دلتنگی های من
٢۱ خرداد ۱۳۸٩ :: ۳:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

ماههای آخر بارداریم پدرم همچنان مریض و در منزلش بود من هر روز به دیدنش می‌رفتم و از کنار تختش تکان نمی‌خوردم گرچه دیگر نمی‌توانست تکلم کند ولی با نگاههای پرمهرش و با دستان نوازشگرش همیشه با من حرف می‌زد .

پس از تولد پسرم پدرم مجدد به بیمارستان رفت و من به ناچار روزهای بعد از زایمانم را مجبور شدم در خانه مادرشوهرم سپری کنم بدون اینکه پدر و مادرم در کنارم باشند . خیلی سخت بود و من عصبی بودم و تنها چیزی که مرا آرامش می‌داد پسرم بود که لحظه‌ای از خودم جدایش نمی‌کردم .

وقتی 8 روز از زایمانم گذشته بود دکترها درخواست کردند که برای دیدن پدرم به بیمارستان برویم چون حال او را وخیم می‌دانستند . فقط خدا می‌داند که آنروز چقدر شوهرم و خانواده‌اش مرا حرص دادند (بگذریم). آن روز به خیر گذشت و پدرم پیش ما ماند . از آن به بعد هر روز بیمارستان بودم تا اینکه او را مشکوک به هپاتیت تشخیص دادند و من به خاطر بچه کوچکم مجبور شدم سه روز نروم تا واکسن آن را بزنم البته این ملاحظاتم فقط به خاطر فرزندم بود وگرنه اون روزها هیچ    چیز نمی‌توانست مرا از پدرم دور کند .

بعد از سه روز که به دیدار پدر عزیزم شتافتم او را متفاوت دیدم ولی دلیل آن را نمی‌دانستم یه حس غریب بود . آن روز وقتی که به خانه آمدم خودم را روی تخت انداختم و ساعتها گریستم و البته مثل همیشه همسری نبود که مرا دلداری دهد .

صبح که از خواب بیدار شدم پسرم 40 روزه شده‌بود . همسرم نبود خواهرم بهم گفت که دکترا گفتند که باید به بیمارستان برویم و من حالم بسیار خراب شد . با هول و ولای زیادی حاضر شدم خواهرم بهم گفت بجنب که بدبخت شدیم با خودم گفتم اینم چقدر شلوغش می‌کنه ایشالا که چیزی نیست مثل اون دفعه ، در همین افکار بودم که همسرم آمد و به راه افتادیم سر راه فرزندم را به خانه مادرشوهرم بردیم .

همینطور که داشتیم مسیر بیمارستان را می‌رفتیم دیدم که همسرم پیچید تعجب کردم و گفتم که چرا از اینجا می‌ری چیزی نگفت ، عصبی شدم و گفتم : کجا می‌ریم . حس بدی بهم دست داد . فهمیدم داریم به سمت منزل پدرم می‌رویم . نمی‌دانستم چرا و همسرم نیز هیچ نگفت و من بی‌اختیار فقط گریه می‌کردم و خودم هم درست نمی‌دانم چرا .

وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم برادر بزرگم با لباسی آبی آنجا ایستاده برای یک لحظه فکری از سرم گذشت که پس اتفاقی نیفتاده ولی گریه‌ام بند نمی‌آمد سوار آسانسور شدیم و مدام از برادرم می‌پرسیدم چی شده ولی هیچ کس جوابی را که  می‌خواستم بشنوم (که اتفاقی نیفتاده) را به من نمی‌داد تا اینکه برادر و همسرم زدند زیر گریه نمی‌خواستم با ور کنم و فقط می‌خواستم هرچه سریعتر خود را به تخت پدرم برسانم تا او مرا نوازش کند و به من آرامش دهد و بگوید که چیزی نیست و دلیلی برای نگرانی وجود ندارد و اینکه او همیشه در کنارم خواهد ماند .

از آسانسور که پیاده شدم در خانه باز شد و من جمعیتی سیاه پوش را دیدم که همگی به سمت دری که باز شده بود خیره شده بودند . نمی‌دانم چه چیزی را می‌خواهند ببینند و آنجا چه می‌خواهند .

و بلاخره در اتاق پدرم باز شد و برادر کوچکترم با لباسی مشکی و چشمانی اشکبار به سمت من آمد و توی سرش می‌زد که دیدی بدبخت شدیم .

دنیا دور سرم می‌چرخید و من دیگر نمی‌توانستم چیزی را که می‌بینم کتمان کنم . خود را به سرعت به اتاق پدرم رساندم و وقتی تخت خالی پدرم را دیدم که مادرم با چشمانی اشکبار روی آن نشسته است گریه‌ام تبدیل به شیون شد و خودم را روی تخت انداختم و دیگر هیچ چیز نمی‌فهمیدم ، هیچ چیز . فقط مدام فریاد می‌زدم که: چرا اینها مشکی پوشیدن ؟ کی گفته مشکی بپوشن؟ خل شذه‌بودم و به زمین و زمان گیر می‌دادم .

نمی‌دانم آن لحظات چه نیروی انکار عجیبی در من وجودداشت که حتی خودم هم آن را نمی‌فهمم . در همین حین صدای قرآنی را شنیدم که همیشه وقتی یکی فوت می‌کند می‌گذارند و من بی‌اختیار فریاد زدم : آن را خاموش کنید . کی به شما گفته قرآن بگذارید مگه چی شده؟؟

مامانم یواش بهم گفت که مشکی بپوشم اما من می‌گفتم: چرا؟!!

شب وقتی بچه‌ام را آوردند او را در آغوش گرفتم و رفتم جلوی همه روبروی عکس پدرم نشستم و با او چون دیوانه‌ها حرف زدم . آخه می‌دونید پدر من بچه مرا ندید و این غمی دیگر بر غمهایم بود . به او می‌گفتم ببین پسرم اومده نمی‌خوای ببینیش ؟ مگه دوسش نداری ؟ پاشو دیگه ...

به خدا می‌گفتم: یه عزیز(پسرم) دادی یه عزیز گرفتی من اینطوری نمی‌خواستم .

خلاصه بقیه‌اش را دیگر قادر به نوشتن نیستم فقط گریه بود و گریه و گریه و چیزی که غم مرا مضاعف می‌کرد این بود که من همسری نداشتم که بخواهم به او تکیه کنم بلکه همسرم دردی بر دردهای دل من بود . دیگر به چه کسی باید تکیه می‌کردم ؟ این سوالی بود که من قادر به پاسخگویی‌اش نبودم .

یکی از ناراحتیهای آن روزهای من این بود که پدرم پسرم را ندیده‌بود آخه هم او عاشق بچه‌ها بود وهم بچه‌ها عاشق او بودند و حالا او نوه‌اش را ندیده‌ رفته بود . تا اینکه به خواب آمده بود و گفته بود: به من بگویند که بچه‌ام را دیده‌است و من انقدر بی‌تابی نکنم .

وقتی به آن روزها می‌اندیشم از خودم می‌پرسم که آن همه صبر و تحمل را از کجا آورده بودم . که البته جز عنایت حق نبوده‌است .

الآن که 7 سال از آن روزها می‌گذرد این داغ مثل آتش زیر خاکستر همیشه همراه من است و من هر پنچ‌شنبه و جمعه به مزار عزیزم می‌روم که در غیر اینصورت آن هفته رادلگیر خواهم بود .و نیز دوست دارم هر کسی را که می‌بینم در مورد پدرم با او صحبت کنم و از اینکار اصلا خسته نمی‌شوم بلکه حس قشنگی به من می‌دهد ولی در کمال تعجب می‌بینم که مردم انتظار دارند من برایم نبود پدر عادی شده باشد . واقعا که چه دنیای غریبی است

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ