|
دلتنگی های من
این روزها شدیدا درگیر کارهای پایاننامهام هستم امروز برای جمعآوری یک سری اطلاعات باید به یک کتابخانه میرفتم. مسیرش را بلد نبودم تصمیم گرفتم از راننده های خطی بپرسم که چه جوری باید برم جالب بود به هر کدامشان که آدرس را نشان می دادم جوابشان یکی بود، آنها متفقا می گفتند:" سوار ماشینم شو و فلان جا پیاده شو" نمی دونستم کدام یکی از آنها داره درست می گه تا اینکه یکی از آنها توضیحاتی داد و گفت بشین آن ماشین جلویی. با خودم گفتم چه عجب یه نفر پیدا شد که درست آدرس رو بگه و دنبال مسافر جمع کردن نباشه. رفتم که سوار بشم راننده اش گفت من تکمیلم و اون آقا گفت پس بشین ماشین خودم من و می گی دیگه نمی دونستم چی بگم وارد کتابخانه که شدم هیچکس نبود به خانم مسئول توضیحاتی دادم و در کمال ناباوری بهم خیلی کمک کرد و هرچی که می دانست در آن مورد اطلاعات هست رو سریع بهم داد . خیلی حس خوبی داشتم جایی که تا حالا نرفته بودم و اصلا نمی دونستم بهم اجازه کار می دهند یا نه اینطور بهم کمک کنند وقتی که بین مطالعه در جواب صحبتهایش می خندیدم بهم گفت :" تو هم با این خنده هات یا خیلی خوشی یا خیلی بی خیالی " از صحبتش تعجب کردم و گفتم :" زندگی به اندازه کافی سخت است اگر ما هم سخت بگیریم که دیگه نمی شه زندگی کرد." بهش که دقت کردم دیدم از همه چیز ناراضیه و مدام غر می زنه. وقتی برخورد همکارهایش رو باهاش دیدم با خودم گفتم که کاش ما آدمها بتونیم جوری رفتار کنیم که دیگران از همنشینی با ما لذت ببرند نه اینکه از ما فراری باشند. ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٩:٤٠ ب.ظ :: نويسنده : رها
امشب خیلی خوشحالم پسر دلبندم میاد پیشم . امروز آخرین روز مدرسهاش بوده و دیگه میتونیم فارغ از تکالیف مدرسهاش باهم بگردیم و خوش باشیم. خوش خوش.... روزهایی که باهامه نمی خواهم به مشکلاتم و چیزهایی که ناراحتم میکنه فکر کنم میخواهم فقط از همآغوشی با عزیزترینم لذت ببرم. من باشم و اون و خدای خوبمون که اجازه میده این مدت رو هرچند که کوتاه است کنار هم باشیم و از عشق لبریز شویم. عزیزترینم محتاج بوسیدن, بوییدن و نوازش کردنت هستم. اینکه بشینم کنارت و مردانه با هم حرف بزنیم. با هم شوخی کنیم و حسابی بخندیم. با هم کامپیوتر بازی کنیم و تو بهم گل بزنی و شاد بشی. با هم املت درست کنیم و تو بشی آشپز کوچولوی قشنگ من. با هم برنامههای مورد علاقهات رو تماشا کنیم. با هم بریم پارک و بازی کنیم و بعد بشینم و از بازی کردنت لذت ببرم. باید خیلی برنامههای دیگه باهم بریزیم تو دیگه بزرگ شدی گلم و می تونی بهم کمک کنی تو برنامهریزی برای خوش گذرونی. دوستت دارم نفسمممممممممممممم ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٦:۱٤ ب.ظ :: نويسنده : رها
سلام عزیزم سلام عشقم سلام پسر نازم قربون اون صدای قشنگت بشم که بهم زنگ زدی و گفتی:"مامان روزت مبارک باشه" از خداجونم ممنونم که هستی میخواهمت عزیزم و این رو می دونم که تو هم برای رسیدن آخر هفته و دیدن من لحظه شماری میکنی. بهم گفتی مامان چهارشنبه ساعت چند میآیی دنبالم؟ عزیز دلم کاشکی همه روزهای هفته چهارشنبه بود دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارممممممممممممممممممممممم می بوووووووووووووووووووووووسمتتتتتتتتتتتتتتتتتتت امروز تفالی به جناب حافظ زدم خواستم که شما هم بخوانیدش:
خوشست خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد روا مدار خدایا که در حریم وصال رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد همای گو مفکن سایهی شرف هرگز در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل توان شناخت زسوزی که در سخن باشد هوای کوی تو از سر نمیرود ما را غریب را دل سرگشته با وطن باشد بساز سوسن اگر ده زبان شود حافظ چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
با تشکر از دوست عزیزی که این شعر را تقدیم نمود:
این روسری, آشفتهی یک موی بلند است آشفتگی موی تو دیوانه کننده است بلقوه سپید است زن اما, زن این شعر موزون و مخیل شده و قافیهمند است در فوج مدلهای مدرنیته هنوز او ابروی کمان دارد و گیسویش کمند است پرواز تماشایی موهای رهایش تصویر رها کردن یک دسته پرنده است دل غرق نگاهی است که مابین دو پلکش یک قهوهای سوختهی خیرهکننده است با اخم به تشخیص پزشکان سرطانزاست خندیدن او عامل بیماری قند است تصویر دلش با کمک چشم مسلح انگار که سنگی ته شیئی شکننده است ماه است و بعید است که خورشید نداند میزان حضور و حذرش چند به چند است
گاهی اوقات بعضی چیزها, بعضی اتفاقات تو زندگیه آدم مثل یک شوک میمونه, مثل یک زنگ خطر یا یه هشدار... دیروز یکی از اونها رو تجربه کردم یک دفعه میاد آوار می شه نمی دونی چی شد از کجا اومد چرا اومد اصلا چرا اینجوری شد فقط انگار که جریان برق بهت وصل کردند و بعدش سردو بی روح میشینی یه گوشه و فکر می کنی و گریه , اشک امانت رو بریده , فکرت متمرکز نمیشه و هرچی دو دو تا چهار تا می کنی به هیچ جایی نمی رسی ... نمیتونی و نمیخوای که باورشون کنی. دوست داری یک خواب بوده باشه و بیدار بشی و ببینی که همه چی سرجای اولشه ... گاهی واقعیتها انقدر سخت و ظالمانه جلو چشمت میآیند که از سنگدلی این دنیا می ترسی یه حس بد, خیلی بد من امروز اون حس رو تجربه کردم امیدوارم که هیچ کدامتان این حس رو تجربه نکنید ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٩:۱٦ ب.ظ :: نويسنده : رها
مرا به بر بگیر از حوالی دلم که ملک توست بیشتر خبر بگیر در آسمانهی نگاه پرزشبنمام دو رود بال بال و پر بگیر
سنگدل نباش ماه من از زلال قلب بیگناه زخمیام ذرهای اثر بگیر
گوش کن به نالههای ساز این شکسته در گلوی پیچ و تاب گاه اوج و گاه در فرود من از نوای عاشقانهام پند مختصر بگیر
یا مرا بوسهای حواله کن داغ و آبدار یا ره سفر بگیر
عاشقانه باز وامقت شدم وامقانه باز عاشقت شدم شاعرم اگر عاشق توام عاشقم اگر شاعر توام سوزوساز من در هوای توست شعر من همه ماجرای توست پس تمام شعرهای ناسروده و سرودهی مرا به زر بگیر...
سالار عبدی ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٤ ق.ظ :: نويسنده : رها
نمی دونم این چه حسیه و تا کی می خواهد ادامه داشته باشه؟!!!!!!!!! دو سال و نیمه که وضعمون همینطوره ولی انگار نه انگار هنوز برامون عادی نشده!!! انگاری هیچ وقت نمی خواهد که عادی شود. پسرم ، عزیزترینم به خدا دلتنگتم گرچه امشب ازت جدا شدم و سه شنبه قراره که دوباره ببینمت ولی دلم این حرفها سرش نمیشه مدام خودش رو به این طرف و آن طرف می زنه و می گه که دلتنگته. عزیزکم میخواهمت همیشه و با تمام وجودم امشب وقتی از گردش برگشتیم هردویمان شادان از روزی بودیم که در کنار هم گذرانده بودیم ولی ناراحت از اینکه دوباره و دوباره باید از هم جدا شویم مثل تمام جمعههای دیگه سفت در آغوش فشردمت و باز وقتی رفتی دلت نمیومد که در را ببندی و بروی و من هم دلم میخواست اون نگاه قشنگت رو برای خودم داشته باشم ولی باز به دل خود نهیب زدم که مگه هرچی تو بخوای باید همون بشه !!!! شیرین زبونم وقتی آخر شب بهم زنگ زدی و صدای قشنگت رو شنیدم دلم میخواست پیشم بودی و من تو را سفت در آغوش میفشردم. بهم گفتی: "مامان وقتی رفتم تو اتاقم دلم برات تنگ شد و گریه کردم" ازت خواستم که گریه نکنی ولی می دونم که این احساسات دست خود آدم که نیست ، می دونم این دست خودمون نیست که دلتنگ نشویم و گریه نکنیم . غمی دو چندان بر دلم افزوده شد بخاطر غمهای قلب کوچک و مهربانت. عزیز دل مامان می دونم که این هجران و دوری هیچوقت برای هیچکداممان عادی نمیشود ولی از خداجونم میخواهم که بخاطر بیگناهیه تو هم که شده این دوری را برایت آسانتر گرداند و یا اینکه به پایانش برساند. خدایا یعنی می شه . . .
اگر دعایتان مستجاب شده مواظب سه حالت باشید: اول: کبر و خودپسندی گریبانتان را نگیرد. دوم: شکر خداوند. سوم: ترک دعا نکنی و باز درخانهی خدا بروی.
اگر دعایتان به اجابت نرسیده مواظب این سه حالت باشید: اول: از رحمت خدا مایوس نشوی. دوم: ترک دعا نکن. سوم: راضی باش به تقدیر الهی تا همان رضای تو باعث اجابت دعایت بشود.
|
درباره وبلاگ منوي اصلي موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها نويسندگان صفحات وبلاگ |