دلتنگی های من
۱٥ بهمن ۱۳٩۱ :: ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

مدتی بود که از یکی از عزیزترین دوستانم بی خبر بودم. هرچه تماس می گرفتم موفق به برقراری ارتباط نمی شدم، یکی از بستگانش از سلامتیه ایشان مرا مطلع نمود و گفت هفته ی دیگر می توانم با او صحبت کنم. اما یک هفته تبدیل به سه هفته شد و من بسیار نگرانش بودم و راهی برای ارتباط نداشتم.چند روزی بود به شدت حالم بد شده بود از بس نگران بودم نمی توانستم درست غذا بخورم و بخوابم....

خلاصه امروز باهام تماس گرفت و متوجه شدم که این مدت تصادف شدیدی کرده و دو هفته در کما بوده و اما به خواست خدای مهربان به زندگی بازگشته است...

از یک طرف خوشحال بودم که سالم است و از طرفی بسیار ناراحت که چرا باید او چنین روزهای سختی را پشت سر بگذارد و من بی خبر باشم و نتوانم در کنارش باشم....

الان اصلا حس خوبی ندارم،

چه فایده دارد دنیایی که نتوانی وقتی که باید در کنار عزیزت باشی، حالا به هر دلیل موجه یا غیرموجهی که می خواهد باشد. از نظر من دلیلش مهم نیست این نبودن است که خیلی بده و من نمی توانم با این احساس کنار بیایم.

 

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ