دلتنگی های من
٢۳ مهر ۱۳۸٩ :: ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

ما با تولد سهممان را از دنیا می‌گیریم

بعد از آن باید سهم دنیا را بدهیم

 

ما در میان پدیده‌ها زندگی نمی‌کنیم

بلکه در میان فکر کردن به پدیده‌ها زندگی می‌کنیم

 

ما برای آنکه زنده باشیم زندگی نمی‌کنیم

بلکه برای آنکه زندگی کنیم زنده هستیم

 

ما برای سایه‌هایمان نقش یک جسم را داریم

وبرای جسمهایمان ، آیا نقش یک روح را داریم ؟

 

ما نمی‌توانیم همه چیز را باهم داشته باشیم

جز آن چیزی که در وجود همه چیز هست

آزاده دهقانی

٩ مهر ۱۳۸٩ :: ٤:٤٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستای مهربونم که همیشه با محبتهاشون منو شرمنده می‌کنن . راستش آقا امام رضا(ع) من و طلبیده و می‌خوام برم پابوسش .

به همه شما عزیزان قول می‌دم که اونجا نایب‌الزیاره باشم و اسم تک تکتونو بیارمو براتون دعا کنم .

دوستای عزیزی که لطف می‌کنن و این چند روز بهم سرمی‌زنن پیشاپیش ازشون تشکر می‌کنم و ایشالا از سفر برگشتم میام پیششون .

 

فعلا خدانگهدار

٤ مهر ۱۳۸٩ :: ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دوستای مهربون و خوبم سلام به روی ماهتون از همراهی و همدلیه همتون ممنونم و اندازه همه دوستیهای قشنگ دوستتون دارم .

 

امشب شب بسیار خوبی رو داشتم بعد از 13 روز فراق از پسر دلبندم امشب رفتم و برای دقایقی روی ماهشو دیدم و با تمام عشق مادریم و با تمام حس دلتنگیم و تمام هیجانات درونیم او را محکم در آغوش کشیدم و غرق در بوسه‌اش کردم .

صورتش را مقابل صورتم گرفتم و به چشمای قشنگش خیره شدم و تمام محبتم را در چشمانم ریختم و نثار عزیزترینم کردم .

او از مسافرتش حرف می‌زد و من فقط بدون پلک زدن عزیزمو نگاه می‌کردم و خداجونمو شکر کردم که تونستم گلمو ببینم .

گوشمو روی قلبش گذاشتم و صدای ضربان قلب کوچک و زیبایش را با تمام وجودم شنیدم و سعی کردم تا دفعه دیگه که می‌خوام ببینمش به خاطرم بسپارم که البته صدای قلبش همیشه در گوشم نجوا می‌کند اما همیشه اونو تجدید می‌کنم تا همیشه تازه‌ی تازه باشه .

وقتی که خواستم ازش خداحافظی کنم دلش نمیومد ، منم دلم نمیومد در را می‌بست و دوباره باز می‌کرد و بوس می‌فرستاد منم همینطور قلبمون برای هم می‌تپید و هیچ‌کدوممون دلمون نمی‌‌خواست که خداحافظی کنیم ولی هر دو می‌دانستیم که چاره‌ای نداریم .

بهم گفت: اول شما برو من گفتم: نه اول تو برو دوباره اصرار کرد ، و من بهش گفتم: اصلا بیا دو تایی با هم بریم هر دو رفتیم ولی دوباره برگشتیم و یکدیگر رو در آغوش گرفتیم و باز خداحافظی کردیم این بار دیگه در را بست و من نیز آمدم .

و حالا فقط لحظه‌های با او بودن را تجسم می‌کنم و از آنها لذت می‌برم .

 

خدای مهربونم تو بهترینی

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ