دلتنگی های من
٢٩ فروردین ۱۳٩٢ :: ۳:۳٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

بغضی دردناک گلویم را می‌فشارد

احساس خفگی به من دست داده است

این دیگر چیست؟

یه درد تازه, که تا به حال تجربه‌اش نکرده‌ام

خیلی خاصه, گویی از همه دردهایی که تاکنون داشته‌ام عمیق‌تر است

اشک به چشمانم می زند و همانطور که قطرات اشک گونه‌هایم را نوازش می‌دهد

از خود می‌پرسم آیا تحمل این را داری؟

با این دیگر چه خواهی کرد؟

خستم . . .

ذهنم خیلی مشغول است

آخر نمی‌شود که خودت را به رگ بی‌خیالی بزنی

نمی‌شود بعضی چیزها را حتی برای لحظه‌ای نادیده بگیری

مرا چه می‌شود اگر از پس آن برنیایم؟!!

خدایا آیا کمکم می‌کنی؟

من مامنی جز تو ندارم

به که پناه ببرم و از که کمک بخواهم و اصلا چه بگویم؟

اما تو خود نگفته آن را می دانی

تو آگاهتر از خودم به آن هستی

خدایا عاجزانه درخواست دارم که تنهایم نگذاری

درخواست دارم که نگذاری احساس عجز و ناتوانی بر من مستولی شود

درخواست دارم به من دانایی بخشی تا بدانم که با آن چگونه برخورد کنم

اگر از پس آن برنیایم تو خود خوب می دانی که تمام دلخوشی‌ام را در زندگی از دست خواهم داد.

پروردگارا نگذار که چنین شود

که من تاب این یکی را دیگر ندارم . . .

٢٦ فروردین ۱۳٩٢ :: ۱:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

 

امشب از آسمان دیدۀ تو

روی شعرم ستاره می‌بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره‌های الماس است

آنچه از شب به جای می‌ماند

عطر سکرآور گل یاس است

فروغ فرخزاد

 

 

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را, خاطره را, زیر باران باید برد

با همه مردم شهر, زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت, حرف زد, نیلوفر کاشت.

سهراب سپهری

٢۱ فروردین ۱۳٩٢ :: ۱:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

همیشه آینده آنطوری نیست که ما فکر می کنیم , همیشه همه چیز آنطوری که ما فکر می‌کنیم پیش نمی‌رود.

گاهی فکر می‌کنیم که عاقبت فلان کار خیلی بد است اما می‌بینیم که خیلی هم خوب شده و یا بلعکس.

پس بهتر است از همین لحظه‌مان لذت ببریم بدون داشتن دغدغه فردا, چرا که یکی هست که حواسش بیشتر از ما به همه چیز است. او چیزهایی را محاسبه می‌کند و از وقایعی مطلع است که ما نمی‌توانیم حتی فکرش را بکنیم.

۱٥ فروردین ۱۳٩٢ :: ٢:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ.

هرکجا برگی هست شور من می شکفد.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان، می دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

 

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بابونه

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

 

سهراب سپهری

۸ فروردین ۱۳٩٢ :: ۱:۱٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

خدا را شاکرم که هفته ی اول سال جدید را با خوشی‌های بسیاری پشت‌سر نهادم.

درونم شاد است و انر‍‍ژی زیادی را از همه‌ی لحظات خوب این روزها دریافت کردم.

نمی دانم ولی احساس می کنم که امسال حتما سال خوبی خواهم داشت، آن از طلبیده شدن و رفتن به پابوس آقا امام رضا و این هم از این همه لحظات قشنگ و شیرین.

مدتها بود که نشده بود روزهای پیاپی را شاد باشم.

و البته از امروز عصر که با پسرم وداع گفتم خیلی دارم سعی می کنم که خویشتن‌دار باشم، خیلی دارم سعی می‌کنم که کمتر غصه بخورم، اما هر لحظه به یادش هستم و جایش همیشه خالیست.

امیدوارم تا هفته ی دیگر باز هم روزهایم زیبا باشند. 

تصمیم گرفته ام که از تنهایی‌هایم لذت ببرم تا دیگر نتوانند مرا بیازارند.

۱ فروردین ۱۳٩٢ :: ٢:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد

                       خداش در همه حال از بلا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

                       فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

سال نو مبارکقلب

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ