دلتنگی های من
٢۸ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

تا حالا شده توی ذهن خودت به یک دوراهی برسی؟

دو راهی‌ که شاید به واقع دوراهی نباشد، اما تو اینگونه می‌پنداری!

و این پنداشت تو را گیج می‌کند.

و من الان گیجم، اما یک گیج آرام!!

چه جالب!

گیج آرام را هیچگاه تصور نمی‌کردم!!

همیشه وقتی گیج می‌شدم کلافگی به همراه داشت.

اما این بار انقدر آرامشم زیاد است که هیچ چیز حتی این دوراهی و گیجی نمی‌تواند آن را زایل کند.

دو راهی‌اش را نیز دوست دارم.

هرچه او دهد برایم شیرین و گواراست.

مدتهاست که به آن دوراهی فکر می‌کنم و می‌خواهم تصمیمی بگیرم، اما هنوز نتوانستم.

گاهی از این راه می‌روم، گاهی از آن راه و نهایتا باز برمی‌گردم برسردوراهی، می‌نشینم و به انتهای هردو چشم می‌دوزم تا شاید چیزی ببینم که به تصمیم‌گیری‌ام کمک نماید.

خدایا چشمانم را به اسرارت بینا، قلبم را بیدار وهمنشینی با خوبانت را نصیبم گردان.

٢۳ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

خدایا ...

تو آن مشترک مورد نظری هستی،

 که همیشه در دسترسی . . .

۱٩ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

"خدایا حضور تو در نفسم،

عمیق‌تر از هواست"

۱٢ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

و باز امشب دلم تنگ است...

دلم پرمی‌کشد برایت نازنینم...

هوای شنیدن صدای پرمهرت ضربان قلبم را به شماره انداخته...

دیدن روی چو ماهت در این نیمه شب آرزویم گشته...

به یک باره آنچنان تمنای بودنت را می‌کنم که از خودبی‌خود می‌شوم...

هیچ می‌دانی این روزها چقدر به تو افتخار می‌کنم؟

حالا می‌فهمم وقتی که فرزندی بزرگ و عاقل می‌شود، چه لذتی دارد بالیدن به او...

آن روز که تعاریف مختلف را در مورد تو شنیدم (که البته خود به آن واقف بودم)، دلم می‌خواست فریاد بکشم:" بله، این پسر من است".

به واقع هیچ چیز نمی‌توانست مرا تا این حد به وجد بیاورد.

و من از خداوند می‌خواهم که در لحظه لحظه‌ی زندگی‌ات راه درست را به تو عزیزترینم نشان دهد.

(دوستان عزیزم عکس نمادین است)

 

٩ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

چقدر بد است که هر کاری هم می‌کنی نمی‌شود بعضی‌ها را برای همیشه از زندگی‌ات پاک کنی...

انگار همیشه هستند، هرقدر که نیستند...

انگار همیشه باید تحملشان کنی، هرقدر که نیازی به آن نباشد...

انگار که خلاصی از آن امکانپذیر نمی‌باشد، هرقدر هم که خلاص شده باشی...

مثل یک سایه می‌مانند که هرجا میروی آن را احساس می‌کنی.

می‌خواهی که نباشد، اما وجود عزیزترینت نمی‌گذارد که یادت برود بودنش را در این دنیا.

چرا که بخاطر کسی که همه زندگی‌ات هست، حاضری هرکس و هرچیزی را تحمل کنی.

تحمل هم می‌کنی...

اما، این به واقع سخت است.

خدایا در مقابل آن چون همیشه از تو همراه همیشگی‌ام طلب صبر می‌نمایم.

۳ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

و من نمی‌دانم که تو چه خواهی گفت؟!!

نمی‌دانم که در پس ابر حالا چه چیز در انتظارم نشسته است؟!!

نمی‌دانم با کدامین عملم تو را اینگونه که تو خوشحالم نموده‌ای می‌توانم خوشحال کنم؟!!

نمی‌دانم!!

و چه چیز می‌تواند مرا خوشحال کند؟!

نه، بهتر است بگویم چه چیز می‌تواند بیش از این مرا خوشحال کند؟!!

آیا اتفاق دیگری در راه است؟؟

یا نه؟!!

نمی‌دانم چه سختی‌هایی در راه دارم برای رسیدن به خوشحالی که بزرگتر از این باشد؛ اما هرچه باشد با جان و دل خریدارم، چرا که رسیدن به مطلوب در زمانی که تو می‌خواهی با تمام سختی‌اش بسیار گواراست.

زیرا مطلوب من خواست و اراده‌ی توست.

امیدوارم باز هم لایق نوشیدنش باشم.

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ