دلتنگی های من
٢٠ آبان ۱۳۸٩ :: ۸:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

ما با آرزوهایمان زندگی می‌کنیم

اماکمتراتفاق می‌افتد که آرزوهایمان بامازندگی کنند.

 

ماهمانقدر که می‌توانیم بد بیاندیشیم

می‌توانیم خوب نیزفکر کنیم .

 

ما برای همه چیز شتاب داریم

جز برای درنگهایی که باید بکنیم.

 

مااشتباه زیاد می‌کنیم

اما بدترین اشتباهمان این است که:

اشتباه کوچکمان را بزرگ می‌کنیم

و اشتباه بزرگمان را کوچک .

 

 

آزاده دهقانی

۱۳ آبان ۱۳۸٩ :: ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم گرفته ، هواش حسابی طوفانیه ومن ....

نمی‌دونم باهاش چی‌کار کنم ؟؟؟

بی‌توجه باشم بهش ...

یا اینکه بهش توجه کنم ...

شاید هم باید مشکلشو حل کنم ...

ولی آخه چی‌جوری حلش کنم ...

اصلا چی می‌گه ؟ دردش چیه ؟؟؟

هرچی که می‌گه ، هرچی که هست من و به هم می‌ریزه ...

گاهی اوقات داغونم می‌کنه ...

یه وقتایی هم له می‌شم ...

تا پا می‌شم و تجدید قوا می‌کنم دوباره میاد سراغم ...

خستم کرده وقتی عصبانی می‌شم بهش می‌گم آخه چی‌می‌خوای از جونم بیا بگو و راحتم کن ...

اما انگار خجالتیه هیچی نمی‌گه و مدام بهم تلنگر می‌زنه ...

خستم ، خسته‌ ، ...

۳ آبان ۱۳۸٩ :: ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

این روزها غوغایی در درون من برپاست و از فرط خوشحالی سر از پا نمی‌شناسم بعد از ماهها دوری از پسر عزیزتر از جانم خداوند موقعیتی را برایم فراهم کرده تا بتوانم مثل گذشته روزها و شبهایم را در کنار عزیز دلم سپری کنم .

قرار شده پسرم یه 10 روزی پیش من بمونه تا شاید به لطف خدا پدرش سرپرستی دایمشو بهم بده .

البته هنوز هیچی معلوم نیست اما پیرو جلسه‌ای که در مدرسه‌اش داشتیم فعلا قراره که پیشم باشه .

 

خدایا ازت دنیا ، دنیا ممنونم باورم نمی‌شد که روزی باباش بخواد در مورد دادن سرپرستی‌اش به من حتی فکر کنه و حالا ...

 

ای کاش این روزها و لحظات هیچگاه تمام نمی‌شد و پسرم برای همیشه پیشم می‌ماند .

آری همه چیز مثل قبل شده من و او دست در گردن یکدیگر با عشقی وصف ناشدنی در کنار هم می‌خوابیم و من از عطر وجود نازنینش و از صدای ضربان قلبش و صدای نفسهایش که مرا مست می کند با تمام وجودم لذت می‌برم .

مثل قبلا صبح‌ها با تمام محبتم او را نوازش کرده و از خواب بیدار می‌کنم تا به مدرسه برود و چقدر شیرین است که آدم عزیزترینش را با ناز و نوازش بیدار کند و او را غرق در بوسه نماید .

کاش این روزها اصلا نمی‌گذشت و من دوباره ناچار نبودم دوری از گل همیشه بهارم را تحمل کنم .

خوش به حال مادرانی که فرزندشان همیشه دربرشان است و لحظه به لحظه با او هستند .

تنها چیزی که مرا ناراحت می‌کند این است که او مدام از اختلاف من و پدرش می‌پرسد و من نمی خواهم با این چیزها فکر قشنگشو خراب کنم .

خدایا خودت پسرم رو در پناهت حفظ بفرما .

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ