دلتنگی های من
٢۸ فروردین ۱۳٩٠ :: ٩:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

«فاطمه، فاطمه است»


.شهادت حضرت فاطمه را بر عموم شیعیان تسلیت می گو
یم

٢٠ فروردین ۱۳٩٠ :: ٤:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستای عزیزم

شرمنده اگه دیر خبرتون کردم آخه با پسرعزیزم بودم و همه وقتم رو به او اختصاص دادم.

وای نمی دونم چی جوری احساساتم رو وقتی پسرم رو دیدم براتون بیان کنم.

رفتم دم خونه و همون موقع باران بهاری شدیدی میومد و من بعد از اینکه زنگ زدم لحظه شماری می کردم که قد رشید پسرم جلوی در ظاهر بشه و من بشتابم به سویش.... انتظار و انتظار بود که می کشیدم .... دیگه قلبم داشت از سینه بیرون می زد. خدایا گاهی چقدر زمان کند می گذره من نمی تونم تحمل کنم ، یعنی الان می بینمش و خودم باورم نمی شد که انقدر از پسرم دور بوده ام . شیشه های ماشین را مدام پاک می کردم تا ببینم عزیزم کی میاد و بلاخره . . .

الهی قربونش بشم از پشت شیشه های مه گرفته دیدمش ، خودش بود دیگه اختیارم دست خودم نبود و مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشه به سرعت از ماشین پیاده شدم هر دو می خواستیم از دوسوی خیابان به سوی هم بدویم که همون لحظه یه ماشین اومد و من  بهش گفتم صبرکن ، ماشین رفت و من شتابان دویدم و هر دو همیدیگه رو در آغوش کشیدیم و او را غرق در بوسه کردم مات و مبهوت بود و انگار نمی دونست چی بگه .

پسرم حق داری من که مادر تو هستم نمی دونم بهت چی بگم و مدام درجستجوی کلمات هستم چه برسد به تو . عزیزم دوستت دارم دوستت دارم و این رو نمی تونم اندازه اش رو با کلمات بیان کنم .

مهر تو تمام قلب من رو فراگرفته و حتی لحظه ای یاد تو من و تنها نمی زاره و من همیشه برات دعا می کنم دلبرکم.

توی ماشین نشستیم و من فقط او را محکم به خودم می فشردم و می بوسیدمش و تو چشمای قشنگش نگاه می کردم و اشک شادی ا ز چشمانم سرازیر شده بود و من دیگه نه قادر بودم و نه می خواستم که جلوی اشکهایم رو بگیرم .

عزیزدلم گفت مامان گریه نکن . گفتم این گریه نیست این از خوشحالی دیدن تو عزیزمه .

و .  .  .  .

از همراهی و دلداریهای زیبای شما دوستای عزیزم بی نهایت سپاسگزارم.

۱۳ فروردین ۱۳٩٠ :: ٢:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم گرفته ... خیلی گرفته ... دلم تنگه ... خیلی تنگه...

عزیزم رو می‌خوام، قشنگترین ترانة زندگی‌ام رو می‌خوام.

خداجون به خدا من مادرم و دل مادر برای دیدن بچه‌اش خیلی کوچیکه، نمی‌تونه زیاد تحمل کنه، خودت اینجوری آفریدی و حالا ...

چطوری رو من حساب کردی که بتونم انقدر از پسردلبندم دور باشم ؟!!

نکنه من و اشتباه گرفتی مهربونم !!!!!!

تو که هیچ‌وقت آدم و تنها نمی‌ذاری، اینو بدون که دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.

امروز 15 روز است که من پسر عزیزم رو ندیدم.

خداجونم فقط می‌خوام که بغلش کنم و غرق در بوسه‌اش کنم.

سفت بفشارمش و ببوسمش ... می‌خواهمش.

براش لالایی بخونم و نوازشش کنم ... می‌خواهمش.

 

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ