دلتنگی های من
٢٦ آذر ۱۳٩٠ :: ٥:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

... اسکارلت حالا همه چیزرا با چشمهایی تازه می دید،... بی خیالی دختریش را پشت سر گذاشته بود. دیگر مثل گل مجسمه سازی نبود که با هرتجربه تازه ای اثر بپذیرد. گل سخت شده بود... او یک زن بود و جوانی از سرش گذشته بود...

بارهایش چقدر سخت، مال خودش بود، و این بارها شانه هایی به قدر کافی قوی می خواست تا تحملشان کند... فردا اوه فردا خیلی کارها بود که باید انجام می داد ... مغزش کندتر و کندتر شد، مثل ساعتی که عقربه هایش به تدریج از حرکت بازایستد، اما دید روشنش را حفظ  کرد.

بطور ناگهانی، قصه های خانوادگی حکایت شده... مثل بلور روشن شد... تمام آنها مصائب غیرقابل تحملی را از سر گذرانده بودند و خرد شده بودند... بخت بد گردنهایشان را شاید شکسته بود اما دلهایشان را نتوانسته بود بشکند، آنها زاری نکرده بودند، جنگیده بودند. ووقتی مرده بودند خاموش شده بودند اما مغلوب نشده بودند... از دیدن این اجدادی که سرنوشت بدترین موقعیتها را برایشان فراهم ساخته بود و تبدیل به بهترینش کرده بودند..... تارا، سرنوشت او بود، جنگ او، و می بایست برآن مسلط می شد.

 

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ