دلتنگی های من
٢٢ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سیل، اضطراب رسیدن داشت

شاید اگر "آرامش" داشت

دریا می‌شد

۱٥ شهریور ۱۳٩۳ :: ٩:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

ما را چه می‌شود که اینگونه بی‌مهابا یکدیگر را قضاوت می‌کنیم؟!!!

مگر جز این است که قضاوت نیز برای خود شرایط و مراحلی دارد؟!!

به راستی چطور می‌توانیم انقدر راحت در مورد دیگران قاطعانه ابراز عقیده کنیم؟!!!

چرا کمی به اطرافیانمان زمان نمی‌دهیم تا خودشان را، یعنی خود واقعیشان را نمایان سازند؟!!

اندکی صبر...

زمان همه چیز را مشخص می‌کند؛ و ما انسانها بدون صرف حتی زمانی مناسب با فرد مقابلمان، به راحتی در مورد او نظر داده و او را قضاوت می‌کنیم!!!

حتی بعد از آن پا را فراتر نهاده و این شناخت ناقص خود را مبنای شناخت دیگران از آن فرد نیز می‌نماییم؛ و نمی‌گذاریم افراد خود همدیگر را بهتر بشناسند. شتابان آمده و صفاتی را که عجولانه به فرد نسبت داده‌ایم بیان می‌داریم!!

بیاییم کمی با یکدیگر منصفانه‌تر و عادلانه‌تر رفتار کنیم.

٩ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستان گلم، امشب از شادی در پوست خود نمی‌گنجم و فقط اومدم که به شما بگم چقدر خوشحالم.

نشسته بودم.

مادرم کنارم نشست.

نگاه مهربان و عمیقش را به من دوخت؛

لبخندی بر لبانش نشاند،

و گفت:"تو خیلی خوبی".

هنوز هم به گوشهایم شک دارم!!!

و مدام آن صحنه را تصور می‌کنم!!

شاید تاکنون بارها مرا تمجید کرده باشد،

اما اینبار فرق داشت.

یه نوع دیگه‌ای بود؛

رنگ و بوی دیگه‌ای داشت؛

هنوز هم باورم نمیشه!!!

مادرم تا بی‌نهایت دوستت دارمممممممقلب

خدایا شکرت.

٥ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

خداوندا، خداوندا

قرارم باش و یارم باش

"جهان تاریکی محض است"

می‌ترسم!!

"کنارم باش"

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ