دلتنگی های من
۳۱ تیر ۱۳٩٢ :: ٥:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

آقاجونم

دیگر طاقت ندارم که همه بابا داشته باشند و من بهترین و بی نظیرترینش را از دست داده باشم.

همیشه می گفتی حسودی خوب نیست اما غبطه خوردن باعث پیشرفت آدم می شود و من هم تمام سعی ام را کردم که هیچگاه حسودی نکنم اما باید اعتراف کنم که دیگر کم آوردم...

امروز با دوستانم صحبت می کردم و یکی از آنها شروع کرد به تعریف از پدرش دیگر طاقت نیاوردم، چشمانم پر اشک شد و قبل از اینکه آنها متوجه شوند که تا این حد تحت تأثیر قرارگرفته ام گفتم: دیگه نبینم جلوی من از باباهاتون تعریف کنید من حسودی ام می شه.

آره عزیزم گفتم

باز هم می گم

به همه می گم

شرمنده نمی تونم

نمی تونم دوری ات را تحمل کنم و امشب شب از دست دادن تو بهترینم است...

شبی تلخ و تمام نشدنی...

شبی سیاه تر از شبهای دیگر...

شبی ظالم که اینگونه ده سال است مرا به سوگ تو مهربانم نشانده است...

 دلم برای نوازشهای دلنشین ات تنگ شده ...

دلم برای آغوش گرم و همیشه مهربانت پرمی کشد...

دلم برای شنیدن صدای گوش نوازت بی تابی می کند...

دلم برای حس بودنت می تپد...

ای کاش خواب بودم و وقتی بیدار می شدم خود را در آغوش تو می یافتم...

ای کاش باری دیگر گرمای حضورت را احساس می کردم...

امشب همه جا سرد است...

یخ زده و مبهوتم...

فردا همه کسانی که واقعا دوستت داشتند برای یادبود تو عزیزم جمع می شوند اما من دوست نداشتم موضوع جمع شدن آنها نبودن آقاجون نازنین من باشد، دوست نداشتم...

می خواهمت....

بیا....

لطفا...

 

٢٦ تیر ۱۳٩٢ :: ۱:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن و بیا

 

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیز شب اندام تو را

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

 

سهراب سپهری

٢۱ تیر ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها از دست خودم کلافه شده ام

به چیزهایی فکر می کنم که اصلا به الان ربطی ندارد

هرچه می خواهم برانمشان می آیند 

ذهنم را انباشته می کنند

تمرکزم را از دست می دهم

دوباره ذهنم را مرتب می کنم

اما تا اندکی آرام می شوم فکری دیگر از جنسی دیگر می آید

 گویی کنترل فکرم کمتر شده

گاهی هم دیگه بهشون فکر نمی کنم 

ولی بخاطر همان لحظه که آمده اند حسم را برهم می زنند

خداوندا در این ماه مبارک آرامشت را ارزانیم دار.

۱٩ تیر ۱۳٩٢ :: ۱:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

می‌شود این رمضان موعد فردا باشد

آخرین ماه صیام غم مولا باشد

می‌شود در شب قدرش به جهان مژده دهند

که همین سال ظهور گل زهرا باشد

استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان باد.

۱٤ تیر ۱۳٩٢ :: ٩:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

زندگی مثل بازی فوتبال می‌ماند وقتی در آن در حال بازی هستی خیلی از مسائلی را که باید ببینی نمی‌بینی, کارهایی را که باید انجام دهی, عکس‌العمل‌هایی که باید از خود نشان دهی را نمی‌توانی در زمان لازم انجام دهی چرا که خود بازیگر آن هستی و گاهی احساسی و یا درگیر می‌شوی و نمی‌توانی درست و آنطور که لازم است مسائل را حلاجی کنی.

این‌جور وقتها یک نفر از بیرون می‌تواند کمک فکری فوق‌العاده‌ای به آدم بدهد.

آن موقع است که با خودت می‌گویی من که همه اینها را می‌دانستم اما چطور شده که نتوانستم بکارببندم!!!

اینجاست که به این نتیجه می‌رسم که انگار به یک کمک فکری تو زندگی احتیاج داریم همانطور که بهترین بازیکنان فوتبال و بازیگران سینما نیز به یک مربی و کارگردان احتیاج دارند.

 

۱٠ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی‌زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی‌کند

کسی به کوچه‌سار شب در سحر نمی‌زند

نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی است پر ستم که اندرو بغیر غم

یکی صدای آشنا به رهگذر نمی‌زند

دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود

که خنجر غمت از این خرابتر نمی‌زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

برو که هیچ‌کس ندا به گوش کر نمی‌زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر که بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

هوشنگ ابتهاج

٧ تیر ۱۳٩٢ :: ٢:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

سلام دلبندم

نمی دانم این روزها را چگونه طی کردم و چطور شد که گذر زمان را احساس نکردم.

عزیزکم خوشحالم که تو نیز از کنار من بودن حس خوبی داری؛

خوشحالم که توانستیم روزهای قشنگی را در کنار هم سپری کنیم.

ولی امروز وقتی با اشکهایت گفتی که نمی خواهی بروی،

 گویی قلبم را از سینه درآورده‌اند.

 نمی دانستم که چه بگویم و چطور آرامت کنم،

 زیرا یکی می بایست خودم را آرام می‌کرد؛

 یکی می‌بایست مرا مجاب می‌کرد که چرا نمی‌توانیم همیشه در کنار یکدیگر باشیم.

خود نیز با آن مشکل دارم،

حال چطور می‌توانم تو را دلداری دهم عزیزم؟!!

از همین الان نگران و دلواپس زمان رفتنت هستم ماه من نگران

ولی به آن فکر نمی‌کنم بعدا به آن فکر می‌کنم اکنون می‌خواهم لذتم را ببرم.

٢ تیر ۱۳٩٢ :: ٧:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

بلاخره بعد از مدتها دلتنگی توانستم این هفته پسردلبندم را کنار خودم نگهدارم و می‌خواهم که از تمامی لحظات این هفته به بهترین شکل ممکن بهره ببرم.

همیشه وجود پسرم برایم مملو از خیر و رحمت بوده است و به برکت وجودش کار شش ماهه مقاله‌ام در این هفته بطور باور نکردنی انجام شد و دیگر چیزی تا چاپ آن نمانده است.

پسرم می‌خواهم بدانی که چقدر از اینکه قرار است این هفته را در کنار هم باشیم خوشحالم و امیدوارم برای تو نیز آرامش به همراه داشته باشد و برگهای زیبایی از زندگی‌ات رقم بخورد.

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ