دلتنگی های من
۳ آبان ۱۳۸٩ :: ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها غوغایی در درون من برپاست و از فرط خوشحالی سر از پا نمی‌شناسم بعد از ماهها دوری از پسر عزیزتر از جانم خداوند موقعیتی را برایم فراهم کرده تا بتوانم مثل گذشته روزها و شبهایم را در کنار عزیز دلم سپری کنم .

قرار شده پسرم یه 10 روزی پیش من بمونه تا شاید به لطف خدا پدرش سرپرستی دایمشو بهم بده .

البته هنوز هیچی معلوم نیست اما پیرو جلسه‌ای که در مدرسه‌اش داشتیم فعلا قراره که پیشم باشه .

 

خدایا ازت دنیا ، دنیا ممنونم باورم نمی‌شد که روزی باباش بخواد در مورد دادن سرپرستی‌اش به من حتی فکر کنه و حالا ...

 

ای کاش این روزها و لحظات هیچگاه تمام نمی‌شد و پسرم برای همیشه پیشم می‌ماند .

آری همه چیز مثل قبل شده من و او دست در گردن یکدیگر با عشقی وصف ناشدنی در کنار هم می‌خوابیم و من از عطر وجود نازنینش و از صدای ضربان قلبش و صدای نفسهایش که مرا مست می کند با تمام وجودم لذت می‌برم .

مثل قبلا صبح‌ها با تمام محبتم او را نوازش کرده و از خواب بیدار می‌کنم تا به مدرسه برود و چقدر شیرین است که آدم عزیزترینش را با ناز و نوازش بیدار کند و او را غرق در بوسه نماید .

کاش این روزها اصلا نمی‌گذشت و من دوباره ناچار نبودم دوری از گل همیشه بهارم را تحمل کنم .

خوش به حال مادرانی که فرزندشان همیشه دربرشان است و لحظه به لحظه با او هستند .

تنها چیزی که مرا ناراحت می‌کند این است که او مدام از اختلاف من و پدرش می‌پرسد و من نمی خواهم با این چیزها فکر قشنگشو خراب کنم .

خدایا خودت پسرم رو در پناهت حفظ بفرما .

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ