دلتنگی های من
۳٠ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

نمی دانم چرا دنیا اینجوریه؟!!

انقدر درگیر گرفتاریها و کارهای روزانه‌ات می‌شوی که دیگر به چیزهای ارزشمندی که داری خیلی فکر نمی‌کنی بلکه بیشتر ذهنت را افکاری در مورد نداشته‌هایت پرکرده است.

همین افکار کم کم این باور را در تو ایجاد می‌کنند که چقدر بدبختی, چقدر بلا به سرت آمده و خلاصه اینکه شانس نداری و حس ناامیدی را در آدم تقویت می‌کند...

دو هفته پیش که  به دانشگاه رفته بودم یکی از دوستانم که از کارکنان دانشگاه است را دیده بودم. خیلی ناراحت بود از اوضاع کاری‌اش، به من می‌گفت که دارد کار دو نفر را انجام می‌دهد و خیلی خسته می‌شود و از من خواست برایش دعا کنم.

 امروز برای کار پایان‌نامه‌ام به دانشگاه رفته بودم که دوباره ایشان را دیدم, اما خیلی متفاوت‌تر از هفته پیش دیگه از شرایط کاری هیچ شکایتی نداشت و می‌گفت که بهتر که سرش گرم است، اما داغ دیگری در سینه داشت به من گفت که هفت روز پیش مادرش را در اثر تصادف در سن 53 سالگی از دست داده است.

از آنجایی که من خود پدرم را از دست داده‌ام و می‌دانم که این بلاها چگونه‌اند همینطور هاج و واج مانده بودم,‌ خشکم زده بود, او داشت تند تند صحبت می‌کرد در مورد اینکه دیگر انگیزه‌ای برای زندگی ندارد و من مات و مبهوت به او نگاه می‌کردم و همین‌طور اشک بود که از چشمانم سرازیر می‌شد .

نمی‌دانم چرا ولی فقط یک جمله مدام توی سرم تکرار می‌شد که اگر این بلا سر تو بیاید چی؟؟؟؟؟؟؟ 

دیگه داشتم دیوانه می‌شدم بیچاره با چه کسی درددل می‌کرد منتظر بود که من دلداری‌اش دهم ولی کارمان به جایی کشید که او داشت مرا دلداری می‌داد.

به خانه که برگشتم فقط مادرم را محکم در آغوش گرفتم و غرق در بوسه‌اش کردم و اشک بود که می‌آمد.

تصمیم گرفتم قدر داشته‌هایم را بیشتر بدانم و امیدوارم که دوباره دچار روزمرگی‌های این دنیای فانی نشوم.

مادرم، عزیزدلم، دوستتتتتت دارمممممممممممممممممممممقلب

٢٦ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم, عزیزترینم

امروز احساس کردم که چقدر بزرگتر شده‌ای.

امروز به داشتن پسر دلبندی چون تو بیشتر از پیش به خود بالیدم.

امروز با حمایتهای مردانه‌ی زیبایت مرا وادار کردی که بیش از پیش خدایم را بخاطر وجود نازنینت شکر کنم.

گاهی لازمه با کسانی که دوستشان داریم در شرایط متفاوتی قرار بگیریم این می‌تونه محک خوبی باشه برای هر دو طرف ...

پسرم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمقلبماچبغل

خداجونم ممنونتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتممژه

٢۳ آبان ۱۳٩۱ :: ٩:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

به قول یکی از دوستام: 

دلم گرفته و با هر بهانه می سوزد.

امشب که داره بارون میاد هوای دلم بدجوری طوفانیه و مدام به چشمام رعد و برق می زنه گاهی بارش داره و گاهی نداره.

ولی با هر رعدی و با هر برقی لرزشی در قلبم احساس می کنم و گلویم فشرده می شود.

حرفهای نگفته ی زیادی دارم که گاهی نمی خواهند که بگویمشان و من هم به آنها گوش می دهم بدون اینکه بازگویشان کنم.

دلم ، دل قشنگم تو را با همه تپیدنهایت دوست دارم و از خدا می خواهم بهانه های تپیدنت را زیادتر گرداند.

٢۱ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

همیشه همه چی اونجوری که می خوای نیست

آدما اونجوری که وانمود می کنند نیستند

گاهی دوست داری به خودت دروغ بگی و دروغهای خودت را باور کنی

دوست داری همه چیز را اونجوری که دلت می خواهد تصور کنی و برای یک لحظه هم که شده با خودت بگی واقعیت اینه...

اما خودت می دانی که اینها حرفهای دله و واقعیت همون چیز تلخیه که وجود دارد.

۱٩ آبان ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

همیشه آدمها وقتی می خواهند در مورد نوع رفتار دیگران قضاوت کنند خیلی راحت و بدون هیچ شک و تردیدی این کار را انجام می دهند.

اما زمانیکه روزگار می چرخد و می چرخد و آنها در همان موقعیت واقع می شوند تازه تردیدها به سراغشان می آید. با خود می گویی ای بابا این که تا دیروز می گفت اگه من بودم فلان می کردم, حالا پس چرا اینطور شده!!!!!!!!!!!!

چرا آن کارهایی را که می گفت انجام نمی دهد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی از آن موقع داشته بی خودی اظهارنظر می کرده؟؟

ولی براستی اینگونه نیست. انسانها وقتی در یک موقعیتی قرار می گیرند تازه می توانند آن را درک کنند و با نگرانیها و دغدغه‌های آن آشنا شوند.

چقدر خوب می شد که آدمها قبل از اظهارنظر و قضاوت کردن اول خودشان را جای طرف مقابل قرار می دادند. که البته من باور ندارم کسی بتواند آنچنان که باید شخصی را در وضعیت دیگر درک نماید.

درنتیجه قضاوت کردن در مورد دیگران در هرشرایطی کار اشتباهی است، یکی باید خودمان را اصلاح نماید.

۱٤ آبان ۱۳٩۱ :: ۱:٤٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

 

همیشه وقتی یک کسی را می دیدم که داره راه خطایی را می‌رود و خداوند با نشانه‌ای او را متوجه اشتباهش می‌کند. با خودم می‌گفتم خوش به حالش چقدر خدا دوستش داشته که نگذاشته تو گناه غرق بشود و او را سریع متوجه موقعیتش کرده...

امروز فهمیدم که خدا خیلی دوستم دارهقلب

روز عید غدیر بهترین هدیه عمرم را از خدا گرفتم.

درست زمانیکه عجولانه تصمیم گیری می کردم

درست زمانیکه فکر می‌کردم همه چیز داره خوب پیش میره

درست زمانیکه دیگه زیاد به درست بودن و نبودن کارم فکر نمی‌کردم

خداجونم بوسیله‌ی عزیزی که دیگه در دنیا کنار خودم ندارمش با صدای بلند گفت: این راه راه درستی نیست , اون راهی نیست که مورد رضایت من باشه ....

و چه زیبا و به موقع این نکته را بهم گوشزد کرد

و من در مقابل بزرگی و مهربانیه خدایم احساس گناه و بد بودن می‌کنم, چقدر حس می‌کنم که بنده‌ی قدرنشناسی بوده‌ام و چقدر موجبات آزردگی خاطر پروردگارم را فراهم کرده‌ام.

نمی‌دانم چه زمانی می‌توانم خودم را ببخشم اما این را می‌دانم که خدایم خیلی زودتر از خودم مرا خواهد بخشید.

خداجونم ازت ممنونمممممممممممبغل

۱۳ آبان ۱۳٩۱ :: ۳:۱۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

مژده وصل تو کو کز سرجان برخیزم

              طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

بولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی

              از سرخواجگی کون و مکان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی

             پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم

برسرتربت من با می و مطرب بنشین

             تا ببویت زلحد رقص کنان برخیزم

خیزوبالابنما ای بت شیرین حرکات

             کزسرجان و جهان دست فشان برخیزم

گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر

             تا سحرگه زکنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

             تا چو حافظ زسرجان و جهان برخیزم

٧ آبان ۱۳٩۱ :: ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

بعضی وقتها وقتی می خواهی کسی رو که برات عزیزه ببینی، انگار که یه چیزی تو وجودت داره قلقلکت می ده یه جورایی انگار که زمان نمی گذره، هرثانیه و لحظه فقط به رسیدن لحظه دیدار فکر می کنی....

این موقع تازه احساس می کنی که زنده ای. 

باور می کنی که با وجود همه مشکلات هنوز زنده ای.

هنوز چیزهایی هست هرچند کوچک که بتواند خوشحالت کند.

هنوز قلبی داری که برای عزیزانت بتپد.

هنوز عزیزانی داری که مشتاق دیدارت باشند.

و هنوز خیلی چیزها داری که باید قدرش را بدانی...

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ