دلتنگی های من
٢٥ مهر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها حس پرنده ای را دارم که می خواهد سبک بال پرواز کند

به اوج برود 

دور بشود

رهاتر از همیشه

و نزدیکتر از همیشه به خدا

پرنده ای شناور در دریای رحمت الهی

خود را رها کنم و به دست امواجی که او برایم مقدر نموده، بسپارم.

۱٩ مهر ۱۳٩٢ :: ٤:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم گرفته ...

چطور می‌شود آدمهایی که یکدیگر را دوست دارند خواسته یا ناخواسته باعث آزار هم شوند.

چطور می‌شود ناخواسته باشد؟!!

مگر دوست داشتن این نیست که بدانی عزیزت با چه چیزی ناراحت و با چه چیزی خوشحال می‌شود؟

اگر این است پس چه می‌شود که راضی به ناراحتی‌اش می‌شوی؟!!

چه می‌شود که دلش را می‌شکنی؟!

چه می‌شود که با احساساتش بازی می‌کنی؟!

بهتر است حداقل تکلیف دل خودمان را مشخص کنیم.

پسر گلم غمگین نباش این خصلت آدمهاست که در طول زندگی‌ات دوستت دارند اما بطور مرتب به قول خودشان ناخواسته ناراحتت می‌کنند ناراحت

۱٥ مهر ۱۳٩٢ :: ۳:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

۱٠ مهر ۱۳٩٢ :: ٩:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها گیج شده‌ام

خودم هم خودم را نمی‌فهمم چه برسد به بقیه

انگار که من وسط ایستاده‌ام و احساسات متفاوت مرا دوره کرده‌اند

اول سعی کردم که با آنها کنار بیایم و همه‌شان را خشنود سازم

اما کمی بعد

حس غریبی بهم دست داد

حس کردم میان آنها گم شده‌ام

بعضی‌هایشان را اصلا نمی‌شناسم

شاید تازه واردند

شاید هم من ندیدمشان

شاید نخواستم که ببینمشان

و حالا می‌بینمشان

اما نمی‌فهممشان...

٥ مهر ۱۳٩٢ :: ٥:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم

 

در شب اکنون چیزی می‌گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

 

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه‌ی باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه‌ای

و پس از آن، هیچ

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد

و زمین دارد

بازمی‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

 

فروغ فرخ‌زاد

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ