دلتنگی های من
٢٢ تیر ۱۳٩۱ :: ٢:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

مدام سالهای گذشته دور سرم چرخ می زنند و یک لحظه مرا رها نمی کنند. کلافه ام کرده اند ، خیلی نگران پسرم هستم . با اینکه می دانم هرکاری ازدستم برمی آمده را برایش انجام داده ام و حتی سرسوزنی برایش کم نگذاشته ام، با اینکه می دانم وقتی که از هم جدا شدیم چاره دیگری برایم نمانده بود، با اینکه می دانم زمانی که در کنارش نبوده ام خودم از او بیشتر زجر کشیده ام اما این برایم فوق العاده دردآور است که چند سال است سختی هایی را دارد تحمل می کند که هیچ حقی برای انتخاب آن نداشته است، هیچ گناهی مرتکب نشده است و شاید من با به دنیا آوردنش علی رغم میل باطنی ام موجب شدم که این همه سختی را تحمل کند.

گاهی با خود می گویم شاید اگر از همه وجودم می گذشتم و خودم را فراموش می کردم و آن شرایط را تحمل می کردم الان در مقابل ناملایمت زندگی می توانستم از او دفاع کنم، نه اینکه وقتی چیزی را می شنوم که برایش رخ داده فقط زجر و آه و غصه همراهم باشه... 

 ولی واقعیت خیلی تلخ تر از این است، آری خیلی خیلی تلخ تر، چون من می دانم اگر در کنارش هم بودم باز هم سختی های دیگری می کشید و هیچگاه نمی توانست طعم خانواده گرم را بچشد و باز واقعیت این است که دیگر نمی شد که کنار هم باشیم .... نمی شد.... نمی شد....

خدایا تو بگو من با این دل پردردم چه کنم ؟!!!!

غصه زندگیه خودم را بخورم ، غصه تنهایی عزیز دلم را بخورم، غصه دوری از جگرگوشه ام را بخورم یا غصه ....  واقعا خداجون نمی دونم ... خداجون نمی تونم .... هرغمی که می خواهی بدی بده با تمام وجودم خریدارم ولی غم فرزند را نده، هیچوقت نزار غصه خوردنش را ببینم...خواهش می کنم...

آره اگر پیشش بودم اجازه نمی دادم با این سن کوچکش این سختیها را تحمل کند، خودم همه آنها را از صمیم قلب پذیرا می شدم اما چه کنم که دیگر نمی شه که همیشه کنارش باشم تو بگو من چی کار کنم خدایاااااااااااااا

نمی خوام چشمهای قشنگش را پر از غم و نگرانی ببینم نمی خوام نمی خوام...

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ