دلتنگی های من
۱٢ اسفند ۱۳۸٩ :: ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستای خوبم

همتون در جریان زندگی من هستید که در حال جدایی هستم . خوب درگیر دادگاه و قضایای جانبی آن نیز بوده‌ام در همین حین بود که یکی از دوستان و بستگان بابای پسرم اومد که به قول خودش وظیفه‌اش رو انجام بده و زندگیه ما رو که در حال از هم پاشیدن است  نجات بدهد .

وقتی این موضوع مطرح شد خیلی ناراحت شدم دوست نداشتم دوباره به اون و زندگیه گذشتم فکر کنم و به شدت در مقابل آنها ایستادگی کردم .

کمی که گذشت با خودم فکر کردم که بد نیست حرفاشو گوش کنم و چیزی رو از دست نمی دم بخاطر پسر  عزیزم هم که شده باید گوش کنم و هرچقدر هم که از او و زندگی قبلم بدم می‌آید باید یادم باشه که پای یه بچه هم در میان است .

موافقت خودم رو برای برگزاری جلسات اصلاح زندگی اعلام کردم.

ولی نمی‌دونید درونم چه غوغایی برپا بود . خیلی حالم بد بود می‌ترسیدم یه ترس عجیب و ناشناخته ترس از بازگشت و زندگی کردن با او تمام وجودم را فراگرفته بود فکر اینکه دوباره بخوام به اون زندگی حالا با کمی تغییرات مثبت برگردم حالم رو خراب کرده بود .

خیلی روزای سختی بود . یه طرف احساسم نسبت به زندگی گذشتم بود ، یه طرف عقلم بود ، یه طرف جگرگوشه‌ام که آرزو داشت دوباره خانواده دور هم جمع شوند.

وای خدای من چه شرایط بدی است ازت عاجزانه می خواهم که هیچکس رو تو این موقعیت قرار ندی .

اوایل که بااو صحبت می کردم خیلی متفاوت حرف می‌زد بهش گفتم : یاد خواستگاریمون افتادم که من هرچی می‌گفتم تو می‌گفتی باشه !!!!

هرچه این برخوردها رو می دیدم بیشتر می‌ترسیدم و وجود فرزند دلبندم نمی‌گذاشت که من تصمیمی عجولانه بگیرم .

در طی تمام این جلسات سعی می‌کردم رضای خدا و فرزندم را درنظر بگیرم خوب البته این کار خیلی خیلی سخت بود و باید اعتراف کنم که هرچه صحبتها به سمت بازگشت پیش می‌رفت من بیشتر می‌ترسیدم و دلشوره‌ای عجیب داشتم انگار داشتند تو دلم رخت می‌شستن دلشوره‌ای وحشتناک و واقعی که وقتی به سراغم می‌آمد دیگر هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم. روزای سختی رو گذراندم .

و امروز دوباره همه چیز تمام شد که البته می دانستم دوباره به همین نقطه می‌رسیم ولی خوب بخاطر پسرم باید این کار را می‌کردم.

الان خیلی خوشحالم و احساس می‌کنم از امتحان خدا سربلند بیرون آمدم.

و خیلی مصمم‌تر از قبل قدمهایم را برمی‌دارم و می‌دونم خداجونم کمکم می‌کنه و تنهام نمی‌زاره .

از شما مهربونها هم ممنونم که تنهام نمی‌گذارید.

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ