دلتنگی های من
٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

نمی دونم این چه حسیه و تا کی می خواهد ادامه داشته باشه؟!!!!!!!!!

دو سال و نیمه که وضعمون همینطوره ولی انگار نه انگار هنوز برامون عادی نشده!!!

انگاری هیچ وقت نمی خواهد که عادی شود.

پسرم ، عزیزترینم

به خدا دلتنگتم

گرچه امشب ازت جدا شدم و سه شنبه قراره که دوباره ببینمت ولی دلم این حرفها سرش نمی‌شه مدام خودش رو به این طرف و آن طرف می زنه و می گه که دلتنگته.

عزیزکم می‌خواهمت همیشه و با تمام وجودمبغل

امشب وقتی از گردش برگشتیم هردویمان شادان از روزی بودیم که در کنار هم گذرانده بودیم ولی ناراحت از اینکه دوباره و دوباره باید از هم جدا شویم مثل تمام جمعه‌های دیگهناراحت

سفت در آغوش فشردمت و باز وقتی رفتی دلت نمیومد که در را ببندی و بروی و من هم دلم می‌خواست اون نگاه قشنگت رو برای خودم داشته باشم ولی باز به دل خود نهیب زدم که مگه هرچی تو بخوای باید همون بشه !!!!

شیرین زبونم وقتی آخر شب بهم زنگ زدی و صدای قشنگت رو شنیدم دلم می‌خواست پیشم بودی و من تو را سفت در آغوش می‌فشردم. بهم گفتی: "مامان وقتی رفتم تو اتاقم دلم برات تنگ شد و گریه کردم"

ازت خواستم که گریه نکنی ولی می دونم که این احساسات دست خود آدم که نیست ، می دونم این دست خودمون نیست که دلتنگ نشویم و گریه نکنیم .

غمی دو چندان بر دلم افزوده شد بخاطر غمهای قلب کوچک و مهربانت.

عزیز دل مامان می دونم که این هجران و دوری هیچ‌وقت برای هیچ‌کداممان عادی نمی‌شود ولی از خداجونم می‌خواهم که بخاطر بی‌گناهیه تو هم که شده این دوری را برایت آسانتر گرداند و یا اینکه به پایانش برساند.

خدایا یعنی می شه . . . خیال باطل

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ