دلتنگی های من
٢۳ مهر ۱۳٩۳ :: ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

بیا ای آرام جانم...

تا با بودنت زندگی کنم...

زندگی گذار است و گذر!!!

اما بدون تو گذرش چه دردآور است و با تو گذارش جانکاه...

آیا باید انتخاب کنم؟!!

انتخابم را مدتهاست که کرده‌ام...

نیازی به وقت اضافه نیست...

۸ مهر ۱۳٩۳ :: ٩:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

چقدر در کنار هم بودن قشنگ است؛

خانواده، دوستان، عزیزان؛

و نبود هریک از اینها خللی به ما وارد می‌کند.

ای کاش قدر داشته‌هایمان را بدانیم؛

اما زمانی قدر سلامتی را می‌دانیم که بیمار شویم!!!

زمانی قدر عزیزانمان را می‌دانیم که از آنها دور شویم!!!

زمانی می‌توانیم داشته‌هایمان را ببینیم که آنها را از دست بدهیم!!!

همیشه چون نسیم از کنارشان عبور می‌کنیم بدون اینکه حتی ذره‌ای به آنها توجه نماییم!!

و آن زمان چه دیر است...

و چه جانکاه است درد دیر فهمیدن...

و تو خدای خوب من، همه اینها را می‌بینی و باز ما را در آغوش امن خود جای می‌دهی...

٤ مهر ۱۳٩۳ :: ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

خسته‌ام از مرور خاطراتی که شیرنی و تلخی آن توأمان است!!

گاهی چه زود فراموش می‌کنی و گاهی هرچه می‌کنی فراموش نمی‌کنی!!!

فراموشی هم برای خود عالمی دارد.

باید برای آن قانون وضع کرد؛

تا دیگر اینطور خودسرانه رفتار نکند!!

اینگونه بی‌مهابا به قلبت هجوم نبرد؛

و تکتاز میدان احساست نگردد!!

باید تکرار کنم من فراموش می‌کنم، من فراموش می‌کنم...

شاید اینگونه تثبیت شود!!!

۱ مهر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

و باز پاییز با همه خاطراتش آمد...

یک روز پاییزی...

خاطرات آن کوچه باغ...

زمینی پوشیده از برگهای رنگارنگ؛

و درختانی سربه فلک کشیده که با شاخه‌های درهم‌فرورفته‌شان چشم‌نوازی می‌کردند.

من و تو...

و آن حس قشنگ...

صدای خش خش برگها....

نم نم باران...

و...

چه دلفریب است زیبائیهایت...

٢٢ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سیل، اضطراب رسیدن داشت

شاید اگر "آرامش" داشت

دریا می‌شد

۱٥ شهریور ۱۳٩۳ :: ٩:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

ما را چه می‌شود که اینگونه بی‌مهابا یکدیگر را قضاوت می‌کنیم؟!!!

مگر جز این است که قضاوت نیز برای خود شرایط و مراحلی دارد؟!!

به راستی چطور می‌توانیم انقدر راحت در مورد دیگران قاطعانه ابراز عقیده کنیم؟!!!

چرا کمی به اطرافیانمان زمان نمی‌دهیم تا خودشان را، یعنی خود واقعیشان را نمایان سازند؟!!

اندکی صبر...

زمان همه چیز را مشخص می‌کند؛ و ما انسانها بدون صرف حتی زمانی مناسب با فرد مقابلمان، به راحتی در مورد او نظر داده و او را قضاوت می‌کنیم!!!

حتی بعد از آن پا را فراتر نهاده و این شناخت ناقص خود را مبنای شناخت دیگران از آن فرد نیز می‌نماییم؛ و نمی‌گذاریم افراد خود همدیگر را بهتر بشناسند. شتابان آمده و صفاتی را که عجولانه به فرد نسبت داده‌ایم بیان می‌داریم!!

بیاییم کمی با یکدیگر منصفانه‌تر و عادلانه‌تر رفتار کنیم.

٩ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام دوستان گلم، امشب از شادی در پوست خود نمی‌گنجم و فقط اومدم که به شما بگم چقدر خوشحالم.

نشسته بودم.

مادرم کنارم نشست.

نگاه مهربان و عمیقش را به من دوخت؛

لبخندی بر لبانش نشاند،

و گفت:"تو خیلی خوبی".

هنوز هم به گوشهایم شک دارم!!!

و مدام آن صحنه را تصور می‌کنم!!

شاید تاکنون بارها مرا تمجید کرده باشد،

اما اینبار فرق داشت.

یه نوع دیگه‌ای بود؛

رنگ و بوی دیگه‌ای داشت؛

هنوز هم باورم نمیشه!!!

مادرم تا بی‌نهایت دوستت دارمممممممقلب

خدایا شکرت.

٥ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

خداوندا، خداوندا

قرارم باش و یارم باش

"جهان تاریکی محض است"

می‌ترسم!!

"کنارم باش"

٢٧ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

شناسنامه رو بیــــــــــ خیالــــــــــــــــــ!

محلـــــــــــ تولد منــــــــــــــ،

آغوشـــــــــــ گرمــــــــــــــ توستـــــــــــــــ مــــــــــــــــــــــادر...قلب

 

دوستان عزیزم  انشاءالله فردا به پابوس آقا امام رضا(ع) می‌روم و از آنجا نائب الزیاره همه‌تان خواهم بود.

۱٩ امرداد ۱۳٩۳ :: ٦:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      


تا حالا شده دوست داشته باشید کاری برای دیگران انجام دهید اما نشده باشد به آن بزرگی که می‌خواهید باشد؟

تا حالا شده که بخواهید دیده شوید اما هرچه کنید دیده نشوید؟ نه از روی ریا و خودنمایی بلکه از روی محبت؟

تا حالا شده قلبتان برای اطرافیانتان بتپد اما آنها متوجه تپش آن نشوند؟ آن هم با آن شدت...!

تا حالا شده خودتان را انقدر نزدیک به کسی احساس کنید که بهترینها را برایش بخواهید اما او از آن بی‌اطلاع باشد؟

و آنگاه در یک زمانی خاص از زندگی،

این تپش قلبت دیده شود.

این نگرانی‌ات احساس شود.

و آنها دریابند این احساس را شاید از پشت هزاران پرده‌ای که باید باشد.

و آنگاه چیزهایی بشنوی که قبلا فکرش را هم نمی‌کردی بشنوی!!!

بطور خیره‌کننده‌ای تمام احساسات درونی‌ات را در طول سالها متوجه شوند و آن را با زبان شیرینشان به تو بگویند!!

چه لذتی دارد این شنیدن!!

در یک لحظه به گوشهای خود شک می‌کنی!!

برای من پیش آمد.

و من این روزها لبریز از این احساسات هستم.

از شادیه این احساسات قشنگ در پوست خود نمی‌گنجم.

شاید هیچگاه تصورش را هم نمی‌کردم که خداوند به این عظمت بازخوردش را به من بنمایاند!!

و باز هم چون همیشه مبهوت شکوه پروردگارم هستم؛

در لحظه لحظه‌ی مراودات و اتفاقات زندگی‌ام...

این روزها احساس می‌کنم در آغوش خداوند هستم.

گویی من نیستم!

همه اوست.

اوست، اوست و اوست...

باشد که شکرگزارش باشم.

۱٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

امشب دلم می‌خواهد بنویسم اما نمی‌دانم؟ از چی؟ از کی؟ از کجا؟

زندگی در گذر زمان پیچیده می‌شود و ما نیز در پیچ و تابهای پیچیده آن پیچ می‌خوریم؛

و آن هم چه پیچ‌خوردنی!!!

دلم خیلی چیزها می‌خواهد،

که یا باید با صبوری به انتظار آن بنشینم،

یا آه و فغان سردهم که پس تا به کی باید ا نتظار بکشم؛

و یا آنها را فراموش کنم...

نوسان بین این احساسات منطقی و عاطفی انسان را به چالش می‌کشد.

چالشی که گاه هیچ ثمری نداشته و گاه بروندادی خیره کننده خواهد داشت!!

در هر حال زندگی همین است دیگر؛

همین ندانستنها، امیدها، انتظارات و گاهی هم نرسیدنها...

نمی‌دانم شاید هم تنها اینها در کنار هم معنی می‌دهند!

شاید اگر همیشه هرچه می‌خواستیم بود و این مکمل‌ها در کنار هم نبودند زندگی هیچ جذابیتی نداشت.

باز هم به نقطه‌ی همیشگی‌ام رسیدم که بگویم:

"نمی‌دانم"

آری نمی‌دانم که چه بخواهم...

 

(دوستان عزیزم دلم برای تک تکتان تنگ شده است،‌ امیدوارم وقت بیشتری برای آمدن به نزدتان را بیابم که به شدت مشتاق آن هستم)

٥ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱:٠٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

زمانهایی هست که نمی‌خواهی عقربه‌های ساعت حرکت کنند!!

نمی‌خواهی روزها به سرعت بگذرند!!

و دلت می‌خواهد زمان در لحظه متوقف شود!

این است حال و روز این روزهای من...

بله، این هفته دلبندم هر روز و هر لحظه با من است.

و این عطر وجودش است که مرا لبریز می‌کند.

لبریز از بودن و ماندن،

ماندنی با عشق و امید،

امیدی زیبا به همراه ترسیم رویایی نه‌ چندان دور از دسترس.

این امید را دوست دارم،

که باعث زنده ماندنم می‌شود.

پسرم، عزیزترینم، به خود می‌بالم که فرزندی چون تو دارم.

و از خدای خویش بیش از همیشه سپاسگزار وجود نازنینت هستم.

همیشه باش.

همینقدر نزدیک.

همینطور مهربان.

همین‌اندازه ستودنی...

۳٠ تیر ۱۳٩۳ :: ۸:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

حس عجیبی دارم!!

ای کاش این شبها تمام نمی‌شدند.

گویی چیزهایی بدست آورده‌ام و زمانی گرانقدر را از دست داده‌ام،

چرا که یقین ندارم توانسته باشم آن را به درستی درک کرده باشم؛

و امشب احساس دیشب را ندارم!!

بارالهی می‌خواهمت...

با ذره ذره وجودم...

ای کاش میهمانی‌ات تمام نشود.

یعنی باز هم باید یک سال صبر کنیم تا مهمانت شویم؟!

نمی‌شود همیشه مهمانی‌ات باشد؟!

از همین امشب دلم لک زده برای شب قدر.

چگونه تاب بیاورم تا سال دیگر؟!

می‌دانم که با آن دریای بخشندگی‌ات از گناهانم در گذشته‌ای.

می‌خواهم حواسم را جمع کنم تا سال دیگر دوباره با کوله‌باری از گناه به سویت نیایم.

می‌شود کمکم کنی؟

می‌خواهم ازت قولی بگیرم.

می‌شود مرا تنها نگذاری؟

می‌شود آنی و کمتر از آنی مرا به خودم وانگذاری، تا مبادا گناهی مرتکب شوم؟

می‌شود...؟؟؟

٢۸ تیر ۱۳٩۳ :: ٤:٤٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

٢٢ تیر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

با یاد تو به سر بردن خوش است (پسرم)...

گاهی ما آدمها چقدر سخت همدیگر را می‌فهمیم!!

حتی اگر خیلی سخت به هم نزدیک باشیم!!!

حتی اگر قلبمان مالامال از دوست داشتن باشد!!!

باز هم گویی خود را در لحظه جای هم قرار دادن برایمان سخت است.

من هم گاهی در لحظه‌ای که باید، فراموش می‌کنم این اصل مهم را...

که شاید این حرف یا کار متأثر از محیط بوده است.

پس کی می‌خواهم اینها را یاد بگیرم!!!

چرا وقتی می‌دانم، نمی‌توانم به آن عمل نمایم؟!!

چرا...؟!!

و من این فراموشی را دوست ندارم.

این نتوانستن را دوست ندارم.

پسر نازنینم دوستت دارم تا بی‌نهایت...

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ