دلتنگی های من
٢٤ خرداد ۱۳۸٩ :: ٤:٤۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

بعد از چند ماه که از فوت پدرم گذشت من بخاطر اعتیاد شوهرم به خانه مادرم رفتم . طی ماجراهای زیادی که نوشتن آنها از حوصله‌ام خارج است او با خانواده‌اش به دنبالم آمد و به برادرم گفته بود که خیلی زن و زندگی‌ام را دوست دارم و خواستار بازگشت من شده بود .

من هم از آنجایی که بچه داشتم و حفظ کانون گرم خانواده را از وظایف خود می‌دانستم وقتی فهمیدم اعتیادش را کنار گذاشته با خود گفتم بقیه مشکلات حل می‌شوند و پس از 20 روز به منزل بازگشتم .

دیگر عاشقش نبودم ولی چون سالم بود و اخلاقش بهتر شده بود او را دوست داشتم . 2 سالی بر این منوال گذشت وپس از آن تحت تاثیر یکی از اقوامش دوباره روز به روز اخلاقش بدتر می‌شد تا اینکه یکی از قهرهایمان 1 ماه طول کشید و من دیگر اسم این را زندگی نمی‌گذاشتم از طرفی هم نمی‌خواستم زود تسلیم مشکلات زندگی شوم .

یک شب در بهمن 84 با او صحبت کردم از عشق و محبت گفتم و به او گفتم من تصمیم گرفته‌ام آنقدر به تو محبت کنم تا تو هم روزی خسته شوی و پاسخ محبتهایم را بدهی او نیز برخورد خوبی داشت و گفت: من که سنگ نیستم اگه تو محبت کنی خوب معلومه که منم بهت محبت می‌کنم و . . .

این را می‌دانستم که تصمیم سختی را گرفته‌ام و بیشتر این کار به عهده خودم خواهد بود . خیلی سخت بود ولی موفقیتهای زیادی کسب کرده بودم ما که هر هفته چند روز قهر برایمان عادی بود حالا طوری شده‌بود که هر 6 ماه یه بار قهر می‌کردیم البته مشکلاتی بود ولی من پیوسته با کمک خداوند سعی در رفع آنها داشتم . و این مدت با تمام اوصافش بازهم تنها مونسم پسرم بود و من با او عشق می‌کردم و هر وقت بزرگ شدنش را به خاطر می‌آورم ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نقش می‌بندد و من واقعا از هر لحظه با او بودن و رسیدگی کردن به او لذت می‌بردم و وقتی یاد آن شیرینیها همراه سختیهایش می‌افتم با خود می‌گویم کاش یه دو جین بچه داشتم .

ولی صد افسوس که همسرم به حرفهای آن روزش عمل نکرد و این محبت یک جانبه من به او بود . تا وقتی همه چیز بروفق مرادش بود خوب زندگی‌مان بدک نبود ولی اگر چیزی برخلاف میلش بود دیگر همه چیز را فراموش می‌کرد .

می‌دونید چیه من به این نتیجه رسیده‌ام که هر آدمی یه اندازه ظرفیت برای محبت داره بیشتر از اون اگه بهش داده بشه اونو نمی‌فهمه و قادر به درک عظمت آن نخواهد بود .

شوهر من هم روز به روز پرروتر شد البته خیلی کارهای دیگری نیز در کنار محبت انجام دادم ولی بی‌فایده بود همسرم معنی ایثار ، فداکاری ، عشق ، همسر ،زندگی و ... را نمی‌دانست . کارهای مرا نمی‌دید حتی به خودش زحمت نمی‌داد که با هم درمورد مسایلمان حرف بزنیم تمام کارهایم را وظیفه می‌دانست و من هر چه بیشتر سعی می‌کردم کمتر نتیجه می‌گرفتم .

یکی از مشکلات اساسی ما برادرش بود که خیلی به هم وابسته بودند و با هم همکار هم بودند ونیز در یک ساختمان زندگی می‌کردیم . تمام وقتش را به او اختصاص می‌داد به خواسته‌های اندک من توجه نمی‌کرد خلاصه اگر بخوام تمام مشکلاتم را بگویم حسابی به هم می‌ریزم ولش کن

سال 87 دیگر بریدم طاقتم طاق شده بود اما یک موجود کوچک که البته حالا دیگر خیلی کوچک نبود مرا به آن خانه و زندگی قفل کرده بود ومن آن سال هر چه کردم دیدم نمی‌توانم فرزند دلبندم را رها کنم . بارها و بارها از خود می‌پرسیدم پس من باید چه کنم ؟؟ ولی جوابی برای آن نمی‌یافتم .

تا اینکه مهر آن سال همسرم مریضی گرفت که دکترها ابتدا فکر کردند سکته کرده و همین شوکی که به ما و به خصوص خودش وارد شد باعث شد که یادش بیفتد که این زن و شوهر هستند که درسختیها و ناراحتیها یار و یاور یکدیگر هستند و کس دیگری نمی‌تواند جای آنها را پر کند . خدا را شکر مریضی‌اش چیز خاصی نبود و خیری بود که باعث نزدیکی ما به یکدیگر شد . مسافرتی به شمال رفتیم و خیلی به هم نزدیک شدیم و او کمی مرا می‌دید البته نه آنطور که من انتظارش را داشتم ولی من به همان میزان نیز راضی بودم .

اما چه بگویم که این مسایل نیز دیری نپایید که از ذهن همسرم رخت بربستند و من سعی کردم با روشهای دیگری که این سالها بکارنبرده‌بودم و شاید راهی نرفته بودند زندگیمان را حفظ کنم اما باز هم نشد .

تا اینکه مشکلاتمان در سال 88 به اوج خود رسید . زمانیکه پسر دلبندم 6 سالش تمام شده بود .

مشکلاتم بسیار زیاد بودند و من تنها به این بسنده می‌کنم که ما 6 ماه در یک خانه زندگی کردیم ولی با هم قهر بودیم و مشاور و فامیل هر کاری کردند گره زندگی ما باز نشد که نشد و من در این 6 ماه به قدری سختی کشیدم که مجبور شدم سخت‌ترین تصمیم زندگی‌ام را بگیرم و آن ترک خانه بدون پسرم بود .

حتی تصورش هم برایم دشوار بود و من شبها دست در گردنش می‌انداختم و او نیز دستان کوچکش را دور گردنم حلقه می‌کرد و می‌خوابید و وقتی می‌خوابید من فقط گریه می‌کردم و این کار هر شب من بود . اواخر سعی می‌کردم کمتر به آن فکر کنم اما نمی‌شد او خیلی دوست داشتنی بود .

بلاخره روز موعود در دی ماه 88 بوقوع پیوست و من تمام وسایلم راجمع کردم و زودتر به خانه مامانم بردم و روز وداع از عزیزترینم فرارسید روزی که از آن می‌ترسیدم . او را در آغوش خیلی سفت و طولانی به خود فشردم من که حتی یک روز هم از او دور نبودم حالا نمی‌دانستم چه در انتظارم است. و بلاخره با دلی پرخون خانه را ترک کردم .

در درونم غوغایی از احساسات متفاوت بود از یک طرف خوشحال بودم که از آن زندان سرد ویخ نجات یافته‌ام وخود را همانند پرنده‌ای می‌دیدم که از قفس رها شده است و ذوقی از رهایی در دل داشتم و از طرف دیگر بخاطر فراغ فرزندم خون گریه می‌کردم البته این را می‌دانستم که این رفتن برای او بهتر است . چون زندگی کردن در خانه‌ای سرد و بی‌روح (همانند خانواده پدرش ) زیانش به مراتب بیشتر از جدایی آنهاست .

از خدای خود می‌پرسیدم این چه رسمی است که روزی با هزار امید و آرزو با لباسی سپید به خانه‌ای پابگذاری همه عشقت و جوانیت را آنجا بگذاری و در آخر نیز جگرگوشه‌ات پاره تنت را بگذاری و بیایی !!!

الآن که 31 سال سن دارم . در این 5 ماه دلتنگی‌های زیادی را تحمل کردم و در همین حین او به دادگاه دادخواست تمکین داد و الآن درگیر کارهای دادگاه هستم .

صادقانه بگویم این درست‌ترین تصمیم زندگی‌ام بود و از اینکه این شجاعت را داشتم به خود می‌بالم و می‌خواهم اشتباه زندگی‌ام را با طلاق تصحیح کنم و به قول معروف جلوی ضررو از هر جا بگیری منفعته .

برای اینکه روزهای سختی را پیش رو دارم به جمع شما دوستان آمدم تا گذران این دوران برایم راحت‌تر گردد و بتوانم از تجربیات شما استفاده کنم .

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ