دلتنگی های من
٢٥ دی ۱۳٩٠ :: ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

دو سال پیش توی همچین روزایی از تو پسر قشنگم و عزیزترینم جداشدم. وداعی سخت و جانکاه که هنوز هم از یادآوری اون لحظه قلبم تیرمی کشد.

آن شب برایت نامه ای نوشتم که قسمتهایی از آن را اینجا می نویسم:

پسر عزیزم

سلامی به گرمیه نفسهای تو. عزیزدلم، امشب دیگر صدای قلب کوچکت را نمی شنوم، امشب دیگر صدای نفسهای آرامش بخشت را نمی شنوم، امشب دیگر گرمی دستهای کوچکت را که دور گردنم حلقه می کردی احساس نکردم و امشب دیگر نتوانستم موهایت را نوازش کنم و برایت لالایی بخوانم . . .

بلاخره روزی که از آن وحشت داشتم فرارسید و من تو جگر گوشه ام را از خودم جدا کردم و در خانه گذاشتم چونکه پدرت نمی گذاشت تو را با خود ببرم و غم هجران من از امروز آغاز شد، غمی که تمام وجود مرا فراگرفته و مرا چون جرقه های آتش که به این سو و آن سو می پرند به این سو و آن سو پرت می کند.

عزیزکم امروز19/10/88 شنبه ساعت 3:45 بعدازظهر تو را سفت در آغوش فشردم و وداعی خیلی سخت با تو کردم، از اعماق وجودم می گریستم اما در ظاهر مجبور بودم که خودداری ام را حفظ نمایم ... تا تمام غصه ها برای من باشد و گل وجود من از غصه این غم بزرگ پژمرده نشود.

من تمام لحظات منتظر تلفن تو و شنیدن صدای قشنگ و پرمهرت بودم و الان در این لحظه دلم برایت پرمی کشد و آرزو می کردم ای کاش در آغوشم بودی و می فشردمت.

نگران هستم نمی دانم پدرت به تمام کارهایت رسیده یا نه، به موقع خوابیدی یا نه، غذایت را خوردی یا نه . . .

اما واقعیت تلخ این است که دیگر کاری از دست من برنمی آید و تمام وجودم همیشه گریان است ولی این را مطمئن باش که هروقت هرجا باشی همیشه در قلب منی و تو عزیزترینم هستی و من هرچه دارم از آن توست. . .ناراحت

 

دوستان عزیزم عذرتقصیر دارم این روزها درگیر امتحانات هستم و کمتر می تونم بهتون سربزنم انشاءالله جبران می کنم .

۱٢ دی ۱۳٩٠ :: ٧:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز داشتم فکر می کردم که من چقدر فرق کردم .

من دیگه اون آدم سابق نیستم .

احساس می کنم خیلی بزرگتر شدم، خیلی . . .

نمی دونم چه حسیه ولی الان دارم می فهمم که سختی ها آدم رو می سازه و آب دیده می کنه یعنی چی. قبلا با خودم می گفتم من نه اون سختی ها رو می خوام نه تجارب بعدش رو آدم انقدر سختی بکشه که می خواد تجربه کسب کنه !!!

اما حالا یه حس عجیبی دارم که نمی تونم توصیفش کنم. نمی تونم بگم از داشتن مشکلات عدیده و طاقت فرسایم خوشحالم

اما

حس می کنم بعد از همه سختی ها یی که پشت سر گذاشتم و پیش رو دارم خدا یه جعبه جادویی بهم داده که توش پره آرامش و تجربه است.

نمی دونم چی بگم به خدای خوبم ؟

دیگه هرچیزی نمی تونه من و بهم بریزه ،

دیگه هرچیزی تو نظرم مشکل نمیاد،

دلم می خواد این آرامشی رو که خدا داده با همه تقسیم کنم ،

دلم می خواد همیشه این آرامش و حفظ کنم .

امروز تو دانشگاه یکی از دوستام که درگیر کارای پایان نامه اش بود اومد پیشم نشست خیلی عصبی و داغون بود و باهام صحبت کرد . خوب به حرفهاش گوش کردم و بعد طوری با آرامش باهاش حرف زدم که همینطور مبهوت مانده بودم، این من بودم که این حرفها رو بهش زدم .

من این همه آرامش و از کجا اوردم ؟!!!

یه نگاهی سرشار از تشکر بهم کرد و گفت ممنونم واقعا آرومم کردی حق باتوئه. . .

وای خداجونم خیلی خوشحالم

خیلی احساسات قشنگی دارم با وجود همه مشکلاتی که هنوز برام وجود داره .

خدایا ازت می خوام که این آرامش و از هیچ کسی نگیری

آمینقلب 

٦ دی ۱۳٩٠ :: ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم!

ای سکوت، ای مادر فریادها

سازجانم از تو پرآوازه بود

 

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت، ای مادر فریادها!

 

گم شدم در این هیاهو، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گرسکوت خویش را می داشتم

زندگی پربود از فریاد من!

 

فریدون مشیری

٢ دی ۱۳٩٠ :: ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام به همه دوستای عزیزم

امشب خیلی خیلی خوشحالم خداجون مهربونم باز هم یکی دیگه از معجزاتش رو بهم نشون داد.

                 

 بعد از همه اون روزای سخت و جان کاهی که داشتم . شادی اومده  به سراغم،تو قلبم لونه کرده و دوست ندارم بره ولی انگاری قلبم یادش رفته که چی جوری باید شادی کنه.  گاهی اصلا یادش می ره که یه شادی بزرگ مهمونه خونشه، یه جورایی انگاری هنوز باورش نشده. خوب بیچاره چند وقته که همش درگیر غم وغصه و ناراحتیه و این و خوب می دونه که هنوز خیلی سختی ها مونده در این راه پرفراز و نشیب . . .

 اما همش بهش نهیب می زنم که قلب مهربونم چشماتو باز کن انگاری تو سرازیری  افتاده مشکلاتت ، ببین چیزی رو که باور نداشتی اتفاق بیافته از جایی که فکرش رو نمی کردی برات اتفاق افتاد و تو هنوز بهت زده ای پس مطمئن باش که بقیه اش هم درست می شه فقط باید به خداجونت بسپری همه چیزو

"بالله اعتصمت و بالله اثق و علی الله اتوکل"

"به خدا متوسل می شوم و به خدا اعتماد دارم و برخدا توکل می کنم"

َدلت را خانه من کن، مصفا کردنش با من

                       به من درد دلت افشا کن، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل، کلید استجابت را

                      بیا یک لحظه با من باش، پیدا کردنش بامن

اگر درها به رویت بسته شد، دل بد مکن با من

                     در این خانه دق الباب کن، واکردنش با من

چو خوردی روزی امروز، من را شکر نعمت کن

                    غم فردا مخور، تمدید فردا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را

                    بیاور نیک و بدها را، جمع و منها کردنش بامن

بیاسا جبهه خود را، به خاک بندگی یک شب

                  تو خود را بنده ما کن، عبد مولا کردنش با من

اگر صدبار گنه کردی، مشو نومید از رحمت من

                 تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من

 

توحید فهمی

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ