دلتنگی های من
٦ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز رفتم دنبال پسرم که چند روزی رو با هم باشیم . وقتی تو ماشین بودیم دختر خواهرم که هم سن و سال خودش است ازش پرسید : اگه بهت بگن یه آرزو بکنی برآورده می‌شه چه آرزویی می‌کنی ؟

پسرم گفت : آرزو می‌کنم که مامانم برگرده خونه و بابامم رفتاراشو درست کنه .

حس خیلی بدی بهم دست داد که چطور می‌شه یه نفر قدر زندگیشو ندونه و با زندگی خودش و زن و بچه‌اش بازی کنه در حالیکه قبلا می‌تونست کاری در جهت رفع مشکلات زندگی‌اش انجام بده اما هیچ‌وقت ندید ، نخواست ، نفهمید ...

ای کاش راهی باقی مانده بود .

ای کاش کاری از دستم برمی‌آمد .

ای کاش زندگی به همین راحتی ذهن بچه‌ها بود .

ای کاش همه زندگی دست خود آدم بود .

ای کاش کمی بزرگتر بود تا واقعیت خیلی از مسایل را می‌فهمید.

ای کاش زندگی هم مثل خاله‌بازیهامون بود تا هروقت که خواستیم تموم        بشه و تموم می‌شد دیگه اتفاقای بدی در انتظار عزیزانمان نبود.

هرچند که می‌دونم راهی که رفتم درسته و تصمیمی هم که گرفتم به نفع هر دوتامونه ولی فهمیدن این حسش و این آرزوش که طبیعی و به حق هم هست آزارم می‌ده و فقط از خدای خودم کمک می‌خواهم که در این راه پر فراز و نشیب من و فرزندم را یاری کند .

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ