دلتنگی های من
۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٦:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها شدیدا درگیر کارهای پایان‌نامه‌ام هستمیول

امروز برای جمع‌آوری یک سری اطلاعات باید به یک کتابخانه می‌رفتم.

مسیرش را بلد نبودم تصمیم گرفتم از راننده های خطی بپرسم که چه جوری باید برم جالب بود به هر کدامشان که آدرس را نشان می دادم جوابشان یکی بود، آنها متفقا می گفتند:" سوار ماشینم شو و فلان جا پیاده شو"تعجب

 نمی دونستم کدام یکی از آنها داره درست می گه تا اینکه یکی از آنها توضیحاتی داد و گفت بشین آن ماشین جلویی. با خودم گفتم چه عجب یه نفر پیدا شد که درست آدرس رو بگه و دنبال مسافر جمع کردن نباشه. رفتم که سوار بشم راننده اش گفت من تکمیلم و اون آقا گفت پس بشین ماشین خودم من و می گی دیگه نمی دونستم چی بگمکلافه

وارد کتابخانه که شدم هیچکس نبود به خانم مسئول توضیحاتی دادم و در کمال ناباوری بهم خیلی کمک کرد و هرچی که می دانست در آن مورد اطلاعات هست رو سریع بهم داد . خیلی حس خوبی داشتم جایی که تا حالا نرفته بودم و اصلا نمی دونستم بهم اجازه کار می دهند یا نه اینطور بهم کمک کنندلبخند

وقتی که بین مطالعه در جواب صحبتهایش می خندیدم بهم گفت :" تو هم با این خنده هات یا خیلی خوشی یا خیلی بی خیالی "

از صحبتش تعجب کردم و گفتم :" زندگی به اندازه کافی سخت است اگر ما هم سخت بگیریم که دیگه نمی شه زندگی کرد."

بهش که دقت کردم دیدم از همه چیز ناراضیه و مدام غر می زنه. وقتی برخورد همکارهایش رو باهاش دیدم با خودم گفتم که کاش ما آدمها بتونیم جوری رفتار کنیم که دیگران از همنشینی با ما لذت ببرند نه اینکه از ما فراری باشند.

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ