دلتنگی های من
۳٠ تیر ۱۳٩۱ :: ۳:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر

تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای!

ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت

آواز گامهای مرا گوش کرده ای

هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد

جز من که سالهاست کنار تو مانده ام

بر روی سنگهای تو با پای خسته ... آه!

عمری به خیره پیکر خود را کشانده ام

ای سنگفرش! هیچ در این تیره شام ژرف

آواز آشنای کسی را شنیده ای؟

در جستجوی او به کجا تن کشم، دگر

ای سنگفرش، گمشده ام راندیده ای؟

 

نصرت رحمانی

٢٦ تیر ۱۳٩۱ :: ٩:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

وقتی می بینید راهی را که در پیش گرفته اید با مسیر زندگانی شما سازگاری ندارد، هراسی از کنار گذاشتن آن نداشته باشید.

وین دایر

٢٢ تیر ۱۳٩۱ :: ٢:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

مدام سالهای گذشته دور سرم چرخ می زنند و یک لحظه مرا رها نمی کنند. کلافه ام کرده اند ، خیلی نگران پسرم هستم . با اینکه می دانم هرکاری ازدستم برمی آمده را برایش انجام داده ام و حتی سرسوزنی برایش کم نگذاشته ام، با اینکه می دانم وقتی که از هم جدا شدیم چاره دیگری برایم نمانده بود، با اینکه می دانم زمانی که در کنارش نبوده ام خودم از او بیشتر زجر کشیده ام اما این برایم فوق العاده دردآور است که چند سال است سختی هایی را دارد تحمل می کند که هیچ حقی برای انتخاب آن نداشته است، هیچ گناهی مرتکب نشده است و شاید من با به دنیا آوردنش علی رغم میل باطنی ام موجب شدم که این همه سختی را تحمل کند.

گاهی با خود می گویم شاید اگر از همه وجودم می گذشتم و خودم را فراموش می کردم و آن شرایط را تحمل می کردم الان در مقابل ناملایمت زندگی می توانستم از او دفاع کنم، نه اینکه وقتی چیزی را می شنوم که برایش رخ داده فقط زجر و آه و غصه همراهم باشه... 

 ولی واقعیت خیلی تلخ تر از این است، آری خیلی خیلی تلخ تر، چون من می دانم اگر در کنارش هم بودم باز هم سختی های دیگری می کشید و هیچگاه نمی توانست طعم خانواده گرم را بچشد و باز واقعیت این است که دیگر نمی شد که کنار هم باشیم .... نمی شد.... نمی شد....

خدایا تو بگو من با این دل پردردم چه کنم ؟!!!!

غصه زندگیه خودم را بخورم ، غصه تنهایی عزیز دلم را بخورم، غصه دوری از جگرگوشه ام را بخورم یا غصه ....  واقعا خداجون نمی دونم ... خداجون نمی تونم .... هرغمی که می خواهی بدی بده با تمام وجودم خریدارم ولی غم فرزند را نده، هیچوقت نزار غصه خوردنش را ببینم...خواهش می کنم...

آره اگر پیشش بودم اجازه نمی دادم با این سن کوچکش این سختیها را تحمل کند، خودم همه آنها را از صمیم قلب پذیرا می شدم اما چه کنم که دیگر نمی شه که همیشه کنارش باشم تو بگو من چی کار کنم خدایاااااااااااااا

نمی خوام چشمهای قشنگش را پر از غم و نگرانی ببینم نمی خوام نمی خوام...

۱٦ تیر ۱۳٩۱ :: ۱:۱٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستان گلم

امیدوارم که عیدتون واقعا براتون عید بوده باشه. با اینکه دیر شده ولی من هم این عید رو بهتون تبریک می گم.

نمی دونم چرا روز عید نیمه شعبان از صبح حال خوبی نداشتم حوصله هیچکسی رو نداشتم. دلم نمی خواست کسی باهام حرف بزنه ولی طرفای غروب خدا رو شکر حالم بهتر شد.

با پسر گلم خوش گذراندیم تلویزیون دیدیم و با هم شام درست کردیم و بعد دوتایی خوردیم جاتون خالی خیلی حال داد. من برای اون لقمه می گرفتم و اون برای من خوشمزه

نمی دونید که چقدر همدیگه رو تحویل می گرفتیم و تعارف تیکه پاره می کردیم از خود راضی

خلاصه اینکه شب خوبی رو داشتیم عزیز دلم خوابید و من یک تفألی به جناب حافظ زدم که هیچ وقت دست خالی از پیشش نمیای، حافظ عزیز بهم گفت:

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

                 خیر مقدم چه خبر دوست کجا یار کدام

یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد

                 که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

و شاهد آن:

آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد

                تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم

...

روحش شاد

٢ تیر ۱۳٩۱ :: ۸:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

گراز قفس گریزم کجا روم، کجا من!

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج رها رها رها من

زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که ترکنم گلویی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود! نبودنم چه کاهد!

که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته، ای دوست هوای گریه با من.

 

سیمین بهبهانی

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ