دلتنگی های من
۱٢ دی ۱۳٩٠ :: ٧:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز داشتم فکر می کردم که من چقدر فرق کردم .

من دیگه اون آدم سابق نیستم .

احساس می کنم خیلی بزرگتر شدم، خیلی . . .

نمی دونم چه حسیه ولی الان دارم می فهمم که سختی ها آدم رو می سازه و آب دیده می کنه یعنی چی. قبلا با خودم می گفتم من نه اون سختی ها رو می خوام نه تجارب بعدش رو آدم انقدر سختی بکشه که می خواد تجربه کسب کنه !!!

اما حالا یه حس عجیبی دارم که نمی تونم توصیفش کنم. نمی تونم بگم از داشتن مشکلات عدیده و طاقت فرسایم خوشحالم

اما

حس می کنم بعد از همه سختی ها یی که پشت سر گذاشتم و پیش رو دارم خدا یه جعبه جادویی بهم داده که توش پره آرامش و تجربه است.

نمی دونم چی بگم به خدای خوبم ؟

دیگه هرچیزی نمی تونه من و بهم بریزه ،

دیگه هرچیزی تو نظرم مشکل نمیاد،

دلم می خواد این آرامشی رو که خدا داده با همه تقسیم کنم ،

دلم می خواد همیشه این آرامش و حفظ کنم .

امروز تو دانشگاه یکی از دوستام که درگیر کارای پایان نامه اش بود اومد پیشم نشست خیلی عصبی و داغون بود و باهام صحبت کرد . خوب به حرفهاش گوش کردم و بعد طوری با آرامش باهاش حرف زدم که همینطور مبهوت مانده بودم، این من بودم که این حرفها رو بهش زدم .

من این همه آرامش و از کجا اوردم ؟!!!

یه نگاهی سرشار از تشکر بهم کرد و گفت ممنونم واقعا آرومم کردی حق باتوئه. . .

وای خداجونم خیلی خوشحالم

خیلی احساسات قشنگی دارم با وجود همه مشکلاتی که هنوز برام وجود داره .

خدایا ازت می خوام که این آرامش و از هیچ کسی نگیری

آمینقلب 

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ