دلتنگی های من
٤ مهر ۱۳۸٩ :: ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دوستای مهربون و خوبم سلام به روی ماهتون از همراهی و همدلیه همتون ممنونم و اندازه همه دوستیهای قشنگ دوستتون دارم .

 

امشب شب بسیار خوبی رو داشتم بعد از 13 روز فراق از پسر دلبندم امشب رفتم و برای دقایقی روی ماهشو دیدم و با تمام عشق مادریم و با تمام حس دلتنگیم و تمام هیجانات درونیم او را محکم در آغوش کشیدم و غرق در بوسه‌اش کردم .

صورتش را مقابل صورتم گرفتم و به چشمای قشنگش خیره شدم و تمام محبتم را در چشمانم ریختم و نثار عزیزترینم کردم .

او از مسافرتش حرف می‌زد و من فقط بدون پلک زدن عزیزمو نگاه می‌کردم و خداجونمو شکر کردم که تونستم گلمو ببینم .

گوشمو روی قلبش گذاشتم و صدای ضربان قلب کوچک و زیبایش را با تمام وجودم شنیدم و سعی کردم تا دفعه دیگه که می‌خوام ببینمش به خاطرم بسپارم که البته صدای قلبش همیشه در گوشم نجوا می‌کند اما همیشه اونو تجدید می‌کنم تا همیشه تازه‌ی تازه باشه .

وقتی که خواستم ازش خداحافظی کنم دلش نمیومد ، منم دلم نمیومد در را می‌بست و دوباره باز می‌کرد و بوس می‌فرستاد منم همینطور قلبمون برای هم می‌تپید و هیچ‌کدوممون دلمون نمی‌‌خواست که خداحافظی کنیم ولی هر دو می‌دانستیم که چاره‌ای نداریم .

بهم گفت: اول شما برو من گفتم: نه اول تو برو دوباره اصرار کرد ، و من بهش گفتم: اصلا بیا دو تایی با هم بریم هر دو رفتیم ولی دوباره برگشتیم و یکدیگر رو در آغوش گرفتیم و باز خداحافظی کردیم این بار دیگه در را بست و من نیز آمدم .

و حالا فقط لحظه‌های با او بودن را تجسم می‌کنم و از آنها لذت می‌برم .

 

خدای مهربونم تو بهترینی

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ