دلتنگی های من
٧ آذر ۱۳٩۱ :: ۸:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

بعضی وقتها دلم می‌گیره و حال خوبی ندارم ولی خوب معمولا نمی‌گذارم این حالتم زیاد طول بکشد چونکه اصلا دوست ندارم شادابیه خودم را از دست بدهم.

یکی از همون وقتا که دلم حسابی گرفته بود و دیگه نتونستم خویشتن‌داری‌ام را حفظ کنم یکی از دوستان عزیزم متوجه حال روحیه من شد و متنی خطاب به من نوشت که بسیار برایم ارزشمند است, دلم نیامد که فقط خودم خواننده‌‌ی آن باشم اینجا می‌نویسمش تا هم شما آن را بخوانید و هم یادم باشد  که چه دوستان خوبی دارم که بخاطر وجودشان باید خدا را شکر نمایم قلب

دلش گرفته بود...اما نمی دانست چرا!
به یاد آوردم روزهایی را که همیشه لبخند قفل سکوتهای سنگینش را می شکست،
 روزهایی که هیچگاه از دلتنگی نمی گفت.
اما این بار آسمان دلش ابری بود...
ابری و بارانی...
حتی ستاره ی ضعیفی سوسو نمی زد
و در پس باران رنگین کمانی در آسمان پیدا نمی شد.
حتی حوصله ی باریدن هم نداشت...
حرفهایش مثل همیشه نبود...
بر هر واژه غباری از غم نشسته بود
اما مهربانی پاک خداوندی درانتهای کلامش موج می زد...
چقدر غریب بود این سکوت ها واین نگفتن ها و دلتنگ شدن ها.
و چه رنج آور است هنگامی که سراپا گوش شوی و آماده ی شنیدن باشی
اما لب ها خاموش و بی صدا باشند.
من از اودور بودم
اما به خوبی و با تمام وجود احساسش را درک می کردم
و به دوباره آفتابی شدن دل مهربانش ایمان داشتم....
ای کاش می دانستم چه چیز قایق کوچک دریای دلش را شکسته
و چه چیز باعث این همه نمیدانم ها شده و افکار زیبایش را مشوش کرده است...
گرچه نمی دانستم در ذهنش چه می گذرد و از کدام دریچه به زندگی می نگرد
اما به یادش نوشتم
به یاد سکوتش
به یاد دلتنگی اش
و به یاد روزهای سراسر خاطره...
نوشتم تا بداند که گاهی سکوت بلندترین فریادهاس!
 
درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ