دلتنگی های من
٢٥ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

از روزی که به نزد مادرم آمدم خیلی حس خوبی داشتم . احساس می‌کردم به جایی آمده‌ام که وجودم برایشان مهم است و مرا دوست دارند و من نیز آنها را دوست دارم .

شب اول هرچه که تلفن خانه را گرفتم هیچکس جواب نمی‌داد و من در حسرت شنیدن صدای پرمهر پسرم بودم ، روز دوم نیز همینطور شد ومن موبایل شوهرم را گرفتم ولی جوابی داده نمی‌شد ، خیلی شبها و روزهای سختی بود ومن تنها با نامه نوشتن برای پسرم کمی خود را آرام می‌کردم .

روز سوم و چهارم هم همینطور و من دیگه نمی‌دونستم چی‌کار کنم فقط و فقط از خدا کمک می‌خواستم و تقاضای صبر می‌کردم چون الآن دیگه وقت نقطه ضعف نشان دادن نبود ولی خیلی خیلی سخت بود ثانیه‌ها به کندی می‌گذشتند و من گوشی موبایلم رو حتی لحظه‌ای از خود جدا نمی‌کردم که نکند جگرگوشه‌ام زنگ بزند و من نشنوم . اما انگار این کارها بیهوده بود .

تا اینکه شب پنجم ساعت 10:30 شب وقتیکه ناامید بودم و فکرکردم که پسرم خواب است صدای زنگ موبایلم بلند شد و من با سرعت آن را برداشتم و دیدم شماره موبایل همسرم است سریع گوشی را جواب دادم : الو ، الو . و از آن طرف صدای گرفته پسرم را شنیدم وای خدای من چقدر دلتنگ این صدا بودم ولی غمی وجودم را فراگرفت چونکه صداش گرفته بود .

از او پرسیدم: چرا صدات گرفته عزیزم ؟

واو جواب داد: آخه دلم برات تنگ شده بود و هر چه به بابا می‌گفتم که بهت زنگ بزنم نمی‌گذاشت و من گریه کردم تا بزاره به شما زنگ بزنم . ( وای خدای من انگار دنیا دیگر برایم تمام شده بود ، آخه این بچه چه گناهی کرده )با وجودی که حالم خیلی خراب شد ولی به روی خودم نیاوردم و سعی کردم تا حدامکان با او بیشتر صحبت کنم .

خداوندا به من کمک کن و شرایطی را برایم فراهم کن تا بتوانم محبتم رابه فرزندم نثار کنم .

فردای آن روز که پنج‌شنبه بود مدرسه به دنبال پسرم رفتم و آن لحظه را هیچگاه فراموش نمی‌کنم . وقتی از پله‌های مدرسه پایین می‌آمد و مرا دید هیچ واکنشی نشان نداد اول خیال کردم دلش برام تنگ نشده ولی بعد فهمیدم که او باورش نشده که مرا دیده لحظاتی به یاد ماندنی او را در آغوش فشردم و به خانه مامانم آمدیم .

وای که چه شب لذت بخش و بیاد ماندنی بود . رسیدن به عزیز بعد از فراغ خیلی دوست داشتنی است و آدم دوست داره ثانیه‌ها رو نگه داره حالا دیگه ثانیه‌ها خیلی سریع می‌گذشتند و من دوست داشتم می‌توانستم و آن را نگه‌می‌داشتم ولی نمی‌شد .

وقتی شب کنارش خوابیدم به یاد قدیما او را نوازش کردم و با او صحبت کردم به او گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر از اینکه مجبوریم دوری یکدیگر را تحمل کنیم ناراحتم ، به او گفتم که چقدر دلتنگ شنیدن صدایش بودم و شبها چقدر دوست داشتم که برایش لالایی بخوانم .

دست در گردن یکدیگر انداختیم ومن برایش شعری را که دوست داشت خوندم و پس از آن لالایی خوندم تا خوابش برد .

خداوندا چقدر دلم تنگ شده‌بود که کنارش بخوابم و با او صحبت کنم ، چقدر دیدن اینکه آرام ّآرام چشمانش گرم و بسته می‌شد برایم دوست داشتنی بود . با خود آرزو می‌کردم که آن شب هیچگاه تمام نمی‌شد . ولی این محال بود .

جمعه بعدازظهر او را به نزد پدرش بردم .

وباز فراغ بود و فراغ ...

 

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ