دلتنگی های من
٢٢ تیر ۱۳۸٩ :: ٢:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلامی به گرمای خورشید و به بلندای آسمان به همه دوستای خوب و آسمانیم . این چند روز حسابی سرم شلوغ بود می‌دونید چی شده الان براتون می‌گم .

چهارشنبه که پسرم رو اوردم پیشم خیلی کمبود خواب داشت و تمام اون روز رو خوابید فرداش بردمش بیرون و حسابی گردوندمش ولی خیلی کمم بود دوست نداشتم به این زودی بره .

وقتی شب اومدیم خونه باباش خبر داد که یکی از فامیلاش شهرستان فوت کرده و او می‌تونه چندروزی پیشم بمونه تا بره و برگرده .

راستش از خبر فوت ناراحت شدم ولی بخاطر اینکه پسرم بیشتر پیشم می‌مونه خیلی خیلی خوشحال شدم و پسرم 6 روز پیش من بود خیلی با هم خوش گذروندیم به گردش رفتیم ، گفتیم ، خندیدیم و خلاصه با هم زندگی کردیم . روزا و شبای خیلی خوبی رو در کنار هم داشتیم و من حال خوبی داشتم .

یه چیزیو یادم رفت بگم تو این روزا با پسرم چشم بسته بازی کردم و یه حسی بهم دست داد یاد بچگیام افتادم وای که چقدر بازی می‌کردم اصلا خسته نمی‌شدم حالا بچه‌ام هم مثل خودم شده وقتی گفتم که خسته شدم صدای اعتراضش به هوا بلند شد : مامان نه ، مامان نه .

گفتم بابا خسته شدم و دوباره اصرار که یه کم دیگه ، یه کم دیگه .

واین خیلی جالبه حالا می‌فهمم وقتی بچه بودم و از بازی خسته نمی‌شدم و اصرار به ادامه بازی داشتم این بزرگترای بیچاره حسابی خسته شده بودن و من هنوز یه عالمه انرژی داشتم .

حالا قراره فردا بره و من دوباره داره دلم می‌گیره . با خودم گفتم پررو نشو دیگه ...

باشه ، باشه خداجون ازت ممنونم مهربونم .

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ