دلتنگی های من
٢٩ امرداد ۱۳۸٩ :: ٤:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

پسرم تو را دوست دارم و با تمام وجودم تو را تمنا می‌کنم . اما دست تقدیر برایم اینگونه رغم زده‌است که گویی همیشه باید هجران عزیزانم را تحمل کنم .

دوری‌ات روحم را جریحه‌دار کرده و من نمی‌دان با آن چه کنم ؟ فقط این را می‌دانم که تو را می‌خواهم با تمام وجودم ، دستان کوچکت را تمنا می‌کنم که با آن مهربانی قشنگت دور گردنم حلقه زنند و من تو را سفت بفشارم و احساس کنم که من و تو یکی شده‌ایم .

عزیزکم این را بدان که من همیشه عاشقت بوده و هستم و به تو نیاز دارم چون پاکترین عشق را با تو ثمرة وجودم تجربه کردم تو دلیل زندگی من بوده و هستی و من بدون تو هیچم و با اینکه همیشه پیشم نیستی و من تنها هفته‌ای یکبار تو را می‌بینم ولی این را بدان که نیروی من برای ادامه حیات فقط تو هستی .

دلبرم دلتنگ دیدن چشمان قشنگت هستم ، دلتنگ شنیدن طنین صدای دلنشینت هستم ، دلتنگ شنیدن ضربان قلب کوچکت هستم ، دلتنگ تمام چیزهایی هستم که مرا به تو عزیزتر از جانم نزدیک می‌کند . 

 ولی چه کنم که چاره‌ای  جز تحمل حجران تو ندارم . با تمام وجودم آرزو می‌کردم که ای کاش راهی دیگر وجودداشت ولی گویی که هر چه بیشتر می‌گردم کمتر می‌یابم

٢٦ امرداد ۱۳۸٩ :: ٧:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

قبل از آنکه پدر و مادرت اسم تورا انتخاب کنند

 

خدا ، تو را به نام "انسان" به این هستی آورد .

 

 

 

با زبانی با خدا حرف بزن که یتیمان بفهمند

 

وپابرهنگان و دیوانگان و عاشقان .

 

 

 

وقتی با خداوند آشنا شوی

 

هیچ‌چیز و هیچ‌کس برایت بیگانه نیست .

 

 

 

خداوند را در نوری که به تو می‌تابد ببین

 

نه در سایه‌ای که از تو به جا می‌ماند .

 

 

 

خدا تو را از چیزی محروم نمی‌کند

 

مگر اینکه آن چیز بخواهد تورا از چیز مهمتری محروم کند .

 

 

 

آزاده دهقانی

٢۱ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

گاهی اوقات نوشتن بعضی احساسات وبیان آنها برای انسانها بسیار دشوار است و آدم احساس می‌کنه اگر هرچه درتوان دارد را برای بیان احساسش بکاربگیرد باز هم نخواهد توانست حق مطلب را بیان نماید .

من هم دچار همین احساس شده‌ام مدتهاست که می‌خواهم مکنونات قلبی‌ام را برای مادر عزیزم بنویسم اما هربار فکر می‌کنم که نمی‌توانم . اما امروز دیگر نتوانسته‌ام برخواسته درونی‌ام غلبه کنم و تصمیم به نوشتن گرفتم برای کسی که می‌ستایمش .

مادر عزیزتر از جانم

این فرزند حقیر و کوچک شما می‌خواهد به شما بگوید که چقدر دوستت دارد و بعد از ازدست دادن پدرش تو چه‌ها که برایش انجام ندادی .

مادرم من تمام محبتها و ایثارها و فداکاریهایت را می‌بینم و با تمام وجودم آنها را احساس می‌کنم و نمی‌دانم که چطور می‌توانم جبران کنم و البته که نمی‌توانم حتی ذره‌ای از محبت بی‌دریغت را جبران نمایم .

بعد از فوت پدر عزیزم که هردویمان بسیار به او وابسته بودیم تو با همه وجودت مرا زیر بال و پر خود گرفتی که مبادا درد یتیمی را احساس نمایم .درست است هیچ کس نمی‌تواند جای کس دیگری را در زندگی برای آدم پرکند اما این تلاش و محبت بی‌شایبه تو مرا آنقدر شرمسار ساخته که هیچ حدی نمی‌توان برای آن تصور کرد .

بعد از رفتن پدرم تو همیشه چون کوه پشت من بودی و به من قوت قلب می‌دادی و هم‌اکنون نیز بخاطر مشکلات خانوادگی‌ام چه درد عظیمی را بر دردهای دل پرمهرت افزودم اما به تو مهربانترینم قول می‌دهم تمام سعی و تلاشم را بنمایم تا بتوانم همیشه مایه افتخارت باشم تا شاید بتوانم ذره‌ای از خوبیهایت را جبران کنم و خنده رضایتی بر لبان زیبایت پدیدار نمایم .

بعد از اینکه من دوباره به خانه پدری‌ام و نزد تو بازگشتم مثل گذشته آنچنان محیط خانه را گرم و دلنشین ساختی تا من هیچ احساس کمبودی ننمایم و در فراغ فرزند دلبندم تو نیز پابه‌پای من زجرکشیدی و ناراحتی‌های مرا با جان و دل خریدی ولی آیا من می‌توانم پاسخگوی این دریای محبتت باشم .

ای مهربانترینم از تو بخاطر تمام این سالها ممنونم و بخاطر مشکلی که بر مشکلاتت افزودم تقاضای عفو و بخشش دارم و می‌خواهم اینجا و در حضور همه دوستان عزیزم از تو قدردانی نمایم و بخاطر موقعیت کاری که برایم فراهم شد و تو نقش خیره‌کننده‌ای در آن داشتی از تو سنگ صبورم سپاسگذاری نمایم .

باشد که با یاری خداوند دل مهربانت را شاد گردانم .

آمین

۱٦ امرداد ۱۳۸٩ :: ۸:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام به عزیزترین زندگی‌ام ، سلام به امید زندگی‌ام ، سلامی به گرمی عشق مادری به فرزند دلبندم .

پسر عزیزم تمام لحظات زندگی‌ام را با تو می‌گذرانم هرچند که با من و در کنار من نیستی ولی یاد تو و عشق تو همیشه در وجود من است و لحظه‌ای از من جدا نمی‌شود .

تجسم چهره خندان و زیبایت برایم بسیار دلنشین است و من را چنان بی‌تاب تو می کند که نمی‌دانم چه کنم .

عزیزکم ثانیه‌های زندگی‌ام بدون تو بسیار تلخ‌اند و به کندی می‌گذرند ولی وقتی تو کنارم هستی عقربه‌ها مثل برق حرکت می‌کنند و من دوباره تنها می‌شوم و تنها عطر وجود سرشار از انرژی‌ات را در خانه استشمام می‌کنم . دیدن جای خالی تو دلم را مالامال درد و غم می‌کند .

ای گرانبهاترین دارایی من با تمام وجودم تو را تمنا می‌کنم و دل من این را نمی‌فهمد که نمی‌شود همیشه با تو بود ، دل من تنها تو را می‌خواهد و هیچ چیزی غیر از این را نمی‌خواهد بشنود ، اگر هم بشنود آن را نمی‌فهمد .

این عظیم‌ترین ظلم عالم است که مادری را از فرزندش جدا کنند . آخر چطور می‌شود این را باور کرد اما من این قانون ناباورانه را با تک‌تک سلولهایم لمس کردم و تلخی آن را آنقدر چشیده‌ام که دیگر تمام وجودم را تلخی فراگرفته و هیچ چیز جز وجود شیرین و دلنشین تو نمی‌تواند تلخی‌اش را بزداید .

عصر جمعه وقتی می‌روی غمی عظیم سراسر وجودم را فرامی‌گیرد و با خود می‌گویم خوش‌بةحال کسانی‌که در زندان انفرادی گرفتارند اما دلبستگی به کسی ندارند که نتوانند آن را داشته باشند .

پسرم دستان کوچک ، لبان خندان ، چشمان زیبا و پرانرژی‌ات را آرزو می‌کنم .

۱۱ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام به همه دوستای عزیزم .

خبر ، خبر یه خبر خوب دارم .

خوشحالمو خوشحالم خیلی خیلی خوشحالم .

می‌دونید بلاخره به اون کاری  که دوست داشتم رسیدم . کار مال خودمه و همون چیزیه که از خدا می‌خواستم .

امروز تو وبلاگ دلشکسته عزیز خوندم که

خداوند بی‌توجه به شدنها و نشدنها و بی‌توجه به داشتنها و نداشتنها از شما دریغ نخواهد کرد .

موقعیتی که پیدا کردم مصداق بارز این گفته است .

من واقعا نمی‌دونم چی‌جوری باید از خدای خودم تشکر کنم و اصلا نمی‌دونم می‌تونم تشکر کنم یا نه .

در هر حال بعد از مدتها سختی و ناراحتی و ...

امروز برگ جدیدی از زندگی‌ام آغاز شد و من از اوستا کریم ممنونم .

از شما دوستای گلمم که برام دعا کردید ممنونم .

٦ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز رفتم دنبال پسرم که چند روزی رو با هم باشیم . وقتی تو ماشین بودیم دختر خواهرم که هم سن و سال خودش است ازش پرسید : اگه بهت بگن یه آرزو بکنی برآورده می‌شه چه آرزویی می‌کنی ؟

پسرم گفت : آرزو می‌کنم که مامانم برگرده خونه و بابامم رفتاراشو درست کنه .

حس خیلی بدی بهم دست داد که چطور می‌شه یه نفر قدر زندگیشو ندونه و با زندگی خودش و زن و بچه‌اش بازی کنه در حالیکه قبلا می‌تونست کاری در جهت رفع مشکلات زندگی‌اش انجام بده اما هیچ‌وقت ندید ، نخواست ، نفهمید ...

ای کاش راهی باقی مانده بود .

ای کاش کاری از دستم برمی‌آمد .

ای کاش زندگی به همین راحتی ذهن بچه‌ها بود .

ای کاش همه زندگی دست خود آدم بود .

ای کاش کمی بزرگتر بود تا واقعیت خیلی از مسایل را می‌فهمید.

ای کاش زندگی هم مثل خاله‌بازیهامون بود تا هروقت که خواستیم تموم        بشه و تموم می‌شد دیگه اتفاقای بدی در انتظار عزیزانمان نبود.

هرچند که می‌دونم راهی که رفتم درسته و تصمیمی هم که گرفتم به نفع هر دوتامونه ولی فهمیدن این حسش و این آرزوش که طبیعی و به حق هم هست آزارم می‌ده و فقط از خدای خودم کمک می‌خواهم که در این راه پر فراز و نشیب من و فرزندم را یاری کند .

٦ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

اگر بخواهی همزمان با هم از دو در وارد شوی

در جای خود متوقف می‌شوی .

 

اگر می‌خواهی دری را به صدا در آوری

باید‌ آمادگی داخل شدن به آن مکان را هم داشته باشی .

 

اگر نتوانی دری را باز کنی

نمی‌توانی دروازه‌ای را هم بگشایی .

 

هیچ دری را به روی خود بسته نبین

مگر دری که نمی‌خواهی آن را بگشایی .

 

وقتی در بسته را می‌توانی با کلید باز کنی

چرا آن را با لگد بگشایی ؟

 

آزاده دهقانی

٤ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

نبمه شعبان میلاد مهدی موعود مبارک باد

 

دیروز رفته بودم مولودی ، خیلی باحال بود . کلا مولودی رو دوست دارم.

حس خوبی داشتم و برای همه شما دوستای نازنینم دعا کردم به جاتونم شکلات خوردم . بعدش هم رفتم چند دقیقه پسرمو دیدم و روحیه مضاعفی گرفتم .

شب خوب و قشنگی بود آرزو می‌کنم همه روزها و شباتون زیبا و دوست داشتنی‌ باشه.

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ