دلتنگی های من
۱۸ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام به همه دوستای عزیزم قلب

خیلی دوستتون دارم و اینکه امروز وبلاگم یک ساله می‌شه و من می‌خوام این روز رو اینجا جشن بگیرم.

           هوراهوراهوراهوراهوراهورا

               

خوب امروز می‌خوام فقط از احساساتم بگم مژه

روزی که وبلاگم رو برای اولین بار آپ کردم یه حس عجیبی داشتم که قراره اینجا دوستای زیادی داشته باشم اما خیلی باهاش آشنایی نداشتم.

از لحاظ روحی حال خیلی مساعدی نداشتم و دوست داشتم با کسی حرف بزنم و یکی از دوستانم بهم پیشنهاد ساختن وبلاگ رو داد و من همین جا از عاطفه بسیار عزیزم سپاسگزارم و امیدوارم همیشه موفق باشه، عاطفه جون خیلی دوستت دارم و خاطراتم رو با تو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.  به محض اینکه وبلاگم رو آپ کردم هنوز پشت سیستم بودم که اولین نظر برام اومد و اون کسی نبود جز دوست و برادر عزیزم آقای زایری از وبلاگ دیگه چه خبر و اون نظر و همه نظراتشون همیشه برام خیلی ارزشمند بودند.

باید بگم که توی این یک سال واقعا همراهای خوبی برام بودید و من از تک تک تون ممنونم با نظرات قشنگتون همیشه بهم ثابت کردید که کنارم هستید و کسانی رو دارم که به درددلهای من گوش می‌دهند و دوستم دارند. و برای من و پسرم دعا می‌کنن.

            

خوب البته یه تشکر ویژه هم دارم از دوست بسیار عزیزم مجیداز وبلاگ آگاپه.

مجید عزیز از همدلی و همدمیه همیشگی‌ات که آرامش بخش لحظات سختم بوده ممنونم.

آسیتای مهربونم بخاطر محبت صادقانه و صمیمانه‌ات که همیشه بهم شور و حرارت زندگی می‌ده ممنونم تو خیلی دوست داشتنی هستی گلم.

نفس خوبم تو نفس منی و همیشه بهم دلگرمی و امید دادی من از داشتن دوست خوبی مثل تو خیلی خوشحالم.

محمد عزیز از سلام برزندگی نمی‌دانی که چقدر با نظرات قشنگت همراهم بودی و از اینکه همیشه برام دعا کردی ممنونم.

کلمات همیشه نمی‌تونن بیانگر همه احساسات آدمها باشند از همتون ممنونم: یلداجون، نگارجون، علی عزیز، امیر عزیز،احمد عزیز، مریم جون، فرشته جون، جواد عزیز، مهیار عزیز، ملیحه جون، سید هادی عزیز، مجتبی عزیز، سیدجمال عزیز، مرجان جون، شیماجون، دایی رضا عزیز، هاد عزیز، مسعود و سارا عزیز،معین عزیز، حسین عزیز، موج سودا، عاشق کوهستان، خاکریزخاطرات،شرمسار تاپایان و . . .

از خداجونم می‌خوام که  توفیق بده تا بتونم همراه خوبی براتون باشم.

راستی یه چند وقتی بخاطر امتحانات کمتر بهتون سرمی‌زنم ولی دلم براتون تنگ می‌شه.

 

 

 

 

۱٠ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱:٠۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

       زدم‌این فال وگذشت اختروکارآخرشد

آن همه نازوتنعم که خزان می‌فرمود

       عاقبت در قدم باغ بهار آخر شد

شکرایزدکه به اقبال کله گوشه گل

       نخوت باد دی و شوکت خارآخر شد

صبح امید که شدمعتکف پرده غیب

       گوبرون آی که کار شب تارآخرشد

بعدازاین نوربه‌آفاق دهم‌ازدل‌خویش

       که به خورشیدرسیدیم وغبارآخرشد

آن پریشانی شبهای درازوغم دل

       همه در سایه گیسوی نگارآخر شد

باورم نیست زبدعهدی ایام هنوز

       قصه غصه که در دولت یارآخر شد

ساقیالطف نمودی قدحت پرمی باد

       که به تدبیرتوتشویش خمارآخرشد

درشمارارچه نیاوردکسی حافظ را

       شکرکان محنت بیرون زشمارآخرشد

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ