دلتنگی های من
۳٠ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱:٤۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

الان 5 ماه و اندی از دوری از فرزندم می‌گذرد . و در طول این مدت من تقریبا هرهفته پنج‌شنبه و جمعه‌ها پسرم را نزد خود می‌آورم وسعی می‌کنم آن روزها به او خوش بگذرد .  

گرچه این را با اعماق وجودم می‌دانم که او خیلی از این اوضاع ناراحت است ولی چه کنم که کاری از دستم برنمی‌آید . و من هم چون او از این اوضاع رنج می‌برم . هنوز هم جدا شدن از یکدیگر برای هردویمان بسیار دشوار است ولی انگار که هردو فهمیدیم چاره دیگری نداریم و فقط به هم ابراز می‌کنیم که دلمان برای یکدیگر تنگ می‌شود و یکدیگر را در آغوش می‌فشاریم .

راستش باباش اوضاع رو برای او سخت‌تر می‌کنه ،‌ مثلا به اومدنش پیش من گیر می‌ده و با امروز و فردا کردن هردویمان را اذیت می‌کنه ، و اینکه به تمام فامیلش همه چیز و گفته و پسرم از این موضوع ناراحته ، از وقتی تابستان شده اونو مهدزبان نوشته و من اول خیلی خوشحال شدم ولی وقتی فهمیدم از 8 صبح تا 6 بعداز ظهر است دلم براش سوخت آخه انقدر طولانی خسته می‌شه .

یه چیز جالب بهتون بگم : تابستون پارسال وقتی از شوهرم می‌خواستم که اسم پسرمونو کلاس تابستونی بنویسیم . می‌گفت: بچه اذیت می‌شه تابستون باید بیشتر وقتشو تو خونه باشه به خونه احتیاج داره . و حالا ...

ای کاش توی فرهنگمان جا بیفته که اگر زن و مردی با هم مشکل دارن بچه‌ها رو قاطی نکنن آخه اونا چه گناهی کردن که دو تا آدم یه روز تصمیم می‌گیرن که باشن و دوباره همون دوتا آدم وقتی با هم مشکل پیدا می‌کنن تصمیم می‌گیرن که بوسیله اون همدیگرو اذیت کنن .

از این موقعیتی که توش قرار گرفتم بدم میاد آخه می‌دونید چیه یه چیزیو فهمیدم و اون اینه که حتی تو مشکلاتم اگه آدما بخوان می‌تونن یه کاری کنن که بچه‌ها کمترین ضربه رو بخورن .

به امید روزی که ما بزرگترها حداقل این کار کوچیکو برای بچه‌هامون بکنیم و دنبال یارکشی نباشیم .

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ