دلتنگی های من
۳٠ تیر ۱۳۸٩ :: ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز 7 سال از درگذشت پدر عزیزتر از جانم می‌گذرد و من تمام احساسات و اندوهم همانند گذشته است . خواستم متنی برایش اینجا بنویسم ولی بهتر دیدم متنی را بنویسم که در اولین سالگردش برایش نوشتم و در مجلس ترحیمش برای همه خواندم می‌دانم از اینکه برایش مطلبی نوشتم و خواندم خیلی خرسند شد .

تقدیم به آقاجون عزیزم

 

آن روز که بودی خنده و شادی و خوشی بود

    امروز که نیستی غم و غصه جدایی است

آن روز که بودی وجودت تکیه‌گاهم بود

   امروز که نیستی نبودت تنهایی‌ام است

آن‌روزکه‌بودی‌وجودت‌مایه‌افتخارم‌بود                     امروز که نیستی خاطراتت مایه افتخارم است

آن روز که بودی دستهایت نوازشگرم بود

 امروز که نیستی اشکهایم نوازشگرم است

آن روز که بودی زانوانت نشیمنگاه من بود

  امروز که نیستی زمین نشیمنگاه من است

 

سلام به تو ای عزیز،ای مهربان،سلامی به گرمی مهربانی و محبتت.

یک سال از غم از دست دادنت می‌گذرد و من هنوز اندرخم یک کوچه‌ام و نمی‌توانم باورکنم که پدری چون تو را از دست داده‌ام. آخر چگونه می‌توانم باور کنم که تکیه‌گاهم،مایه فخر و مباهاتم را از دست داده‌ام،چگونه می‌توانم باور کنم که عزیزترینم را از دست داده‌ام،هربار که برسر مزارت می‌آیم به این امید بازمی‌گردم که شاید خوابی بیش نبوده و من دوباره تو را خواهم دید.

هیچگاه آخرین دیدار و آخرین نگاههای مهربانت را فراموش نمی‌کنم. آقاجون سال پیش زمانی که از این اتفاق خبردار شدم باور نداشتم چون امید به شفای تو را داشتم. آقاجون اولین چیزی که کمی مرا به خود آورد،قدمی بود که به خانه‌ات گذاشتم،تخت خالی و فامیلهای مشکی‌پوش را دیدم،آنجابود که نفرتت رااز مشکی فهمیدم.

   چه راحت در خاک خوابیده بودی،انگار به همه می‌خندیدی که شما هنوز گرفتار دنیا هستید ولی من راحت شدم،هیچگاه عکس‌العملت را از شنیدن خبر فوت کسی یادم نمی‌رود،می‌گفتی این راه همه است و بازگشت همه به سوی اوست ولی ما نتوانستیم با فقدان تو چنین راحت برخورد کنیم.

وقتی به خانه می‌آیم می‌گویم:

ای‌کاش باری دیگر بوی تو را در خانه استشمام می‌کردم،

 ای‌کاش باری دیگرآغوش گرمت را تجربه می‌کردم،

 ای‌کاش باری دیگر نوازش دستانت رااحساس می‌کردم،

 ای‌کاش باری دیگر صدای گرم و دلنشینت را می‌شنیدم،

ای‌کاش باری دیگر خنده زیبایت را می‌دیدم،

ای‌کاش باری دیگر می‌توانستم بر روی زانوان پرمهرت بنشینم،

ای‌کاش باری دیگر طنین نمازت گوشهایم را نوازش می‌داد،

 بازگرد و با نصایحت مرا راهنمایی کن،

بازگرد چون هنوز به تو نیاز دارم.

 تو باش همانگونه که خود می‌خواهی تا با گرمای وجودت همه جا را صفا و گرما بخشی و چون خورشید برایم بتابی.

آ قاجون به فرزندانمان چه بگوییم و چطور خوبیهای تو را توصیف کنیم؟ عمری چون گل داشتی و نوه‌های گلت را ندیدی.

تو که همیشه نگران آیندیمان بودی چطور توانستی ما را در این دنیای بی‌وفا یتیم و تنها بگذاری ! تو که همیشه دست نوازشگرت بر سر یتیمان بود حالا کدام دست است که ما را نوازش دهد تا شاید بتواند کمی ما را دلداری دهد.

 مادرمان درد دلش و نبود همسرش و دلتنگیها و غم و غصه‌هایش را به که بگوید تو که همیشه همدمش بودی و جای همه را برایش پر می‌کردی و محبتت را همه گونه به او ابراز می‌داشتی.

چه سخت است دوری‌ات برایش و چه سخت است فرزندی پدر خود را از دست دهد و مادرش را اینگونه غصه‌دار ببیند و سخت‌تر آنکه مادری که تو تکیه گاهش بودی برای ما هم پدر باشد هم مادر.

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ