دلتنگی های من
٢ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستان عزیزم

دو روز به یاد ماندنی را با پسرم سپری کردم

ساعت 7 صبح روز اول عید چشمهایم رو که باز کردم دیدم پسرم با اون چشمهای قشنگش داره نگاهم می کنه، کلی تعجب کردم و چشمهام و چندبار باز و بسته کردم ببینم درست دیدم که برگشت گفت: مامان اسم و فامیل همه بچه‌های کلاس رو نقطه‌هایش رو شمردم دیدم اسم و فامیل من از همه بیشتر نقطه داره تعجب

متعجب نگاهش کردم و از اونجایی که شب دیر خوابیده بود گفتم: عزیزم بخواب برای سال تحویل بیدارت می کنم و خودم کنارش خوابیدم تا بخوابه و ای دل غافل خودم هم خوابم برد.

یک دفعه ساعت 8:20 بیدار شدیم دیگه بدو بدو کارامونو کردیم و دور سفره نشستیم عزیزدلم هیجانزده شده بود و به  خوبی معلوم بود که مثل من سرشار از شادی و خوشحالیه.

لحظات قبل از سال تحویل دستان کوچکش را در دستم گرفتم و ازش خواستم که برام دعا کنه و نمی تونم بگم که چه احساس قشنگی داشتم بدون هیچ دغدغه فکری کنار هم بودیم و اینطور سال1391 را با هم آغاز کردیم.

این دو روز حسابی با هم رفتیم مهمونی و مهمون اومد و کلی باهم خوش گذروندیم به عزیزدلم گفتم که این روزا بهترین روزای عمرمه و لحظه لحظه‌شون رو فراموش نخواهم کرد.

واقعا آدم گاهی نمی تونه بگه که چه احساسی داره، انقدر حضور عزیزترینم در کنارم بهم آرامش می ده انقدر در کنارش احساسات خوب دارم که انگار هیچ غمی تو دلم ندارم انگار نه انگار که ...

پسرم ، عزیزترینم عاشقتم قلبقلبماچماچ

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ