دلتنگی های من
٤ شهریور ۱۳٩٠ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

آقاجون عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده ناراحت ناراحت گریهگریه

دیشب که اومدم  پیشت به بهشت‌زهرا دلم نمی‌خواست ترکت کنم. دلم می‌خواست انقدر اونجا بمونم تا بلاخره بلند بشیو همراهم بیای خونه، دلم می‌خواست بلند بشیو به حرفام گوش کنی ونوازشم کنی و دلداریم بدی،اما چه آرزوی بیهوده‌ای است. افسوس، افسوس و افسوسافسوسافسوسافسوس

هشت سال است که همین درخواست رو ازت دارم اما تو به حرفم گوش نمی‌کنی، مگه نمی‌گفتی که من رو خیلی دوست داری، مگه نمی‌گفتی که دعا کردی فرزندت دختر باشه. خوب ... پس چی شد ... دختر می‌خواستی که تنهاش بزاری...

آقاجونم، عزیزدلم خیلی بهت احتیاج دارم. راستش این روزا خیلی آدم حسودی شدم و این تقصیر شماست چون من آقاجونم رو می‌خوام و وقتی دختری رو می‌بینم که بابا داره بهش حسودیم می‌شه. کاشکی بودی و دستان مهربان و نوازشگرت برسرم بود، کاش بودی و مثل همیشه به آغوش گرم تو پناه می‌آوردم، کاش بودی و از نصایح و حرفهای شیرین و دلنشینت بهره می‌بردم، کاش بودی و سنگ صبورم می‌شدی، تو همیشه آرامش‌بخش من بودی و همیشه وجودت بهم قوت قلب می‌داد.

دیگه خسته شدم از بدون تو زندگی کردن، نبودنت هیچ‌وقت برام عادی نشده و نخواهد شد. همیشه و در همه‌جا غم نبودنت را با تمام وجودم احساس کردم.

دیشب تا پاسی از شب کنارت بودم و باز هم تنها بازگشتم. مثل اینکه این تقدیر منه و من باید آن را بپذیرم. باشه آقاجون قشنگم اما باید قول بدی که گرچه نمی‌بینمت اما همیشه کنارم باشی و برام دعا کنی.

اینو بدون که خیلی خیلی دوستت دارمممممممممممممممممممممممم.قلب قلب قلب قلب

همیشه منتظر شنیدن صدای قشنگت و دیدن روی ماهت هستم.ماچ

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ