دلتنگی های من
٢٩ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

گیوه ها را کندم و نشستم، پاها در آب:

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی، سررسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می چرخد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس! جای بازی اینجاست

 

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد

 

در دل من چیزی است

مثل یک بیشه نور،

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سرکوه

دورها آوایی است، که مرا می خواند."

 

سهراب سپهری

٢٦ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱:٥٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

خدایا قربونت بشم چقدر بهم نزدیکی عزیزم.

می ترسم جنبه ی این همه توجه ات را نداشته باشم.

می ترسم نتونم شکر این همه لطفت را به جا بیارم.

درسته شاید واقعا هنوز هیچ اتفاق مهمی برام رخ نداده باشه ولی معبودم نشانه هایش چون معجزات الهی حسابی داردند تو زندگی ام می درخشند. باید کور باشم که اونا رو نبینم.

می بینم و شکر می کنم، می بینم و حیرت می کنم از این همه محبتت که به این بنده ی سراپا تقصیرت داری عنایت می کنی.

سعی می کنم خیلی چیزا رو تا اتفاق نیافتاده باور نکنم ولی خوب چه باور بکنم و چه نکنم اینها نشانه هستند و امیدوارم که تو رو از خودم ناامید نکنم.

ممنونم ازت و دوستت دارم نزدیکترینم قلب

٢٢ امرداد ۱۳٩۱ :: ٧:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها احساس آرامش می کنم. با همه دغدغه ها و گرفتاریهایی که دارم بیشتر از همیشه خدا را احساس می کنم.

یه نیرویی در درونم بهم می گه که همه چی در بهترین شکل ممکن و در زمانی که از همه لحاظ برایت بهتره درست می شه جوری که خودتم باورت نشه.

به حرفهای درونم اعتماد دارم و به خداجونم توکل کردم. تنها چیزی که می توانم الان بهش بگم اینه که دوستش دارم و ازش می خواهم که این احساس لطیف را هیچ وقت ازم نگیره.

۱٧ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      
 
 
همیشـــه نمــی شود زد به بــی خیـــالــی و گفــــت :
تنهــــا آمده ام ؛ تنهـــا مـــیروم ...
یک وقـــت هــایــی !
شایـــد حتـــی برای ساعتـــی یا دقیــقه ای ؛
کم مــی آوری ...
دل وامانـــده ات یــک نفـــر را مـــی خواهــد !
که عاشقانه دوسش داری.!!!!!!!!
 
۱۳ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

گاهی ما آدما یه چیزی رو می خواهیم ولی نمی دونیم به صلاحمون هست یا نه نمی دونیم که چه زمانی مناسبترین زمان برای اون چیزی که می خواهیم هست .در همچین موقعی بهترین کار اینه که صبر کنیم و فقط بگیم که خداجون راضی هستیم به رضای تو چرا که یقین داریم چیزی که تو برای ما بخواهی بهترین چیز برای ما خواهد بود.

خداجونم دوستت دارمقلب

خوب از دلم خبر داری و خودت از همه بهتر می دونی که از ته قلبم همه چیز و به خود خودت سپردم و با آرامش بهت گفتم عزیزم راضی ام به رضای تو الان هم همینو می گم فقط با یک تفاوت کوچک خدایا الان از زمانی که این خواسته رو ازت دارم خیلی می گذره اگه بگی بازم صبر کن صبر می کنم ولی خیلی نگرانم و خودت می دونی که نگرانی ام بی دلیل نیست و ازت می خوام که من و به خواسته ام برسونی اگر هم نرسونی باز هم شاکرت هستم و راضی ولی خوب نزدیکترینم خستم و ... خیلی خوب می شه که توی این ماه مبارک انتظار طولانی ام را به پایان برسونی.

دوستان عزیزم از همتون می خواهم که وقت افطار و سحر زمانیکه دلتون لرزید و اشکتون جاری شد این دوست کوچکتان را از دعای خیرتان محروم نکنید.

۸ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

به نداها و دستورات درونی خود و مشورت با خویشتن بیش از معیارهای فرهنگی و ارزشهای رایج و عادت سنتی اهمیت دهید و آنچه در کودکی به شما آموخته شده و با آن بارآمده اید اعتماد کنید.

وین دایر

٤ امرداد ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      
زنی را دیدم:
زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد.
بالید تا خواهر کســــــــــی باشد.
ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد. ...
زاد تا مــــــــــادر کســــــــــی باشد...
... ... بیشتر برای همه "کســـــــــی" بود
و برای خود "هیچ کس".
درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ