دلتنگی های من
۱٩ دی ۱۳۸٩ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

دلبندم ، عزیزم ، قشنگ دل مامان ، ای امید زندگی من ، تمام لحظاتم بایاد تو عزیزی سپری می‌شود که خدای بی‌همتا به من عطا نموده است .

می‌بویمت ، می ‌بوسمت و می‌خواهمت برای همیشه برای تمامی لحظات عمرم .

چه بگویم ؟ نمی‌دانم چه بگویم و چگونه این درد دوری را برایت بیان کنم که به خداوند سوگند قادر به بیان آن نیستم ولی تمام سعی‌ام را می‌کنم تا شاید بتوانم کمی از احساساتم رابرایت بیان کنم دلبرکم .

دوستت دارم به وسعت آسمانها ، اقیانوسها ، جنگلها ، کوهها و ...

دوست داشتنی عمیق که هیچ مثل و مانندی برای آن در پهنه‌ی گیتی وجودندارد .

ای غنچه‌ی تازه شکفته‌ی مامان ، می‌دونی امروز چه روزیه ؟

امروز حال عجیبی دارم و یادآوری خاطرات همچین روزی در سال گذشته کار هرروز من شده .

وای عزیز من یک سال پیش در چنین روزی وداع سخت ، سرد و دردناکی از اعماق وجودم با تو عزیزدلم داشتم . وداعی که همیشه سوزان است و اشک را در چشمانم پدیدار می‌گرداند.

آری سال پیش چنین روزی آغاز دوری از جگرگوشه‌ام بود و من تو را سخت فشردم و با دردی درونی از تو جدا گشتم .

می‌خواهم برایت از این یک سال بنویسم قشنگم ، اما نمی‌دانم از کجایش شروع کنم و چه بنویسم .

لحظات بی‌تو بودن آنقدر سخت و دردناک بوده‌اند که واژه‌ای برای بیان آن نمی‌توانم پیدا کنم .کلمات در بیان دلتنگی‌های من برای تو عزیزترینم بسیار ناتوانند .

آهی می‌کشم از اعماق وجودم و به یاد هفته اول جداییمان می‌افتم که من و تو بعد از 8 سال که تمام لحظات باهم بودیم و نفس کشیدن من با تو معنا پیدا می‌کرد ...  چه سخت بود خدایا ...

پنج روز تو را ندیدم و صدای دلنشین و زیبایت را نشنیدم .

دلم برای دیدن چشمان کوچک و قشنگت که پراز شور زندگی بود بی‌تابی می‌کرد و گوشهایم تنها طنین صدای دلنشین تو را طلب می‌کرد اما ...

چه انتظار سختی بود ...

شب پنجم که تلفنم زنگ خورد و دیدم تویی انگار تمام دنیا را به من داده‌بودند و اصلا روی زمین نبودم .

وای خدایا صدای عزیز دلم را می‌شنیدم که چقدر قشنگ می‌گفت مامان .

ولی انقدر در فراق من گریسته بود که صدای نازنینش گرفته بود و من دیگه دوست نداشتم زنده باشم ...

آری 365 روز را گذرانده‌ایم ، گرچه جدا از یکدیگر بودیم اما دلمان پیش هم بود و همیشه شوق دیدار یکدیگر را داشتیم .

خاطرات تلخ و شیرین این مدت را مرور کردم .

چه روزها که وقتی به هم می‌رسیدیم یکدیگر را سفت در آغوش می‌فشردیم و می‌گریستیم .

و چه روزها که نمی‌گذاشتند یکدیگر را ببینیم و وقتی همدیگر را می‌دیدیم مثل فاتحان چطور بلند بلند می‌خندیدیم و شادی می‌کردیم ، که هیچ نیرویی نمی‌تواند مارا از هم جدا کند .

حالا تو امید زندگی من یک سال بزرگتر شدی و داری یواش ، یواش مرد من می‌شی و من بهت افتخار می‌کنم ، که چطور مردانه می‌خواهی از من حمایت کنی و چطور بچه‌گانه به آغوش من پناه می‌آوری و من همیشه مشتاقانه در انتظار به آغوش کشیدن تو فرزند عزیزم هستم .

ای زیباترین ترانه‌ی زندگی من ، از اعماق وجودم متأسفم که نتوانستم کانون گرم خانواده را برایت حفظ کنم . اما این را بدان که تمام سعی‌ام را کردم ولی بازهم متأسفم ، متأسفم عزیزکم .

خدایااز تو می‌خواهم که ساعتها ، روزها و سالهای آتی پناه و مأمن من و پسرم باشی و خودت اورا حفظ کنی .

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ