دلتنگی های من
۳٠ تیر ۱۳٩۳ :: ۸:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

حس عجیبی دارم!!

ای کاش این شبها تمام نمی‌شدند.

گویی چیزهایی بدست آورده‌ام و زمانی گرانقدر را از دست داده‌ام،

چرا که یقین ندارم توانسته باشم آن را به درستی درک کرده باشم؛

و امشب احساس دیشب را ندارم!!

بارالهی می‌خواهمت...

با ذره ذره وجودم...

ای کاش میهمانی‌ات تمام نشود.

یعنی باز هم باید یک سال صبر کنیم تا مهمانت شویم؟!

نمی‌شود همیشه مهمانی‌ات باشد؟!

از همین امشب دلم لک زده برای شب قدر.

چگونه تاب بیاورم تا سال دیگر؟!

می‌دانم که با آن دریای بخشندگی‌ات از گناهانم در گذشته‌ای.

می‌خواهم حواسم را جمع کنم تا سال دیگر دوباره با کوله‌باری از گناه به سویت نیایم.

می‌شود کمکم کنی؟

می‌خواهم ازت قولی بگیرم.

می‌شود مرا تنها نگذاری؟

می‌شود آنی و کمتر از آنی مرا به خودم وانگذاری، تا مبادا گناهی مرتکب شوم؟

می‌شود...؟؟؟

٢۸ تیر ۱۳٩۳ :: ٤:٤٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

٢٢ تیر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

با یاد تو به سر بردن خوش است (پسرم)...

گاهی ما آدمها چقدر سخت همدیگر را می‌فهمیم!!

حتی اگر خیلی سخت به هم نزدیک باشیم!!!

حتی اگر قلبمان مالامال از دوست داشتن باشد!!!

باز هم گویی خود را در لحظه جای هم قرار دادن برایمان سخت است.

من هم گاهی در لحظه‌ای که باید، فراموش می‌کنم این اصل مهم را...

که شاید این حرف یا کار متأثر از محیط بوده است.

پس کی می‌خواهم اینها را یاد بگیرم!!!

چرا وقتی می‌دانم، نمی‌توانم به آن عمل نمایم؟!!

چرا...؟!!

و من این فراموشی را دوست ندارم.

این نتوانستن را دوست ندارم.

پسر نازنینم دوستت دارم تا بی‌نهایت...

٧ تیر ۱۳٩۳ :: ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

زمانی آرزو داری بزرگ شوی تا بتوانی خیلی از کارهایی که در توانت نیست را انجام دهی؛

و وقتی بزرگ می‌شوی و می‌خواهی از آن لذت ببری و سپاسگزار خالقت باشی، دست تقدیر نمی‌گذارد؛ و سالها حسرت آن را بر دلت می‌نشاند.

آه و حسرتی که هیچگاه تمامی ندارد.

و تو تنها تماشاچی آن هستی.

من نیز سالهاست که تماشاچی حسرت به دل روزه‌داران هستم.

خوشا به سعادتشان،

خوشا به لیاقتشان،

و بدا به حال من؛

منی که حتی لیاقت روزه‌داری را نیز ندارم.

چه روسیاهی‌ام من...

بارالهی از تو تمنا دارم که اگر یک روز از عمرم نیز باقی‌مانده اجازه دهی که بتوانم مهمان روزه‌دارت باشم.

طعم بعضی از حسرتها را تنها زمانی می‌توانی بچشی که خود دچار آن شوی...

یاد آن روزهای کودکی‌ام به خیر،

چه مشتاقانه و شجاعانه به دور از چشم مادر روزه می‌گرفتم؛

و حالا در محضر پروردگارم چه روسیاهانه محروم از روزه‌داری‌ام.

همچنان چشم انتظار روزی‌ام که تو اجازه‌نامه‌ام را امضاء نموده و از گناهانم درگذری؛

هنوز هم نمی‌دانم این تاوان کدامین قصورم است؟!!

التماس دعا

٢۸ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

خدایا مرا ببخش

بخاطر تمام درهایی که کوبیدم و

خانه تو نبود...

٢٢ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز سالگرد باشکوه‌ترین روز زندگی‌ام است.

تجربه والاترین حسی که در دنیا وجود دارد.

تبلور بی‌همتاترین عشق دنیایی.

آری یازده سال پیش در چنین روزی ثمره وجودم، پسر دلبندم چشم به جهان گشود و مرا غرق در شادی و سرور نمود؛ و من پس از گذشت سالها هنوز نتوانسته‌ام بطور شایسته‌ای شکرگزار این موهبت الهی باشم.


از خداوند می‌خواهم که بتوانم او را طوری تربیت نمایم که در راهش قدم برداشته تا شاید بتوانم کمی شکر این نعمت منحصربه‌فرد خداوندی را بجای بیاورم.

خوشبوترین گل زندگیم تولدتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

قلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویققلبماچتشویق

 

(این هم عکسی از دلبندم)

۱۸ خرداد ۱۳٩۳ :: ٩:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

وقتی آدم به کاری که می‌کند اعتماد نداشته باشد  ویقین نیز نداشته باشد که دارد به درستی آن را انجام می‌دهد یا نه بطورمداوم دچار تردید و دودلی می‌شود و با خودش میگوید اگر آن کار را انجام می‌دادم بهتر بود، اگر این کار را انجام می‌دادم بهتر بود.

این اگرها و دودلی‌ها کلی از انرژی آدم را می‌گیرد و باعث می‌شود خسته‌تر و مستأصل‌تر شود و اصلا نداند که چه کار بکند و چه کار نکند.

به نظر من تحمل شک و تردید خیلی سخت است ولی خوب از طرفی هم نمی‌شود که همیشه نسبت به همه مسائل مطمئن بود و محکم قدم برداشت گاهی هم باید ریسک‌هایی را پذیرفت و تحمل کمی ابهام را در زندگی داشت.

اما گفته باشم اگر این ابهامات زیاد شوند اصلا خوب نیست.... درست مثل الآن من...کلافه

۱٢ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

بغض در گلویم می‌پیچد و اشک به چشمانم می‌دود.

گویی دلشان برایم تنگ می‌شود.

خوب چه کنم طاقت دوری‌ام را ندارند!!!

اشکهایم بیایید و گونه‌هایم را نوازش دهید؛

سینه‌ام را تسکین داده و به قلبم آرامش بخشید.

بیایید اما اندوه را با خود ببرید و بگذارید بعد از شما شادی به سراغم بیاید؛

شادی که تمام وجودم را فراگیرد.

خوشحال باشم، آنقدر که در پوست خود نگنجم.

بعد از بارش آرام‌بخشتان حتما حس بهتری خواهم داشت.

پس قدر شما مرواریدهای خدادادی را خواهم دانست؛

و سپاسگزار بودنتان هستم.

٦ خرداد ۱۳٩۳ :: ٤:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

وقتی ردپای مهربانیت را در قلب کسی باقی بگذاری، همیشه بیشتر از حاضرین، حاضر خواهی بود؛

«حتی اگر غایب باشی»

 

۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

دلبندم، باز شبی دیگر و بی‌تابی دیگر مرا فراگرفته است.

هر روز بیشتر از روز قبل می‌فهمم که چه لذت توأم با دردی دارد این مادر شدن.

این حس مادرانه هیچ منطق و زبانی سرش نمی‌شود.

وقتی طغیان می‌کند دیگر نمی‌توان آن را آرام نمود.

هیچ قدرتی یارای مقابله با آن را ندارد.

هیچ دارویی تسکین‌دهنده آن نمی‌باشد.

امشب نازنینم را دربرندارم...

و این امر که چند روز دیگر صبر کن را، نمی‌فهمم...

نمی‌خواهم بفهمم...

فقط او را می‌خواهم...

با چشمان زیبا و محبت وصف‌ناپذیرش...

بدون تأخیر،

در همین لحظه می‌خواهم؛

و صدای محزون تو از آتش درونم نیز سوزاننده‌تر بود.

مادر نبیند اینچنین باشد صدایت،

حتی اگر دلیل آن من باشم.

٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

با کمی تأخیر و درنهایت تأسف درگذشت استاد چیره‌دست محمدرضا لطفی را به ایرانیان هنردوست تسلیت عرض می‌نمایم.

هم او که با یک قطعه کوچک از آثار هنرمندانه‌اش خانه دلم را مزین کرده و آرامشی خاص را از آن دریافت می‌نمایم روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

استاد محمدرضا لطفی صبح روز جمعه، ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۳ بر اثر بیماری سرطان در ۶۷ سالگی در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

محمدرضا لطفی نوازندهٔ برجسته و سرشناس تار، سه‌تار و ردیف‌دان، موسیقی‌دان و آهنگساز، همچنین پژوهشگر و مدرس موسیقی سنتی ایرانی بود. وی در بداهه‌‌ نوازی استادی چیره‌دست بود. لطفی در کنار تار و سه‌تار،کمانچه، دف و نی نیز می‌نواخت.

محمدرضا لطفی در سال ۱۳۲۵ در شهر گرگان زاده شد. او به مدت پنج سال در هنرستان موسیقی به آموختن موسیقی پرداخت و موسیقی را نزد استادانی چون علی اکبر شهنازی، حبیب‌الله صالحی فرا گرفت. پس از پایان هنرستان به دانشکده موسیقی راه یافت و به تکمیل آموخته‌هایش پرداخت. در این زمان از استادانی مانند نورعلی برومند، عبدالله دوامی، سعید هرمزی نیز بهره جست. در سال ۱۳۴۳ جایزه نخست موسیقی‌دانان جوان را نیز کسب کرد. در سال ۱۳۵۴ در جشنواره موسیقی جشن هنر شیراز به همراه محمدرضا شجریان و ناصر فرهنگ‌فر به اجرای راست پنجگاه پرداخت که بسیار مورد توجه قرار گرفت. در اجرای ردیف آوازی توسط عبدالله دوامی با ساز تار وی را همراهی کرد. در سال ۱۳۵۳ به عضویت گروه علمی دانشکده موسیقی درآمد و در همین سال همکاری خود را با رادیو آغاز کرد. به مدت یک سال و نیم به عنوان مدیر گروه موسیقی دانشکده موسیقی هنرهای زیبای تهران به کار مشغول شد و پس از آن از این سمت استعفا کرد. در سال ۱۳۵۴ گروه شیدا را راه‌اندازی کرد و به همراه گروه عارف به سرپرستی حسین علیزاده به بازخوانی و اجرای دوباره آثار گذشتگان پرداخت. کانون چاووش را با همکاری هنرمندانی مثل حسین علیزاده، پرویز مشکاتیان و علی اکبر شکارچی راه‌اندازی کرد و در طی یک فعالیت چشمگیر آثاری از این گروه به جای ماند که به گفتهٔ بسیاری از اساتید از بهترین کارهای موسیقی ایران به شمار می‌روند. مجموعه آلبوم‌های چاووش از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین عوامل در جهت حرکت رو به جلو در موسیقی سنتی ایرانی به حساب می‌آید. پس از انحلال چاووش بعد از سفرهای زیادی که برای کنسرت به ایتالیا، فرانسه و آلمان کرد. در سال ۱۳۶۵ به آمریکا رفت. علاوه بر کنسرت‌های متعدد در سراسر آمریکا، مرکز فرهنگی هنری شیدا را در واشنگتن بنیان گذاشت.

محمدرضا لطفی در سال ۱۳۸۵ به ایران بازگشت.

از خوانندگانی که در سال‌های فعالیت‌هنری با او همکاری کرده‌اند می‌توان به عبدالله دوامی، مرضیه، نصرالله ناصح‌پور، محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، هنگامه اخوان، صدیق تعریف، زویا ثابت، علیرضا شاه‌محمدی، علیرضا فریدون‌پور، محمد معتمدی، سجاد مهربانی و امیر اثنی‌عشری اشاره کرد

٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

و عشق شوری در دل ایجاد می‌کند،

که در نهایت نمی‌دانی خوب است یا نه...؟!!

که عشق وصال دارد یا نه...؟!!

و آیا همیشه فراغ باید باشد تا به آن جلوه ببخشد...؟!!

هر کسی در این مورد ادعایی دارد و خود را صاحب‌نظر می‌داند؛

زیرا موضوعی است که همه به نوعی در زندگی خود با آن درگیر بوده و خواهند بود...

برداشتهای متفاوت... تجربیات متفاوت... دیدگاههای متفاوت...

و من هیجان آن را بسیار دوست دارم.

گویی قلب انسان با عشق زنده می‌شود.

و آن شوریدگی و سرمستی، آدم را از خودبی‌خود می‌کند.

افکار و کل زندگی‌ات رنگ و بویی دگر می‌گیرد.

حس زنده بودن و شادابی در لحظه لحظه‌ی زندگی‌ات رسوخ می‌کند.

حتی نگاهت به زندگی نیز متفاوت می‌شود.

دوست داری فریاد بزنی و به همه بگویی که چقدر خوشبختی؛

که چقدر زندگی را دوست داری؛

و تو کسی را داری که دیگران ندارند.

۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست؛

زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد؛

ای کاش من هم مثل او به خدایم ایمان داشتم...

 

آیت الله بهجت

۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

کنون سینه‌ام فراخ است از یاد دوست

که هر چه دارم از اوست

 

۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

روزها از پس هم می‌آیند و من اینجا میان ازدحام دنیای فانی ایستاده‌ام.

دلم آرام و روحم آزاد است.

احساس سبکی می‌کنم؛

و البته کمی هم بی‌خیالی را چاشنی آن نموده‌ام.

خوب یا بدش را نمی‌دانم اما چندیست که دیگر به خیلی از مسائل نمی‌اندیشم.

گویی کلی از بارهای روی دوشم را به زمین گذاشته‌ام نه اینکه رهایشان کرده باشم بلکه به سرانجامشان رسانده‌ام و صدالبته با یاری خداوند این امر تحقق یافته است.

یقین قلبی‌ام بیشتر از هر زمانیست.

مقاوم و استوار به پیش می‌روم و چون دیگر بندگان خداوند نمی‌دانم که چه پیش خواهد آمد...

این ندانستن دیگر خیلی برایم آزاردهنده نیست؛

چون کمی راضی‌ام به رضایش را مشق نموده‌ام؛

و می‌دانم چیزی که او برایم بخواهد حتما بهترین است.

دوستان عزیزم این روزها خیلی کمتر می‌توانم به اینجا بیایم و می‌دانم شاید عده‌ای از دوستانم را از دست بدهم اما بدانید که دوستتان دارم و اگر فرصتی باشد با اشتیاق و با کمال میل به خواندن اشعار، دلنوشته‌ها و مطالبتان می‌آیم. چرا که همیشه با آنها آرامش می‌گیرم. نظرات گرانبهایتان را می‌خوانم و اگر کمکی از این دوست کوچکتان برمی‌آمد خوشحال می‌شوم که بتوانم کاری برایتان انجام دهم.

مراقب خودتان و قلبهای مهربانتان باشید.

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ