دلتنگی های من
۱ تیر ۱۳۸٩ :: ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 مهربان خدای خوب من

به خاطر آرامشی که ارزانیم داشتی از تو ممنونم

به خاطر رفع همه دغدغه‌ها و امنیتم از تو ممنونم

به خاطر جسم سالم و نشاط و شادابیم از تو ممنونم

به خاطر نیت پاک و قلب مهربانم از تو ممنونم

به خاطر آگاهی و داناییم از تو ممنونم

به خاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم

مهربان خدای خوب من

به خاطر امیدواری به لطف بی‌پایانت از تو ممنونم

به خاطر رزق و روزی حلال و فراوانم از تو ممنونم

به خاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم

به خاطر خانواده خوبم از تو ممنونم

به خاطر توفیق بندگی‌ام از تو ممنونم

به خاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم

به خاطر میل به تحول و تولددوباره‌ام از تو ممنونم

به خاطر وجود شکرگزار و سپاسگزارم از تو ممنونم

ای خالق دلسوز و مهربان

از تو برای همه آرامشی الهی می‌طلبم

برای همه سلامت و تندرستی می‌طلبم

برای همه گشایش امور می‌طلبم

برای همه توفیق هدایت الهی می‌طلبم

و برای همه معنویت روزافزون می‌طلبم

هم اکنون به لطف بی‌کرانت همه چیز و همه کس توانگرم می‌سازد و باوردارم ، قدرت بی‌پایان تو و دست مهر و یاریت به همراه لطف سرشارت از بهترین و رضایت‌بخش‌ترین راهها در همه مسایل زندگی به یاریم می‌شتابد .

پس آسوده خاطر اداره عالی همه امورم و گشایش همه مسایلم را ، به اراده قدرتمند تو می‌سپارم .

 

بارالهی به تو قول می‌دهیم و بر سر این تعهد می‌مانیم که هرروزمان به لطف و توفیق تو بهتر از روز قبل باشد و نه برداشت منفی کنیم و نه کلام منفی بر زبان بیاوریم و نه‌ناسپاسیت کنیم. 

آمین یا رب‌العالمین

۳٠ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱:٤۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

الان 5 ماه و اندی از دوری از فرزندم می‌گذرد . و در طول این مدت من تقریبا هرهفته پنج‌شنبه و جمعه‌ها پسرم را نزد خود می‌آورم وسعی می‌کنم آن روزها به او خوش بگذرد .  

گرچه این را با اعماق وجودم می‌دانم که او خیلی از این اوضاع ناراحت است ولی چه کنم که کاری از دستم برنمی‌آید . و من هم چون او از این اوضاع رنج می‌برم . هنوز هم جدا شدن از یکدیگر برای هردویمان بسیار دشوار است ولی انگار که هردو فهمیدیم چاره دیگری نداریم و فقط به هم ابراز می‌کنیم که دلمان برای یکدیگر تنگ می‌شود و یکدیگر را در آغوش می‌فشاریم .

راستش باباش اوضاع رو برای او سخت‌تر می‌کنه ،‌ مثلا به اومدنش پیش من گیر می‌ده و با امروز و فردا کردن هردویمان را اذیت می‌کنه ، و اینکه به تمام فامیلش همه چیز و گفته و پسرم از این موضوع ناراحته ، از وقتی تابستان شده اونو مهدزبان نوشته و من اول خیلی خوشحال شدم ولی وقتی فهمیدم از 8 صبح تا 6 بعداز ظهر است دلم براش سوخت آخه انقدر طولانی خسته می‌شه .

یه چیز جالب بهتون بگم : تابستون پارسال وقتی از شوهرم می‌خواستم که اسم پسرمونو کلاس تابستونی بنویسیم . می‌گفت: بچه اذیت می‌شه تابستون باید بیشتر وقتشو تو خونه باشه به خونه احتیاج داره . و حالا ...

ای کاش توی فرهنگمان جا بیفته که اگر زن و مردی با هم مشکل دارن بچه‌ها رو قاطی نکنن آخه اونا چه گناهی کردن که دو تا آدم یه روز تصمیم می‌گیرن که باشن و دوباره همون دوتا آدم وقتی با هم مشکل پیدا می‌کنن تصمیم می‌گیرن که بوسیله اون همدیگرو اذیت کنن .

از این موقعیتی که توش قرار گرفتم بدم میاد آخه می‌دونید چیه یه چیزیو فهمیدم و اون اینه که حتی تو مشکلاتم اگه آدما بخوان می‌تونن یه کاری کنن که بچه‌ها کمترین ضربه رو بخورن .

به امید روزی که ما بزرگترها حداقل این کار کوچیکو برای بچه‌هامون بکنیم و دنبال یارکشی نباشیم .

٢۸ خرداد ۱۳۸٩ :: ۸:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

تازگیها احساسات بسیار متفاوت سراسر وجودم را فراگرفته است ومن نمی‌دانم با آنها چه کنم . و حتی با اینکه من اصولا در بیان احساساتم مشکلی ندارم ولی الان دیگه کم اوردم یعنی زمانهایی احساساتی درونم است که از بیان آن عاجزم .

گاهی احساس می‌کنم که خیلی شادم و همه‌چیز برایم لذت‌بخش است و من کسانی را در کنارم دارم که مرا بسیار دوست دارند ومن هم آنها را از صمیم قلب دوست دارم و خوشبختی را با تمام وجودم لمس می‌کنم .

و زمانی دیگر خلایی تمام وجودم را فرامی‌گیرد و گویی کسی در درونم می‌گوید تو خیلی تنهایی ، هیچکس را نداری ، تو خیال می‌کنی برای آنها مهمی . گویی گمشده‌ای دارم که به دنبالش می‌گردم و هرچه بیشتر می‌گردم کمتر می‌یابم .

و پاره‌ای از اوقات فکرمی‌کنم که افسرده شده‌ام و دیگر حضور هیچکسی را نمی‌توانم تحمل کنم . دوست دارم تنها باشم و هیچ کاری انجام ندهم و اصلا توی دلم غوغایی برپا می‌شود .این مواقع از خودم بدم میاد احساس می‌کنم دارم عزیزترین کسانم را اذیت می‌کنم . 

 

ولی من قاطعانه به همه دوستای خوبم می‌گم که همچنان به تصمیمی که گرفته‌ام ایمان دارم ولی خوب راه سختیه دیگه اما با عنایت خداوند من تسلیم نمی‌شم و سعی می‌کنم به خدای خودم نزدیکتر شوم که به غیر از او هیچ‌کس نمی‌تونه این آرامشو به من بده . ولی اعتراف می‌کنم که خیلی سخته. برام دعا کنید .

٢٥ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

از روزی که به نزد مادرم آمدم خیلی حس خوبی داشتم . احساس می‌کردم به جایی آمده‌ام که وجودم برایشان مهم است و مرا دوست دارند و من نیز آنها را دوست دارم .

شب اول هرچه که تلفن خانه را گرفتم هیچکس جواب نمی‌داد و من در حسرت شنیدن صدای پرمهر پسرم بودم ، روز دوم نیز همینطور شد ومن موبایل شوهرم را گرفتم ولی جوابی داده نمی‌شد ، خیلی شبها و روزهای سختی بود ومن تنها با نامه نوشتن برای پسرم کمی خود را آرام می‌کردم .

روز سوم و چهارم هم همینطور و من دیگه نمی‌دونستم چی‌کار کنم فقط و فقط از خدا کمک می‌خواستم و تقاضای صبر می‌کردم چون الآن دیگه وقت نقطه ضعف نشان دادن نبود ولی خیلی خیلی سخت بود ثانیه‌ها به کندی می‌گذشتند و من گوشی موبایلم رو حتی لحظه‌ای از خود جدا نمی‌کردم که نکند جگرگوشه‌ام زنگ بزند و من نشنوم . اما انگار این کارها بیهوده بود .

تا اینکه شب پنجم ساعت 10:30 شب وقتیکه ناامید بودم و فکرکردم که پسرم خواب است صدای زنگ موبایلم بلند شد و من با سرعت آن را برداشتم و دیدم شماره موبایل همسرم است سریع گوشی را جواب دادم : الو ، الو . و از آن طرف صدای گرفته پسرم را شنیدم وای خدای من چقدر دلتنگ این صدا بودم ولی غمی وجودم را فراگرفت چونکه صداش گرفته بود .

از او پرسیدم: چرا صدات گرفته عزیزم ؟

واو جواب داد: آخه دلم برات تنگ شده بود و هر چه به بابا می‌گفتم که بهت زنگ بزنم نمی‌گذاشت و من گریه کردم تا بزاره به شما زنگ بزنم . ( وای خدای من انگار دنیا دیگر برایم تمام شده بود ، آخه این بچه چه گناهی کرده )با وجودی که حالم خیلی خراب شد ولی به روی خودم نیاوردم و سعی کردم تا حدامکان با او بیشتر صحبت کنم .

خداوندا به من کمک کن و شرایطی را برایم فراهم کن تا بتوانم محبتم رابه فرزندم نثار کنم .

فردای آن روز که پنج‌شنبه بود مدرسه به دنبال پسرم رفتم و آن لحظه را هیچگاه فراموش نمی‌کنم . وقتی از پله‌های مدرسه پایین می‌آمد و مرا دید هیچ واکنشی نشان نداد اول خیال کردم دلش برام تنگ نشده ولی بعد فهمیدم که او باورش نشده که مرا دیده لحظاتی به یاد ماندنی او را در آغوش فشردم و به خانه مامانم آمدیم .

وای که چه شب لذت بخش و بیاد ماندنی بود . رسیدن به عزیز بعد از فراغ خیلی دوست داشتنی است و آدم دوست داره ثانیه‌ها رو نگه داره حالا دیگه ثانیه‌ها خیلی سریع می‌گذشتند و من دوست داشتم می‌توانستم و آن را نگه‌می‌داشتم ولی نمی‌شد .

وقتی شب کنارش خوابیدم به یاد قدیما او را نوازش کردم و با او صحبت کردم به او گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر از اینکه مجبوریم دوری یکدیگر را تحمل کنیم ناراحتم ، به او گفتم که چقدر دلتنگ شنیدن صدایش بودم و شبها چقدر دوست داشتم که برایش لالایی بخوانم .

دست در گردن یکدیگر انداختیم ومن برایش شعری را که دوست داشت خوندم و پس از آن لالایی خوندم تا خوابش برد .

خداوندا چقدر دلم تنگ شده‌بود که کنارش بخوابم و با او صحبت کنم ، چقدر دیدن اینکه آرام ّآرام چشمانش گرم و بسته می‌شد برایم دوست داشتنی بود . با خود آرزو می‌کردم که آن شب هیچگاه تمام نمی‌شد . ولی این محال بود .

جمعه بعدازظهر او را به نزد پدرش بردم .

وباز فراغ بود و فراغ ...

 

٢٤ خرداد ۱۳۸٩ :: ٤:٤۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

بعد از چند ماه که از فوت پدرم گذشت من بخاطر اعتیاد شوهرم به خانه مادرم رفتم . طی ماجراهای زیادی که نوشتن آنها از حوصله‌ام خارج است او با خانواده‌اش به دنبالم آمد و به برادرم گفته بود که خیلی زن و زندگی‌ام را دوست دارم و خواستار بازگشت من شده بود .

من هم از آنجایی که بچه داشتم و حفظ کانون گرم خانواده را از وظایف خود می‌دانستم وقتی فهمیدم اعتیادش را کنار گذاشته با خود گفتم بقیه مشکلات حل می‌شوند و پس از 20 روز به منزل بازگشتم .

دیگر عاشقش نبودم ولی چون سالم بود و اخلاقش بهتر شده بود او را دوست داشتم . 2 سالی بر این منوال گذشت وپس از آن تحت تاثیر یکی از اقوامش دوباره روز به روز اخلاقش بدتر می‌شد تا اینکه یکی از قهرهایمان 1 ماه طول کشید و من دیگر اسم این را زندگی نمی‌گذاشتم از طرفی هم نمی‌خواستم زود تسلیم مشکلات زندگی شوم .

یک شب در بهمن 84 با او صحبت کردم از عشق و محبت گفتم و به او گفتم من تصمیم گرفته‌ام آنقدر به تو محبت کنم تا تو هم روزی خسته شوی و پاسخ محبتهایم را بدهی او نیز برخورد خوبی داشت و گفت: من که سنگ نیستم اگه تو محبت کنی خوب معلومه که منم بهت محبت می‌کنم و . . .

این را می‌دانستم که تصمیم سختی را گرفته‌ام و بیشتر این کار به عهده خودم خواهد بود . خیلی سخت بود ولی موفقیتهای زیادی کسب کرده بودم ما که هر هفته چند روز قهر برایمان عادی بود حالا طوری شده‌بود که هر 6 ماه یه بار قهر می‌کردیم البته مشکلاتی بود ولی من پیوسته با کمک خداوند سعی در رفع آنها داشتم . و این مدت با تمام اوصافش بازهم تنها مونسم پسرم بود و من با او عشق می‌کردم و هر وقت بزرگ شدنش را به خاطر می‌آورم ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نقش می‌بندد و من واقعا از هر لحظه با او بودن و رسیدگی کردن به او لذت می‌بردم و وقتی یاد آن شیرینیها همراه سختیهایش می‌افتم با خود می‌گویم کاش یه دو جین بچه داشتم .

ولی صد افسوس که همسرم به حرفهای آن روزش عمل نکرد و این محبت یک جانبه من به او بود . تا وقتی همه چیز بروفق مرادش بود خوب زندگی‌مان بدک نبود ولی اگر چیزی برخلاف میلش بود دیگر همه چیز را فراموش می‌کرد .

می‌دونید چیه من به این نتیجه رسیده‌ام که هر آدمی یه اندازه ظرفیت برای محبت داره بیشتر از اون اگه بهش داده بشه اونو نمی‌فهمه و قادر به درک عظمت آن نخواهد بود .

شوهر من هم روز به روز پرروتر شد البته خیلی کارهای دیگری نیز در کنار محبت انجام دادم ولی بی‌فایده بود همسرم معنی ایثار ، فداکاری ، عشق ، همسر ،زندگی و ... را نمی‌دانست . کارهای مرا نمی‌دید حتی به خودش زحمت نمی‌داد که با هم درمورد مسایلمان حرف بزنیم تمام کارهایم را وظیفه می‌دانست و من هر چه بیشتر سعی می‌کردم کمتر نتیجه می‌گرفتم .

یکی از مشکلات اساسی ما برادرش بود که خیلی به هم وابسته بودند و با هم همکار هم بودند ونیز در یک ساختمان زندگی می‌کردیم . تمام وقتش را به او اختصاص می‌داد به خواسته‌های اندک من توجه نمی‌کرد خلاصه اگر بخوام تمام مشکلاتم را بگویم حسابی به هم می‌ریزم ولش کن

سال 87 دیگر بریدم طاقتم طاق شده بود اما یک موجود کوچک که البته حالا دیگر خیلی کوچک نبود مرا به آن خانه و زندگی قفل کرده بود ومن آن سال هر چه کردم دیدم نمی‌توانم فرزند دلبندم را رها کنم . بارها و بارها از خود می‌پرسیدم پس من باید چه کنم ؟؟ ولی جوابی برای آن نمی‌یافتم .

تا اینکه مهر آن سال همسرم مریضی گرفت که دکترها ابتدا فکر کردند سکته کرده و همین شوکی که به ما و به خصوص خودش وارد شد باعث شد که یادش بیفتد که این زن و شوهر هستند که درسختیها و ناراحتیها یار و یاور یکدیگر هستند و کس دیگری نمی‌تواند جای آنها را پر کند . خدا را شکر مریضی‌اش چیز خاصی نبود و خیری بود که باعث نزدیکی ما به یکدیگر شد . مسافرتی به شمال رفتیم و خیلی به هم نزدیک شدیم و او کمی مرا می‌دید البته نه آنطور که من انتظارش را داشتم ولی من به همان میزان نیز راضی بودم .

اما چه بگویم که این مسایل نیز دیری نپایید که از ذهن همسرم رخت بربستند و من سعی کردم با روشهای دیگری که این سالها بکارنبرده‌بودم و شاید راهی نرفته بودند زندگیمان را حفظ کنم اما باز هم نشد .

تا اینکه مشکلاتمان در سال 88 به اوج خود رسید . زمانیکه پسر دلبندم 6 سالش تمام شده بود .

مشکلاتم بسیار زیاد بودند و من تنها به این بسنده می‌کنم که ما 6 ماه در یک خانه زندگی کردیم ولی با هم قهر بودیم و مشاور و فامیل هر کاری کردند گره زندگی ما باز نشد که نشد و من در این 6 ماه به قدری سختی کشیدم که مجبور شدم سخت‌ترین تصمیم زندگی‌ام را بگیرم و آن ترک خانه بدون پسرم بود .

حتی تصورش هم برایم دشوار بود و من شبها دست در گردنش می‌انداختم و او نیز دستان کوچکش را دور گردنم حلقه می‌کرد و می‌خوابید و وقتی می‌خوابید من فقط گریه می‌کردم و این کار هر شب من بود . اواخر سعی می‌کردم کمتر به آن فکر کنم اما نمی‌شد او خیلی دوست داشتنی بود .

بلاخره روز موعود در دی ماه 88 بوقوع پیوست و من تمام وسایلم راجمع کردم و زودتر به خانه مامانم بردم و روز وداع از عزیزترینم فرارسید روزی که از آن می‌ترسیدم . او را در آغوش خیلی سفت و طولانی به خود فشردم من که حتی یک روز هم از او دور نبودم حالا نمی‌دانستم چه در انتظارم است. و بلاخره با دلی پرخون خانه را ترک کردم .

در درونم غوغایی از احساسات متفاوت بود از یک طرف خوشحال بودم که از آن زندان سرد ویخ نجات یافته‌ام وخود را همانند پرنده‌ای می‌دیدم که از قفس رها شده است و ذوقی از رهایی در دل داشتم و از طرف دیگر بخاطر فراغ فرزندم خون گریه می‌کردم البته این را می‌دانستم که این رفتن برای او بهتر است . چون زندگی کردن در خانه‌ای سرد و بی‌روح (همانند خانواده پدرش ) زیانش به مراتب بیشتر از جدایی آنهاست .

از خدای خود می‌پرسیدم این چه رسمی است که روزی با هزار امید و آرزو با لباسی سپید به خانه‌ای پابگذاری همه عشقت و جوانیت را آنجا بگذاری و در آخر نیز جگرگوشه‌ات پاره تنت را بگذاری و بیایی !!!

الآن که 31 سال سن دارم . در این 5 ماه دلتنگی‌های زیادی را تحمل کردم و در همین حین او به دادگاه دادخواست تمکین داد و الآن درگیر کارهای دادگاه هستم .

صادقانه بگویم این درست‌ترین تصمیم زندگی‌ام بود و از اینکه این شجاعت را داشتم به خود می‌بالم و می‌خواهم اشتباه زندگی‌ام را با طلاق تصحیح کنم و به قول معروف جلوی ضررو از هر جا بگیری منفعته .

برای اینکه روزهای سختی را پیش رو دارم به جمع شما دوستان آمدم تا گذران این دوران برایم راحت‌تر گردد و بتوانم از تجربیات شما استفاده کنم .

٢۳ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱:٤٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز از بهترین روزهای زندگی من است . 7 سال پیش در چنین روزی عزیزترینم پا به عرصه وجود گذاشت و زندگی مرا غرق در شادی کرد .

 

پسرم تولدت مبارک ماچقلبماچقلب

تو نوگل زندگی من از وقتی به زندگی‌ام آمدی . من معنی عشق مادری را فهمیدم و آن را با اعماق وجودم درک کردم . دلبرکم تو آرام ، آرام رشد می‌کنی و بزرگ می‌شوی و هرچه بزرگتر می‌شوی و قد و قامتت بلندتر می‌شود من بیشتر و بیشتر به داشتن پسری چون تو افتخار می‌کنم .

تو روشن کنننده زندگی من هستی و من تمام امید به زندگی‌ام را از تو عزیز دلم می‌گیرم .

تو گرانبهاترین دارایی زندگی من هستی و من مسرورم که یکسال بزرگتر شدنت را به تو تبریک بگویم و با اعماق وجودم در آغوش بفشارمت و غرق در بوسه نمایمت . گلم امیدوارم عمری با عزت و طولانی داشته باشی و هیچگاه از یاد خدا غافل نگردی .

سعی کن در زندگی‌ات روی پای خود بایستی و همیشه مهربان و بااخلاق باشی .

روزت مبارک عزیزم .تشویقتشویقتشویققلب

89/3/22

٢۱ خرداد ۱۳۸٩ :: ۳:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

ماههای آخر بارداریم پدرم همچنان مریض و در منزلش بود من هر روز به دیدنش می‌رفتم و از کنار تختش تکان نمی‌خوردم گرچه دیگر نمی‌توانست تکلم کند ولی با نگاههای پرمهرش و با دستان نوازشگرش همیشه با من حرف می‌زد .

پس از تولد پسرم پدرم مجدد به بیمارستان رفت و من به ناچار روزهای بعد از زایمانم را مجبور شدم در خانه مادرشوهرم سپری کنم بدون اینکه پدر و مادرم در کنارم باشند . خیلی سخت بود و من عصبی بودم و تنها چیزی که مرا آرامش می‌داد پسرم بود که لحظه‌ای از خودم جدایش نمی‌کردم .

وقتی 8 روز از زایمانم گذشته بود دکترها درخواست کردند که برای دیدن پدرم به بیمارستان برویم چون حال او را وخیم می‌دانستند . فقط خدا می‌داند که آنروز چقدر شوهرم و خانواده‌اش مرا حرص دادند (بگذریم). آن روز به خیر گذشت و پدرم پیش ما ماند . از آن به بعد هر روز بیمارستان بودم تا اینکه او را مشکوک به هپاتیت تشخیص دادند و من به خاطر بچه کوچکم مجبور شدم سه روز نروم تا واکسن آن را بزنم البته این ملاحظاتم فقط به خاطر فرزندم بود وگرنه اون روزها هیچ    چیز نمی‌توانست مرا از پدرم دور کند .

بعد از سه روز که به دیدار پدر عزیزم شتافتم او را متفاوت دیدم ولی دلیل آن را نمی‌دانستم یه حس غریب بود . آن روز وقتی که به خانه آمدم خودم را روی تخت انداختم و ساعتها گریستم و البته مثل همیشه همسری نبود که مرا دلداری دهد .

صبح که از خواب بیدار شدم پسرم 40 روزه شده‌بود . همسرم نبود خواهرم بهم گفت که دکترا گفتند که باید به بیمارستان برویم و من حالم بسیار خراب شد . با هول و ولای زیادی حاضر شدم خواهرم بهم گفت بجنب که بدبخت شدیم با خودم گفتم اینم چقدر شلوغش می‌کنه ایشالا که چیزی نیست مثل اون دفعه ، در همین افکار بودم که همسرم آمد و به راه افتادیم سر راه فرزندم را به خانه مادرشوهرم بردیم .

همینطور که داشتیم مسیر بیمارستان را می‌رفتیم دیدم که همسرم پیچید تعجب کردم و گفتم که چرا از اینجا می‌ری چیزی نگفت ، عصبی شدم و گفتم : کجا می‌ریم . حس بدی بهم دست داد . فهمیدم داریم به سمت منزل پدرم می‌رویم . نمی‌دانستم چرا و همسرم نیز هیچ نگفت و من بی‌اختیار فقط گریه می‌کردم و خودم هم درست نمی‌دانم چرا .

وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم برادر بزرگم با لباسی آبی آنجا ایستاده برای یک لحظه فکری از سرم گذشت که پس اتفاقی نیفتاده ولی گریه‌ام بند نمی‌آمد سوار آسانسور شدیم و مدام از برادرم می‌پرسیدم چی شده ولی هیچ کس جوابی را که  می‌خواستم بشنوم (که اتفاقی نیفتاده) را به من نمی‌داد تا اینکه برادر و همسرم زدند زیر گریه نمی‌خواستم با ور کنم و فقط می‌خواستم هرچه سریعتر خود را به تخت پدرم برسانم تا او مرا نوازش کند و به من آرامش دهد و بگوید که چیزی نیست و دلیلی برای نگرانی وجود ندارد و اینکه او همیشه در کنارم خواهد ماند .

از آسانسور که پیاده شدم در خانه باز شد و من جمعیتی سیاه پوش را دیدم که همگی به سمت دری که باز شده بود خیره شده بودند . نمی‌دانم چه چیزی را می‌خواهند ببینند و آنجا چه می‌خواهند .

و بلاخره در اتاق پدرم باز شد و برادر کوچکترم با لباسی مشکی و چشمانی اشکبار به سمت من آمد و توی سرش می‌زد که دیدی بدبخت شدیم .

دنیا دور سرم می‌چرخید و من دیگر نمی‌توانستم چیزی را که می‌بینم کتمان کنم . خود را به سرعت به اتاق پدرم رساندم و وقتی تخت خالی پدرم را دیدم که مادرم با چشمانی اشکبار روی آن نشسته است گریه‌ام تبدیل به شیون شد و خودم را روی تخت انداختم و دیگر هیچ چیز نمی‌فهمیدم ، هیچ چیز . فقط مدام فریاد می‌زدم که: چرا اینها مشکی پوشیدن ؟ کی گفته مشکی بپوشن؟ خل شذه‌بودم و به زمین و زمان گیر می‌دادم .

نمی‌دانم آن لحظات چه نیروی انکار عجیبی در من وجودداشت که حتی خودم هم آن را نمی‌فهمم . در همین حین صدای قرآنی را شنیدم که همیشه وقتی یکی فوت می‌کند می‌گذارند و من بی‌اختیار فریاد زدم : آن را خاموش کنید . کی به شما گفته قرآن بگذارید مگه چی شده؟؟

مامانم یواش بهم گفت که مشکی بپوشم اما من می‌گفتم: چرا؟!!

شب وقتی بچه‌ام را آوردند او را در آغوش گرفتم و رفتم جلوی همه روبروی عکس پدرم نشستم و با او چون دیوانه‌ها حرف زدم . آخه می‌دونید پدر من بچه مرا ندید و این غمی دیگر بر غمهایم بود . به او می‌گفتم ببین پسرم اومده نمی‌خوای ببینیش ؟ مگه دوسش نداری ؟ پاشو دیگه ...

به خدا می‌گفتم: یه عزیز(پسرم) دادی یه عزیز گرفتی من اینطوری نمی‌خواستم .

خلاصه بقیه‌اش را دیگر قادر به نوشتن نیستم فقط گریه بود و گریه و گریه و چیزی که غم مرا مضاعف می‌کرد این بود که من همسری نداشتم که بخواهم به او تکیه کنم بلکه همسرم دردی بر دردهای دل من بود . دیگر به چه کسی باید تکیه می‌کردم ؟ این سوالی بود که من قادر به پاسخگویی‌اش نبودم .

یکی از ناراحتیهای آن روزهای من این بود که پدرم پسرم را ندیده‌بود آخه هم او عاشق بچه‌ها بود وهم بچه‌ها عاشق او بودند و حالا او نوه‌اش را ندیده‌ رفته بود . تا اینکه به خواب آمده بود و گفته بود: به من بگویند که بچه‌ام را دیده‌است و من انقدر بی‌تابی نکنم .

وقتی به آن روزها می‌اندیشم از خودم می‌پرسم که آن همه صبر و تحمل را از کجا آورده بودم . که البته جز عنایت حق نبوده‌است .

الآن که 7 سال از آن روزها می‌گذرد این داغ مثل آتش زیر خاکستر همیشه همراه من است و من هر پنچ‌شنبه و جمعه به مزار عزیزم می‌روم که در غیر اینصورت آن هفته رادلگیر خواهم بود .و نیز دوست دارم هر کسی را که می‌بینم در مورد پدرم با او صحبت کنم و از اینکار اصلا خسته نمی‌شوم بلکه حس قشنگی به من می‌دهد ولی در کمال تعجب می‌بینم که مردم انتظار دارند من برایم نبود پدر عادی شده باشد . واقعا که چه دنیای غریبی است

۱٩ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

... تصمیم گرفتم تا بعد از زایمانم در مورد شوهرم هیچ اقدامی انجام ندهم .

فقط به موجود قشنگ و کوچکی که داشت آرام آرام در درونم رشد می‌کرد فکر می‌کردم و با خود می‌گفتم من بعدا راجع به این موضوع فکر می‌کنم (مثل اسکارلت) ، البته کار آسانی نبود ولی خدا بهم کمک کرد زندگی خیلی سردی را در کنار همسرم سپری می‌کردم و تنها همدم تنهاییهایم جنینی بود که هرگز مرا تنها نمی‌گذاشت و از او مهمتر خدا بود که خیلی کمکم کرد .

سال 82 در روزی مثل همین روزها یعنی خرداد ماه دوست داشتنی ترین موجود زندگی‌ام پا به عرصه هستی نهاد و دنیای تیره مرا غرق در شادی کرد عشقی که به او داشتم را هیچگاه تجربه نکرده بودم و اصلا برایم ملموس نبود الآن هم نمی‌دانم آن حس قشنگ را چطور تفسیر کنم کلمات خیلی کمتر از آن هستند که من بتوانم با آنها این احساس را بیان کنم.

وقتی چشمانم را باز کردم ناحیه عمل خیلی درد می‌کرد ولی من به آن فکر نمی‌کردم و فقط می‌خواستم همدم تنهاییهایم را ببینم .

وای اولین باری که او را دیدم و در آغوش گرفتم را هیچگاه فراموش نمی‌کنم به خدا که هیچ لذتی از آن بالاتر نیست ، در صورت کوچولوش فقط دو تا چشم دیده می‌شد آخه چشمای درشتی داشت و اصلا آنها را نمی‌بست گویی که او هم همانند من مشتاق دیدن من بود آری ما مدتها بود که یکدیگر را می‌شناختیم ولی نمی‌توانستیم ببینیم و حالا هیچ کداممان نمی‌خواستیم از یکدیگر چشم برداریم .

با وجود اینکه درد سراسر وجودم را فراگرفته بود ولی نمی‌خواستم او را از خود دور کنم و هر یک از اقوام که اورا در آغوش می‌گرفتند  حسودی می‌کردم و می‌خواستم سریع اورا بربایم و در آغوش خود بگیرم .‌

زمانیکه او را در آغوش گرفتم تا به او شیر دهم ذوقی عجیب مرا در خود گرفته بود و این احساس برایم غریب بود ولی آن را دوست داشتم اولین قطره شیری را که خورد همیشه و در تمام زندگی‌ام با خود مرور می‌کنم چون خیلی خیلی شیرین و دلنشین بود انگار که من و او که 9 ماه در انتظار دیدار یکدیگر بودیم حالا دیگر حقیقتا یکی شده‌بودیم و من احساس می‌کردم او در وجود من ذوب شده‌است و ناباورانه از خود می‌پرسیدم آیا این کوچولوی من است ؟؟

یه پسر دوست داشتنی و ناز که من او را می‌ستودم . خداوندا ازت ممنونم ، ممنونم ، ممنونم .

خدا گر ز حکمت ببندد دری                    ز رحمت گشاید در دیگری

۱۸ خرداد ۱۳۸٩ :: ۸:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

من و خواهرم همزمان با دو برادر ازدواج کردیم . ابتدا همه چیز قشنگ ورمانتیک بود انگار هرچیزی سرجای خودش بود انگار چیده شده بود نمی‌دانم مثل مسخ‌شده‌ها بودم دلشوره داشتم ولی هر جا را که می‌گشتم اشتباهی نمی‌دیدم همه چیز درست بود همه به به و چه چه می‌کردند  و خیال می‌کردیم که خانوادةهایمان خیلی شبیه هم هستند و فرهنگمان شبیه هم است .

اما این ظاهر امر بود ،خانواده‌شان سنتی بود و . . .

18 سال بیشتر نداشتم که با همسرم طی مراسم خواستگاری آشنا شدم و علی رغم اینکه اصلا به ازدواج فکر نمی‌کردم با او عقد کردم .

پس‌از آن حدود 2 سال عقد بودیم وبعد زندگیمان را زیر یک سقف آغاز کردیم .

باید اعتراف کنم که به او خیلی علاقمند شدم و عاشقش بودم و به رغم مشکلاتی که داشتم از زندکی‌ام راضی بودم و بینمان محبت بود .

نمی‌دانم از چه زمانی بود که به خاطر علاقه زیادم دیگر اشتباهاتش را نمی‌دیدم و اگر هم می‌دیدم او را می‌بخشیدم ولی او هیچگاه عشق مرا ندید ، عشقی که با تمام وجود نثارش می‌کردم .

 من 2 بار باردار شدم و بچه‌ام سقط شد خیلی به اون کوچولو دومیه عادت کرده بودم و از دست دادنش برایم مثل شوک بود داشتم دق می‌کردم که بنابر نظر پزشک برای بار سوم باردار شدم .

باید جشن می‌گرفتم شادی می‌کردم و از فرط شوق از خود بی خود می‌شدم ولی هیچ‌کدام این کارها را نکردم چون همزمان با آن ، دو اتفاق بد در زندگی‌ام اتفاق افتاد .

اول اینکه : همزمان با بارداریم پدرم عزیزترینم ، نفسم ، مایه افتخارم ، کسی که دستان گرمش نوازشگر من بود و من حتی در 25 سالگی با نشستن بر روی زانوان پر مهرش آرامش می‌یافتم و کسی که تمام غصه‌هایم را در کنارش فراموش می‌کردم مریضی خیلی بدی گرفت (تومور مغزی) و من هر روز شاهد این بودم که یک موجود کوچولو و عزیز در درونم رشد می‌کند و در همان حین تکیه‌گاه همیشگی‌ام روز به روز  سلامتی‌اش را بیشتر وبیشتر از دست می‌دهد و من هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد . از خودم بدم می‌آمد زیرا بخاطر بارداریم استراحت مطلق بودم و تا 3 ماه حتی نمی‌توانستم به دیدنش بروم و فقط صدایش را از پشت تلفن می‌شنیدم اما بعداز آن چند روزی یک بار به دیدارش می‌شتافتم.                       دوم اینکه : وقتی فرزند دلبندم تنها چند ماه بود که در درون من بود متوجه شدم که همسرم اعتیاد دارد و این انتهای عشق من بود .

خدایا آخر من می‌بایستی چی‌کار می‌کردم ؟!!

در شرایطی که من بایستی در آرامش می‌بودم بدترین اتفاقات زندگی‌ام در حال وقوع بود . و من چه می‌کردم باید تصمیمی درست و مقتضی می‌گرفتم .

۱۸ خرداد ۱۳۸٩ :: ٢:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

به نام خداوند بخشنده مهربان

خداوندا نمی دانم کجا هستم و به کجا می‌خواهم بروم فقط این را می‌دانم که در تمام مراحل زندگی‌ام تو یارو یاور من بوده و هستی و من را در هیچ مرحله‌ای از مراحل زندگی‌ام تنها نگذاشته‌ای ولی من می ترسم از الآن از آینده از تمام چیزهای مجهولی که در زندگی‌ام وجوددارد .

زمان برایم به سختی می‌گذرد ومن نمی‌دانم که چرا انقدر کم صبروتحمل شده‌ام فقط آرزو می‌کنم که ای کاش چشمانم را می‌بستم و وقتی باز می‌کردم این سختیها تمام می‌شد و من در زندگی‌ام برای یکبار هم که شده روی آرامش را می‌دیدم .  

به امید روزی که شادی به زندگی‌ام بیاید و من طعم واقعی زندگی را بچشم .                               

۱۸ خرداد ۱۳۸٩ :: ٩:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : پرشین بلاگ      
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ