دلتنگی های من
٢٦ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

     

این روزها خیلی خوشحالم و واقعا نمی‌دونم چی بگم

دو سال در حسرت این لحظه می‌سوختم و حالا راحت‌تر از اونی که فکرشو می‌کردم به آرزویم رسیدم.

خدایا انصافا زبانم قاصره از شکر الطاف بی‌پایانت بغل

دو سال بود که سال نو را بدون حضور نازنین پسردلبندم, آغاز می‌کردم و اشک می‌ریختم در حسرت سالی که بتوانم دوباره سال نو را با عزیزدلم جشن بگیرم .

و امسال به طرز شگفت‌انگیزی اوضاع طوری شد که از چهارشنبه آخر سال, پسرم پیشم اومده و قراره تا نیمه تعطیلات با من باشههوراهورا

مرد من شده و امروز تو خانه تکانی کلی کمکم کرد.

همه‌اش تو این فکرم که تعطیلات را یک جوری برنامه‌ریزی کنم که بهترین و بیشترین لحظات را با پسرم سپری کنم تا یادآوری خاطرات این روزها همیشه باعث شادیمان شود.

خوب از قدیم می گن "سالی که نکوست از بهارش پیداست"

امیدوارم که همه شما دوستان عزیزم هم سال خوبی را پیش رو داشته باشید و هنگام تحویل سال دعا برای این دوست کوچکتان را فراموش نکنید.

سعی می کنم این روزهایی که با عزیزدلم هستم بیشتر براتون بنویسم دوست دارم همه دنیا بدونند که من چقدر خوشحالم.

۱٦ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

گاهی اوقات توی زندگی آدم یک اتفاقاتی می افتد که خودش هم باورش نمی شود بعد با خودش می گوید که خدایا من خوابم یا بیدار...

تا حالا به این فکر نکرده بودم اما واقعیت اینه که اگه بزرگترین آرزوهایمان هم یک روزی برآورده بشود انقدر باورنکردنیه برامون که تا مدتها مبهوت خواهیم ماند.

بعضی از آرزوها انقدر دوراز دسترس به نظر می آیند که آدم حتی توی تصورش هم نمی تونه اونا رو تجسم کنه چه برسد به واقعیت!!

خوب حالا اگه بهترین حالت زندگی ای که دوست دارید داشته باشید در ایده آل ترین شکلش براتون اتفاق بیافته فکر می کنید چقدر طول بکشه که باورتان بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱٠ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستان عزیزم

چند وقتیه حس عجیبی دارم

یک بی‌تفاوتیه خاصی همه وجودم رو فراگرفته و نمی دونم چرا

انگار هیچی برام مهم نیست

انگار یک دفعه یادم میره کجام و چی می خوام

حتی گاهی بعضی چیزا برام مهمه ولی بازم بهشون بی تفاوتم در درونم بهشون اهمیت می دهم ولی انگاری یکی همه‌اش می‌گه بی‌خیال...

نمی‌دونم کیه و چرا این حس رو دارم ...

گاهی خوبه این بی‌تفاوت بودن

وگاهی هم خودم می‌ترسم از این احساس...

۱ اسفند ۱۳٩٠ :: ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

ای رفته زدل، رفته زبر، رفته زخاطر!

برمن منگر؛ تاب نگاه تو ندارم

برمن منگر؛ زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته زدل، راست بگو، بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گرآمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من اونیم، او مرده و من سایه اویم!

 

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق، شررداشت

او درهمه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر، به سرداشت!

 

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

 

من او نیم آری، لب من_ این لب بی رنگ_

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت برگل شبنم زده می خفت

 

برمن منگر؛ تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد!

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کردو کجا رفت و چرا مرد!

 

من گور وی ام، گور وی ام، برتن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر

سنگی است که من بر سر آن گور نهادم.

 

سیمین بهبهانی

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ