دلتنگی های من
٢٧ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

اگر دعایتان مستجاب شده مواظب سه حالت باشید:

اول: کبر و خودپسندی گریبانتان را نگیرد.

دوم: شکر خداوند.

سوم: ترک دعا نکنی و باز درخانه‌ی خدا بروی.

 

اگر دعایتان به اجابت نرسیده مواظب این سه حالت باشید:

اول: از رحمت خدا مایوس نشوی.

دوم: ترک دعا نکن.

سوم: راضی باش به تقدیر الهی تا همان رضای تو باعث اجابت دعایت بشود.

 

۱٩ فروردین ۱۳٩۱ :: ۸:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

برلب یار شوخ دلبندم

خفته لبخند گرم زیبایی

خنده نه، بر کتاب عشق و امید

هست دیباچه‌ی فریبایی

 

قصه‌ی محرمانه‌ای دارد

زخوشی‌های وصل و پیوندی

 

چون شراب خنک به جام بلور

هوس‌انگیز و تشنگی افزاست

جام اول زمی نگشته تهی

جامهای دوباره باید خواست!

 

نقش یک خواهش است و می‌ریزد

زان لبان درشت افسون ریز

گرمی و لذتی به جان بخشد

همچون خورشید نیمه‌ی پاییز

 

پیش این خنده‌های مستی‌بخش

دامن عقل می‌دهم از دست

چه عجب از خطا و لغزش من!

مست را لغزش و خطا بایست!

 

سیمین بهبهانی

 

 

۱۳ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

خیلی سعی کردم که در عید از ناراحتی هایم ننویسم اما دیگه طاقت نیاوردم .

دلم گرفته . . .

خستم، خیلی خسته . . .

گاهی خودم هم نمی دونم چی شدم فقط اون حسهای بدش رو دارم.

خداجونم کمکم کن،به انرژی هایی که همیشه بهم می دی خیلی محتاجم.

به کمکهایی که تو تصمیم گیریهام بهم می کنی خیلی محتاجم.

ازت ممنونم که هروقت داشتم با مخ می خوردم زمین مهربانانه دستم رو گرفتی و لباس خاکی شده ام را برایم تکاندی

اما

عزیزم وقتی زیاد بیافتم زمین هرقدر هم که تکانده بشوند یه اثری ازشون می مونه که من اون اثر رو دوست ندارم.

 

٢ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستان عزیزم

دو روز به یاد ماندنی را با پسرم سپری کردم

ساعت 7 صبح روز اول عید چشمهایم رو که باز کردم دیدم پسرم با اون چشمهای قشنگش داره نگاهم می کنه، کلی تعجب کردم و چشمهام و چندبار باز و بسته کردم ببینم درست دیدم که برگشت گفت: مامان اسم و فامیل همه بچه‌های کلاس رو نقطه‌هایش رو شمردم دیدم اسم و فامیل من از همه بیشتر نقطه داره تعجب

متعجب نگاهش کردم و از اونجایی که شب دیر خوابیده بود گفتم: عزیزم بخواب برای سال تحویل بیدارت می کنم و خودم کنارش خوابیدم تا بخوابه و ای دل غافل خودم هم خوابم برد.

یک دفعه ساعت 8:20 بیدار شدیم دیگه بدو بدو کارامونو کردیم و دور سفره نشستیم عزیزدلم هیجانزده شده بود و به  خوبی معلوم بود که مثل من سرشار از شادی و خوشحالیه.

لحظات قبل از سال تحویل دستان کوچکش را در دستم گرفتم و ازش خواستم که برام دعا کنه و نمی تونم بگم که چه احساس قشنگی داشتم بدون هیچ دغدغه فکری کنار هم بودیم و اینطور سال1391 را با هم آغاز کردیم.

این دو روز حسابی با هم رفتیم مهمونی و مهمون اومد و کلی باهم خوش گذروندیم به عزیزدلم گفتم که این روزا بهترین روزای عمرمه و لحظه لحظه‌شون رو فراموش نخواهم کرد.

واقعا آدم گاهی نمی تونه بگه که چه احساسی داره، انقدر حضور عزیزترینم در کنارم بهم آرامش می ده انقدر در کنارش احساسات خوب دارم که انگار هیچ غمی تو دلم ندارم انگار نه انگار که ...

پسرم ، عزیزترینم عاشقتم قلبقلبماچماچ

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ