دلتنگی های من
٧ امرداد ۱۳٩٠ :: ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 9 شبانه روز عزیزدلم پیشم بود، خوب راستش ازلحاظ کاری یک کم برام مشکل بود اما باورتون نمی‌شه وقتی کنارمه انگار انرژی مضاعف دارم و شاید از لحاظ جسمی خسته بشم اما انگار روحم شاده و با بوسیدن پسر عزیزم تمام خستگی‌هام بیرون می‌روند. 

خیلی وقت بود که این حس را تجربه نکرده‌بودم که چقدرلذت‌بخشه که مادر تمام روز در کنار فرزندش باشه و من تمام این روزها بطور مداوم درکنارش بودم و شبها با صدای نفسهای قشنگش می‌خوابیدم.             

کم کم این لذت داشت یادم می‌رفت اما حالا دوباره اون حس قشنگ که  فرزندت همیشه در کنارت باشه رو تجربه کردم و نمی‌خوام که این لذت رو از دست بدم می‌خوام که همیشه پیش خودم باشه، نزدیکم باشه، ازش باخبر باشم، در همه تجربیاتش در کنارش باشم . . .       

اما افسوس که دوباره رفت و باز جدایی و جدایی، دوری و دلتنگی و این برام خیلی سخته من نمی‌خوام که بره، من نمی‌خوام از دور شاهد بزرگ شدنش باشم، من برای همیشه می‌خوامش ، برای همیشه . . .             

 امشب شبی خیلی سخت رو پیش‌رو دارم‌ و جای خالی اون بیش‌ از پیش‌ آزارم می‌ده.

عزیزم وقتی هستی از هرکس و هرچیزی بی‌نیازم و با توهمه چیز دارم ای‌کاش کنارم بودی و این رو بدون که من همیشه به وجود نازنینت نیازمندم گل همیشه بهارم.                                        

 

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ