دلتنگی های من
۳۱ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱:٠٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

چقدر این حس نزدیکی به خدا قشنگه

چقدر آرامشی که با یادش می‌گیری قشنگه

چقدر این لحظه‌های آرامش بخش زندگی‌ام را دوست دارم

احساس می‌کنم آن تمنای آرامشی را که در ابتدای ماه مبارک رمضان داشتم تحقق یافته

وقتی اینجوری می‌شوم

چیزهایی که قبلا می توانستند مرا به هم بریزند حالا مثل نسیمی گذرا از کنارم عبور می‌کنند و من نه تنها از آنها آزار نمی‌بینم بلکه لذت هم می‌برم

از خودم لذت می‌برم

از آرامشم لذت می‌برم

از قوی شدنم لذت می‌برم

از اینکه می‌توانم در مقابل آنها محکم بایستم و برایم به واقع مانند نسیم گشته‌اند لذت می‌برم

و بازهم

و بازهم

به اندازه تمام لحظات زندگی‌ام

به اندازه تمام نعمتها و آفریده‌های خداوندم

از او سپاسگزارم

شکر، شکر و باز هم شکر ...

٢٦ امرداد ۱۳٩٢ :: ٦:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

از خدا توانایی خواستم...

او سختیها را سر راهم قرارداد تا مرا نیرومند سازد

از او درایت خواستم...

او مشکلات را به من داد تا آنها را حل کنم

از او سعادت خواستم...

او قدرت فکر و عمل را به من داد تا کار کنم

از او شجاعت خواستم...

او خطرها را پیش روی من قرارداد تا بر آنها چیره شوم

از او عشق خواستم...

او گرفتاران را به من نشان داد تا به آنها کمک کنم

از او یاری خواستم...

او فرصتها را در اختیار من قرارداد

 

هر آنچه را که خواسته بودم به دست نیاوردم

اما هر آنچه را که نیاز داشتم به دست آوردم

 

پس دانستم خداوند همیشه دعاها را اجابت نمی کند...

گاهی در پاسخ می گوید:


"نه بنده، من راهی بهتر برای تو دارم"

٢۳ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

انسان با احساسش زنده است و زندگی می‌کند

زندگی زیباست با همه احساسات خوب و بد

با همه سختی‌ها و خوشی‌ها

ولی سخت است که در میان مردم زندگی کنی و همیشه حرف و احساسی در سینه داشته باشی که نتوانی به کسی بگویی

و یا اگر هم بتوانی بگویی نخواهی که بگویی

اصلا بگویی که چه بشود

آیا چیزی تغییر می‌کند؟

نه

و باز تو می مانی و آن راز پنهان

همان که باید نگویی

باید به خودت هم نگویی

تکرارش هم نباید بکنی

چون هیچ چیز فرقی نمی کند...

٢۱ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

گاهی زخمهایی در اعماق وجود آدم هست که هیچ التیامی برای آنها وجود ندارد...

زخمهایی عمیق که بدنه وجودت را به لرزه می‌افکنند...

شاید در همه لحظات از آنها یادی نکنی...

ولی آنها هستند...

همیشه هستند...

و تنها تلنگری کافی است تا زخمهایت سربازکنند...

و تمام خاطرات تلخ و جانکاهت در قالب مروارید اشکهایت چون خونابه‌ای از زخمی دردناک جاری گردند...

و تو

با هیچ قدرتی نمی‌توانی جلوی قلیان آنها را بگیری

می‌آیند و می‌آیند و ناگاه

به خلسه‌ای عمیق می‌روی

ساکت و خاموش خیره می‌شوی

و سکوتی سنگین و دردآور تو را فرامی‌گیرد

بغضی دردناک گلویت را می‌فشارد و به سختی آن را فرومی‌خوری

دیگر نمی خواهی به هیچ‌کدام آنها فکر کنی

و آنگاه ...

فقط خدا را شکر می‌کنی که از ابتدا بوده و هست و همه چیز را می‌داند و تمامی احساست را درک می‌کند.

خدایا ممنونم که هستی

۱٧ امرداد ۱۳٩٢ :: ۳:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

امشب شب جشن اکران هیس دختران فریاد نمی‌زنند بود.

پوران جان به عنوان یک زن بخاطر این فیلم بی‌نظیر که برگزیده مردم نیز شد از تو سپاسگزارم.

مایه افتخار زنان ایرانی هستی قلب

۱٤ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

یک وقتهایی فکر می کنم شاید من مشکل دارم که علت برخی رفتارهای آدمها را نمی دانم.

شاید خودشان هم هیچ گاه به علت اصلی رفتار خود پی نمی برند.

هرکسی مشکل خودش را می بیند و فکر می کند بزرگترین مشکل دنیا از آن اوست و صدالبته که انتظار دارد همه او را درک کنند، کنارش باشند، دلداریش دهند و هر زمان به هر اندازه که دلش خواست می تواند در مورد مشکلش صحبت کند.

اما همان آدم وقتی کسی را می بیند با مشکلی بزرگ که غمی سنگین را دارد و به سختی روزگار می گذراند. چطور می شود که نسبت به آن بی تفاوت است!! و اگر هم بی تفاوت نیست چطور سعی نمی کند حتی کمی او را درک کند!! در حالیکه شاهد سختی کشیدن هر روزه اش است!!!!

 

ای کاش ما آدمها انقدر خودخواه نبودیم ....

۱۱ امرداد ۱۳٩٢ :: ٢:۱٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

٦ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

۳ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می‌رسد از راه؟

با نیازی که رنگ می‌گیرد

در تن شاخه‌های خشک و سیاه؟

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می‌تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟

 

لب من از ترانه می‌سوزد

سینه‌ام عاشقانه می‌سوزد

پوستم می‌شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می‌سوزد

 

هرزمان موج می‌زنم در خویش

می‌روم، می‌روم به جائی دور

بوتۀ گر گرفتۀ خورشید

سرراهم نشسته در تب نور

 

من زشرم شکوفه لبریزم

یار من کیست، ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست، ای بهار سپید

 

دشت بی‌تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می‌خواند؟

سبزه‌ها، لحظه‌ای خموش، خموش

آنکه یار من است می‌داند!

 

آسمان می‌دود زخویش برون

دیگر او در جهان نمی‌گنجد

آه، گوئی که این همه "آبی"

در دل آسمان نمی‌گنجد

 

در بهار او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می‌نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه‌های سوزان را

 

ای بهار، ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده‌ام

در جنون تو رفته‌ام زخویش

شعر و فریاد و آرزو شده‌ام

 

می‌خزم همچو مار تبداری

بر علف‌های خیس تازۀ سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 

فروغ فرخزاد

 

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ