دلتنگی های من
۳۱ شهریور ۱۳۸٩ :: ٩:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم ، عزیزم

با دلی شکسته و مالامال از درد برایت از دلتنگی‌هایم می‌نویسم. که خدا ، من و این قلمو کاغذ شاهد اشکها و دلتنگی‌های من برای توست .

دلم بی‌تابی می‌کند و تو را تمنا می‌کند.

ای عزیزدلم به نزدم بیا تا دلم با تو آرام بگیرد. این دل بی‌تو دیگر دل نیست قفسی فولادین است که هرچه خودرا به درو دیوار می‌کوبد هیچ راه گریزی نمی‌یابدو خودرا چون پرنده‌ای محبوس در قفس می‌یابد .

نازنینم نمی‌دانی که این روزها چقدرسخت می‌گذرندولحظه به لحظه‌اش به کندی سپری می‌شوند و من نمی‌دانم که چطور این لحظات را بی‌تو سپری کنم .

گل مامان ، خیلی دلتنگت هستم و هرچه بیشتر می‌گذرد دلتنگی‌ام برایت بیشتروبیشتر می‌شود.

چه کنم خدایا چه کنم ؟؟

پسرم را می خواهم .

ای کاش حتی برای لحظه‌ای هرچندکوتاه اورا می‌دیدم و درآغوش می‌کشیدم.

خداوندا نگاه مهربانت رابه این مادر دور از فرزند بیانداز و ببین که چطور درفراق پسرش چون شمع می‌سوزد.

خداوندا" اناعبدک ضعیف " من بنده ضعیف تو هستم اگر نظر  لطفی به من ننمایی نمی‌توانم این همه سختی را تحمل کنم .

پس از تو مهربانترین مهربانان عاجزانه می‌خواهم که صبری عظیم به این دل شکسته‌ام عنایت فرمایی .

ازتو می‌خواهم که فرزنددلبندم رادرپناه خودت همیشه و همه‌جا حفظ نمایی .

ازتو می‌خواهم که هرچه زودترچشمانم رابه دیدن پسرم روشن گردانی .

وازتو می‌خواهم هیچ مادری را از فرزندش جداننمایی .

٢٥ شهریور ۱۳۸٩ :: ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام خدمت همه دوستای خیلی خوبم . همتونو دوست دارم و از نظرات محبت آمیز و قشنگتون ممنونم.

اومدم بگم که یه چند وقتیه وقتم کم شده و کمتر می‌تونم بهتون سربزنم ولی حتما در اولین فرصت پیشتون میام .

پیشاپیش بخاطر این تاخیر از همه شما دوستای گلم عذرخواهی می‌کنم .

ازتون می‌خوام که منو تنها نذارین چونکه نمی‌خوام هیچکدومتونو از دست بدم .

 

٢٠ شهریور ۱۳۸٩ :: ٥:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

بخوان مارا

منم پروردگارت

خالقت از ذره‌ای ناچیز

صدایم کن مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را ، علم را ، من هدیه‌ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیکتر از تو ، به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را ، سوی ما باز آ

منم پروردگار  پاک بی‌همتا

منم زیبا ، که زیبا بنده‌ام را دوست می‌دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می‌گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا ، من خدایی خوب می‌دانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی یا صدایی ، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده‌ات را دوست می‌دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را

تو خواهی یافت

که عاشق می‌شوی بر ما

و عاشق می‌شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم

آهسته می‌گویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز ، هنگامی‌که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن ، اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان مارا

که می‌گوید که تو خواندن نمی‌دانی؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می‌جویی ؟

تو باهرکس به جز با ما ، چه می‌گویی ؟

و تو بی من چه داری ؟ هیچ !

بگو بامن چه کم داری عزیزم ، هیچ !!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم

بر خودم احسنت می‌گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را ، کم داشت

تو ای محبوبتر مهمان دنیایم

نمی‌خوانی چرا مارا ؟؟

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می‌گردد؟

هزاران توبه‌ات را گرچه بشکستی

ببینم ، من تو را از درگهم راندم ؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

اما به روز شادی‌ات ، یک لحظه هم یادم نمی‌کردی

به رویت بنده من ، هیچ آوردم ؟؟

که می‌ترساندت از من ؟

رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت ، خالقت

اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی

به پیش‌آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته‌ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته‌ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم

آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟

تو ای از ما

کنون برگشته‌ای ، اما

کلام آشتی را تو نمی‌دانی ؟

ببینم ، چشمهای خیست آیا ، گفته‌ای دارند ؟

بخوان ما را

بگردان قبله‌ات را سوی ما

اینک وضویی کن

خجالت می‌کشی از من

بگو ، جز من ، کس دیگر نمی‌فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گامهای مانده‌اش بامن

 

کیوان شاهبداغی

 

 

 

 

 

۱٥ شهریور ۱۳۸٩ :: ٩:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام سلام صد تا سلام به همه دوستای مهربونم

ازتون ممنونم که برام دعا کردید .

الان که دارم براتون می‌نویسم خیلی خیلی خوشحالم و از خوشحالی توی پوست خودم نمی‌گنجم .

می‌دونید یه خبر خوب خوب دارم امروز همش خبرای خوب بود که می‌شنیدم یکیشم باز شدن پرشین بود .

ولی خبر اصلی اینه که دانشگاه کارشناسی ارشد قبول شدم .

خیلی زحمت کشیدم تو همه اون سختیهایی که داشتم و همتون می‌دونید درس خوندن برام خیلی سخت بود ولی خداجونم بهم کمک کرد و با هر سختی بود خوندم و حالا ...

این خیلی عالیه

دارم از ذوق می‌پرم رو هوا

خدا کنه امشب خوابم ببره.

٩ شهریور ۱۳۸٩ :: ۱:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

خستم و خیلی تنهام دوباره احساسات عجیب سراغم اومده یه دفعه در یه لحظه انگار غم عالم میاد تو دلم لونه می‌کنه ومن متحیر می‌مانم و از خودم هزارتا سوال می‌پرسم که جواب هیچ‌کدومشونو نمی‌دونم .

اصلا حوصله سوال و جواب هم ندارم فقط می‌خوام که حالم خوب شه .

گاهی اوقات احساس تنهایی سراسر وجودمو فرامی‌گیره و اون موقع سردرگم می‌شم .

خدایا ای خدای خوب و مهربان خودم این بنده حقیرتو یه نگاهی بکن که تمام چشم امیدش به تویه تنهاش نذار و آغوش همیشه گرمت را بگشا تا در آن آرام بگیرد و این همه بی‌تابی نکند . تو تنها آرامش بخش قلوبی عزیزم به این دل کوچیک منم یه آرامشی الهی عطاکن که بدجوری محتاجشه .

همیشه دوست دارم خداجونم و حسابی مخلصتم .

٥ شهریور ۱۳۸٩ :: ۸:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

اگر می‌خواهی به دیگران فرصت بدهی

ببین چقدر به خودت فرصت داده‌ای.

 

در آرزوهایت سهمی نیز برای آرزوهای دیگران بگذار.

 

هرآنجه که برای تو بدست آوردنی است

از دست دادنی نیز هست.

 

به کسی سلام نکن که نتوانی از او خداحافظی کنی.

 

از پایین آمدن نترس

از اینکه نتوانی دوباره بالا بروی بترس.

 

دعا کن تا توانایی دعا کردن را همواره داشته باشی.

 

 

آزاده دهقانی

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ