دلتنگی های من
٢٧ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

شناسنامه رو بیــــــــــ خیالــــــــــــــــــ!

محلـــــــــــ تولد منــــــــــــــ،

آغوشـــــــــــ گرمــــــــــــــ توستـــــــــــــــ مــــــــــــــــــــــادر...قلب

 

دوستان عزیزم  انشاءالله فردا به پابوس آقا امام رضا(ع) می‌روم و از آنجا نائب الزیاره همه‌تان خواهم بود.

۱٩ امرداد ۱۳٩۳ :: ٦:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      


تا حالا شده دوست داشته باشید کاری برای دیگران انجام دهید اما نشده باشد به آن بزرگی که می‌خواهید باشد؟

تا حالا شده که بخواهید دیده شوید اما هرچه کنید دیده نشوید؟ نه از روی ریا و خودنمایی بلکه از روی محبت؟

تا حالا شده قلبتان برای اطرافیانتان بتپد اما آنها متوجه تپش آن نشوند؟ آن هم با آن شدت...!

تا حالا شده خودتان را انقدر نزدیک به کسی احساس کنید که بهترینها را برایش بخواهید اما او از آن بی‌اطلاع باشد؟

و آنگاه در یک زمانی خاص از زندگی،

این تپش قلبت دیده شود.

این نگرانی‌ات احساس شود.

و آنها دریابند این احساس را شاید از پشت هزاران پرده‌ای که باید باشد.

و آنگاه چیزهایی بشنوی که قبلا فکرش را هم نمی‌کردی بشنوی!!!

بطور خیره‌کننده‌ای تمام احساسات درونی‌ات را در طول سالها متوجه شوند و آن را با زبان شیرینشان به تو بگویند!!

چه لذتی دارد این شنیدن!!

در یک لحظه به گوشهای خود شک می‌کنی!!

برای من پیش آمد.

و من این روزها لبریز از این احساسات هستم.

از شادیه این احساسات قشنگ در پوست خود نمی‌گنجم.

شاید هیچگاه تصورش را هم نمی‌کردم که خداوند به این عظمت بازخوردش را به من بنمایاند!!

و باز هم چون همیشه مبهوت شکوه پروردگارم هستم؛

در لحظه لحظه‌ی مراودات و اتفاقات زندگی‌ام...

این روزها احساس می‌کنم در آغوش خداوند هستم.

گویی من نیستم!

همه اوست.

اوست، اوست و اوست...

باشد که شکرگزارش باشم.

۱٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

امشب دلم می‌خواهد بنویسم اما نمی‌دانم؟ از چی؟ از کی؟ از کجا؟

زندگی در گذر زمان پیچیده می‌شود و ما نیز در پیچ و تابهای پیچیده آن پیچ می‌خوریم؛

و آن هم چه پیچ‌خوردنی!!!

دلم خیلی چیزها می‌خواهد،

که یا باید با صبوری به انتظار آن بنشینم،

یا آه و فغان سردهم که پس تا به کی باید ا نتظار بکشم؛

و یا آنها را فراموش کنم...

نوسان بین این احساسات منطقی و عاطفی انسان را به چالش می‌کشد.

چالشی که گاه هیچ ثمری نداشته و گاه بروندادی خیره کننده خواهد داشت!!

در هر حال زندگی همین است دیگر؛

همین ندانستنها، امیدها، انتظارات و گاهی هم نرسیدنها...

نمی‌دانم شاید هم تنها اینها در کنار هم معنی می‌دهند!

شاید اگر همیشه هرچه می‌خواستیم بود و این مکمل‌ها در کنار هم نبودند زندگی هیچ جذابیتی نداشت.

باز هم به نقطه‌ی همیشگی‌ام رسیدم که بگویم:

"نمی‌دانم"

آری نمی‌دانم که چه بخواهم...

 

(دوستان عزیزم دلم برای تک تکتان تنگ شده است،‌ امیدوارم وقت بیشتری برای آمدن به نزدتان را بیابم که به شدت مشتاق آن هستم)

٥ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱:٠٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

زمانهایی هست که نمی‌خواهی عقربه‌های ساعت حرکت کنند!!

نمی‌خواهی روزها به سرعت بگذرند!!

و دلت می‌خواهد زمان در لحظه متوقف شود!

این است حال و روز این روزهای من...

بله، این هفته دلبندم هر روز و هر لحظه با من است.

و این عطر وجودش است که مرا لبریز می‌کند.

لبریز از بودن و ماندن،

ماندنی با عشق و امید،

امیدی زیبا به همراه ترسیم رویایی نه‌ چندان دور از دسترس.

این امید را دوست دارم،

که باعث زنده ماندنم می‌شود.

پسرم، عزیزترینم، به خود می‌بالم که فرزندی چون تو دارم.

و از خدای خویش بیش از همیشه سپاسگزار وجود نازنینت هستم.

همیشه باش.

همینقدر نزدیک.

همینطور مهربان.

همین‌اندازه ستودنی...

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ