .

تو روشن کنننده زندگی من هستی و من تمام امید به زندگی‌ام را از تو عزیز دلم می‌گیرم .

تو گرانبهاترین دارایی زندگی من هستی و من مسرورم که یکسال بزرگتر شدنت را به تو تبریک بگویم و با اعماق وجودم در آغوش بفشارمت و غرق در بوسه نمایمت . گلم امیدوارم عمری با عزت و طولانی داشته باشی و هیچگاه از یاد خدا غافل نگردی .

سعی کن در زندگی‌ات روی پای خود بایستی و همیشه مهربان و بااخلاق باشی .

روزت مبارک عزیزم .تشویقتشویقتشویققلب

89/3/22

۱٩ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

... تصمیم گرفتم تا بعد از زایمانم در مورد شوهرم هیچ اقدامی انجام ندهم .

فقط به موجود قشنگ و کوچکی که داشت آرام آرام در درونم رشد می‌کرد فکر می‌کردم و با خود می‌گفتم من بعدا راجع به این موضوع فکر می‌کنم (مثل اسکارلت) ، البته کار آسانی نبود ولی خدا بهم کمک کرد زندگی خیلی سردی را در کنار همسرم سپری می‌کردم و تنها همدم تنهاییهایم جنینی بود که هرگز مرا تنها نمی‌گذاشت و از او مهمتر خدا بود که خیلی کمکم کرد .

سال 82 در روزی مثل همین روزها یعنی خرداد ماه دوست داشتنی ترین موجود زندگی‌ام پا به عرصه هستی نهاد و دنیای تیره مرا غرق در شادی کرد عشقی که به او داشتم را هیچگاه تجربه نکرده بودم و اصلا برایم ملموس نبود الآن هم نمی‌دانم آن حس قشنگ را چطور تفسیر کنم کلمات خیلی کمتر از آن هستند که من بتوانم با آنها این احساس را بیان کنم.

وقتی چشمانم را باز کردم ناحیه عمل خیلی درد می‌کرد ولی من به آن فکر نمی‌کردم و فقط می‌خواستم همدم تنهاییهایم را ببینم .

وای اولین باری که او را دیدم و در آغوش گرفتم را هیچگاه فراموش نمی‌کنم به خدا که هیچ لذتی از آن بالاتر نیست ، در صورت کوچولوش فقط دو تا چشم دیده می‌شد آخه چشمای درشتی داشت و اصلا آنها را نمی‌بست گویی که او هم همانند من مشتاق دیدن من بود آری ما مدتها بود که یکدیگر را می‌شناختیم ولی نمی‌توانستیم ببینیم و حالا هیچ کداممان نمی‌خواستیم از یکدیگر چشم برداریم .

با وجود اینکه درد سراسر وجودم را فراگرفته بود ولی نمی‌خواستم او را از خود دور کنم و هر یک از اقوام که اورا در آغوش می‌گرفتند  حسودی می‌کردم و می‌خواستم سریع اورا بربایم و در آغوش خود بگیرم .‌

زمانیکه او را در آغوش گرفتم تا به او شیر دهم ذوقی عجیب مرا در خود گرفته بود و این احساس برایم غریب بود ولی آن را دوست داشتم اولین قطره شیری را که خورد همیشه و در تمام زندگی‌ام با خود مرور می‌کنم چون خیلی خیلی شیرین و دلنشین بود انگار که من و او که 9 ماه در انتظار دیدار یکدیگر بودیم حالا دیگر حقیقتا یکی شده‌بودیم و من احساس می‌کردم او در وجود من ذوب شده‌است و ناباورانه از خود می‌پرسیدم آیا این کوچولوی من است ؟؟

یه پسر دوست داشتنی و ناز که من او را می‌ستودم . خداوندا ازت ممنونم ، ممنونم ، ممنونم .

خدا گر ز حکمت ببندد دری                    ز رحمت گشاید در دیگری

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ