دلتنگی های من
٢٥ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

چه عظمتی!!!

چه شکوهی!!!

سرمست نگاهتم... 

سرمست توجهت... 

با تمام دنیا تاختت نمیزنم. 

از کنارت تکان نمی خورم. 

چه جایی بهتر خواهم یافت؟! 

آغوش تو چقدر شیرین است... 

چه گرمای وصف ناپذیری... 

چه حمایت بی چشم داشتی... 

می شود مرا زمین نگذاری؟!! 

زمین را دوست ندارم ؛

دلم آسمانت را می خواهد. 

می شود در آغوش تو آسمانی شوم؟! 

می شود این لحظات پایان نپذیرند؟!! 

می خواهمت با ذره ذره وجودم برای هردمم...

٢٤ آذر ۱۳٩۳ :: ٥:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

گاهی همه چیز خوب پیش میرود، فقط کافیست به خودش واگذار کنی، اما به ناگاه ادای آدمهای همه چیز دان را درمیاوری و در یک چشم بر هم زدن همه چیز را خراب میکنی ؛ و بعد فقانت به آسمان میرود که:" خدایا چه کنم؟ چه کنم؟ "

مصداق بارز "خود کرده را تدبیر نیست" دقیقا همین جاست. وقتی به خودش میسپاری، دیگر باید بسپاری، اما و اگر ندارد. تکلیفت را مشخص کن.

یا توکل کن یا نکن، نصفه و نیمه اش فایده ای ندارد!!! 

٢۳ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

بی قرارم، بی قرارم، بی قرار... 

بیا یارا، قرارم باش و یارم باش... 

بیا، کز سوز دل گویم تمنایت... 

مرا دریاب، ای آرام جانم... 

وگر پرسند در چه حالی؟ 

گویم:" انتظار و انتظار و انتظار... 

بیا پایان بده...

مرا درمان بده...

 زهجرانت دگر نایی نمانده... 

٢٢ آذر ۱۳٩۳ :: ٦:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

خستگی را از پشت حصارهای بلند زندگی فریاد می زنم... 

نمی دانم صدایم شنیده می‌شود یا نه... 

نمی دانم اگر کسی بشنود چه قضاوتی می کند... 

اما می دانم اگر تو بشنوی دلم آرام می ماند... 

حتی اگر هیچ واکنشی نشان ندهی... 

۱٩ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

گاهی هرقدر هم تلاش کنی کاری از دستت برنمیاد... 

دوست داری بتوانی همه چیز را درست کنی اما نمی شود...

این نشدنه خیلی سخته، درد داره... 

ولی باید به خودم بگویم:" همه چیز دست من نیست... "

من نمی توانم و قرار هم نیست که همه چیز را درست کنم...

من هم یک انسانم با تواناییهای محدود... 

باید این را باور کنم... 

۱٧ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

چه کنم من؟ 

که هیچگاه نمی توانم به گرد پایت هم برسم... هربار که قدمی برمیدارم تو را فرسنگها جلوتر از خویش می یابم... به تاخت به سویت حرکت میکنم اما آنچنان گوی سبقت را ربوده ای که با هیچ چیز زمینی نمی توان این بعد مسافت را طی نمود... این بار نگاهی به لطف و مرحمتت می اندازم و آنگاه تو را شکر می گویم... چرا که با محاسبات زمینی، هیچگاه نخواهم توانست شکر داشته هایم را بجا بیاورم... 

خدای خوب من... 

۱٦ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:٢۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

چقدر درد میکند جای برخی زخمها!!!

همانها که روزی بی اعتنا به همه هشدارها

امتحانش را انتخاب کردی!!!

و حالا دردهایش چه طعمی دارد؟!! 

میتوانی بازگویش کنی؟!!

یا اینکه گفتنش هم دردآور است؟!! 

۱٥ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم غنج می رود گاهی،

برای نگاه پرکلامت...

 

رها

۱۳ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

به هنگام خوشی

یا به وقت ناخوشی 

این را بدان

چو نسیمی گذرا

از کنارت میروند 

نه به این عادت 

نه از آن نالان باش 

ساقیه یکه و تنها خداست 

شکر گوی و بکوش دریابی 

حکمت هریک را...

 رها

۱۳ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام خدمت دوستان عزیزم

شرمنده مدتی دسترسی به نت نداشتم و نتوانستم خبری از خودم به شما عزیزان بدهم.

از همتون ممنونم که در این مدت به یادم بودید خصوصا سمانه عزیزم که هیچگاه کمرنگ نمی شود.

ساشای عزیز حضورت قلبم را سرشار از سرور نمود.

(بدلیل سرعت بسیار پایین نت فعلا مطالب را بدون عکس میگذارم)

٢۳ مهر ۱۳٩۳ :: ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

بیا ای آرام جانم...

تا با بودنت زندگی کنم...

زندگی گذار است و گذر!!!

اما بدون تو گذرش چه دردآور است و با تو گذارش جانکاه...

آیا باید انتخاب کنم؟!!

انتخابم را مدتهاست که کرده‌ام...

نیازی به وقت اضافه نیست...

۸ مهر ۱۳٩۳ :: ٩:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

چقدر در کنار هم بودن قشنگ است؛

خانواده، دوستان، عزیزان؛

و نبود هریک از اینها خللی به ما وارد می‌کند.

ای کاش قدر داشته‌هایمان را بدانیم؛

اما زمانی قدر سلامتی را می‌دانیم که بیمار شویم!!!

زمانی قدر عزیزانمان را می‌دانیم که از آنها دور شویم!!!

زمانی می‌توانیم داشته‌هایمان را ببینیم که آنها را از دست بدهیم!!!

همیشه چون نسیم از کنارشان عبور می‌کنیم بدون اینکه حتی ذره‌ای به آنها توجه نماییم!!

و آن زمان چه دیر است...

و چه جانکاه است درد دیر فهمیدن...

و تو خدای خوب من، همه اینها را می‌بینی و باز ما را در آغوش امن خود جای می‌دهی...

٤ مهر ۱۳٩۳ :: ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

خسته‌ام از مرور خاطراتی که شیرنی و تلخی آن توأمان است!!

گاهی چه زود فراموش می‌کنی و گاهی هرچه می‌کنی فراموش نمی‌کنی!!!

فراموشی هم برای خود عالمی دارد.

باید برای آن قانون وضع کرد؛

تا دیگر اینطور خودسرانه رفتار نکند!!

اینگونه بی‌مهابا به قلبت هجوم نبرد؛

و تکتاز میدان احساست نگردد!!

باید تکرار کنم من فراموش می‌کنم، من فراموش می‌کنم...

شاید اینگونه تثبیت شود!!!

۱ مهر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

و باز پاییز با همه خاطراتش آمد...

یک روز پاییزی...

خاطرات آن کوچه باغ...

زمینی پوشیده از برگهای رنگارنگ؛

و درختانی سربه فلک کشیده که با شاخه‌های درهم‌فرورفته‌شان چشم‌نوازی می‌کردند.

من و تو...

و آن حس قشنگ...

صدای خش خش برگها....

نم نم باران...

و...

چه دلفریب است زیبائیهایت...

٢٢ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سیل، اضطراب رسیدن داشت

شاید اگر "آرامش" داشت

دریا می‌شد

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ