دلتنگی های من
٢٥ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

آنگاه که دوست داری 

کسی همواره به یادت باشد،

به یاد من باش

که من همواره به یاد تو هستم.

 

(سوره بقره آیه 152)

٢۱ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

و تو ای آفریننده‌ی زیبائیها،

عظمت آفرینشت بالاتر از قدرت درک من است.

کوهها، جنگلها و دریاهای بی‌کرانت را پایانی نیست.

خورشید، ماه و کهکشانها در آسمان بی‌انتهایت چطور می‌توانند در تصور کوچکم بگنجند؟!!

نظاره کردن هریک از اینها آرامشی عظیم برایم به ارمغان می‌آورد.

و در مقابل این همه بزرگی چیزی برای گفتن ندارم.

اینک من مانده‌ام و یک دنیا شرمساری، که با وجود همه کوچک بودنم چقدر خود و مشغولیاتم را بزرگ می‌پندارم!!

خدای قادر من...

تو را می‌ستایم که با وجود این همه بزرگی‌ات و این همه کوچکی‌ام حتی لحظه‌ای نیز تنهایم نمی‌گذاری و من با این همه کوچکی‌ام و تمام بزرگی‌ات باز هم گاهی از یاد تو غافل می‌شوم!!

فراموش می‌کنم که و کجا هستم...

خداوندا از تو بخاطر همه چیز و همه کس سپاسگزارم.

۱٢ فروردین ۱۳٩۳ :: ۸:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم آرام می‌ماند

اگر تو،

جاودانه آسمان آبی شبهای من باشی...

 

م فلاحت

(دوستان عزیزم چند روزی به سفر می‌روم)

٩ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

خدایا چه بنویسم؟

دیگر نمی‌دانم چه بنویسم؛

نمی‌دانم چه بخواهم؛

نمی‌دانم چه بگویم؛

پس فقط تو را می‌خوانم واز تو یاری می‌جویم.

امید به پاسخگویی‌ات بسته‌ام.

٢۸ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

تا حالا شده توی ذهن خودت به یک دوراهی برسی؟

دو راهی‌ که شاید به واقع دوراهی نباشد، اما تو اینگونه می‌پنداری!

و این پنداشت تو را گیج می‌کند.

و من الان گیجم، اما یک گیج آرام!!

چه جالب!

گیج آرام را هیچگاه تصور نمی‌کردم!!

همیشه وقتی گیج می‌شدم کلافگی به همراه داشت.

اما این بار انقدر آرامشم زیاد است که هیچ چیز حتی این دوراهی و گیجی نمی‌تواند آن را زایل کند.

دو راهی‌اش را نیز دوست دارم.

هرچه او دهد برایم شیرین و گواراست.

مدتهاست که به آن دوراهی فکر می‌کنم و می‌خواهم تصمیمی بگیرم، اما هنوز نتوانستم.

گاهی از این راه می‌روم، گاهی از آن راه و نهایتا باز برمی‌گردم برسردوراهی، می‌نشینم و به انتهای هردو چشم می‌دوزم تا شاید چیزی ببینم که به تصمیم‌گیری‌ام کمک نماید.

خدایا چشمانم را به اسرارت بینا، قلبم را بیدار وهمنشینی با خوبانت را نصیبم گردان.

٢۳ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

خدایا ...

تو آن مشترک مورد نظری هستی،

 که همیشه در دسترسی . . .

۱٩ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

 

"خدایا حضور تو در نفسم،

عمیق‌تر از هواست"

۱٢ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

و باز امشب دلم تنگ است...

دلم پرمی‌کشد برایت نازنینم...

هوای شنیدن صدای پرمهرت ضربان قلبم را به شماره انداخته...

دیدن روی چو ماهت در این نیمه شب آرزویم گشته...

به یک باره آنچنان تمنای بودنت را می‌کنم که از خودبی‌خود می‌شوم...

هیچ می‌دانی این روزها چقدر به تو افتخار می‌کنم؟

حالا می‌فهمم وقتی که فرزندی بزرگ و عاقل می‌شود، چه لذتی دارد بالیدن به او...

آن روز که تعاریف مختلف را در مورد تو شنیدم (که البته خود به آن واقف بودم)، دلم می‌خواست فریاد بکشم:" بله، این پسر من است".

به واقع هیچ چیز نمی‌توانست مرا تا این حد به وجد بیاورد.

و من از خداوند می‌خواهم که در لحظه لحظه‌ی زندگی‌ات راه درست را به تو عزیزترینم نشان دهد.

(دوستان عزیزم عکس نمادین است)

 

٩ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

چقدر بد است که هر کاری هم می‌کنی نمی‌شود بعضی‌ها را برای همیشه از زندگی‌ات پاک کنی...

انگار همیشه هستند، هرقدر که نیستند...

انگار همیشه باید تحملشان کنی، هرقدر که نیازی به آن نباشد...

انگار که خلاصی از آن امکانپذیر نمی‌باشد، هرقدر هم که خلاص شده باشی...

مثل یک سایه می‌مانند که هرجا میروی آن را احساس می‌کنی.

می‌خواهی که نباشد، اما وجود عزیزترینت نمی‌گذارد که یادت برود بودنش را در این دنیا.

چرا که بخاطر کسی که همه زندگی‌ات هست، حاضری هرکس و هرچیزی را تحمل کنی.

تحمل هم می‌کنی...

اما، این به واقع سخت است.

خدایا در مقابل آن چون همیشه از تو همراه همیشگی‌ام طلب صبر می‌نمایم.

۳ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

و من نمی‌دانم که تو چه خواهی گفت؟!!

نمی‌دانم که در پس ابر حالا چه چیز در انتظارم نشسته است؟!!

نمی‌دانم با کدامین عملم تو را اینگونه که تو خوشحالم نموده‌ای می‌توانم خوشحال کنم؟!!

نمی‌دانم!!

و چه چیز می‌تواند مرا خوشحال کند؟!

نه، بهتر است بگویم چه چیز می‌تواند بیش از این مرا خوشحال کند؟!!

آیا اتفاق دیگری در راه است؟؟

یا نه؟!!

نمی‌دانم چه سختی‌هایی در راه دارم برای رسیدن به خوشحالی که بزرگتر از این باشد؛ اما هرچه باشد با جان و دل خریدارم، چرا که رسیدن به مطلوب در زمانی که تو می‌خواهی با تمام سختی‌اش بسیار گواراست.

زیرا مطلوب من خواست و اراده‌ی توست.

امیدوارم باز هم لایق نوشیدنش باشم.

٢٧ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

٢٦ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

 

گاهی اوقات آدم انقدراحساساتی می‌شود که نمی‌داندچطور احساساتش را بیان کند.

واژگان به کمکم بیایید!!

من اینجا دوستانی دارم با دلهایی دریایی که محبتشان مرا لبریز کرده است.

چه باید انجام دهم؟!!!

چه باید بگویم؟!!!

تا شاید بتوانم دلم را خوش نمایم که قدردانی کرده‌ام؛

نمی‌دانم!

فقط دستانم را به آسمان بلند کرده دعاگویتان هستم و امیدوارم که خداوند نزد شما مهربانان روسیاهم نگرداند.

از همه دوستانی که با دعوت و بدون دعوت روز میلادم را تبریک گفتند بی‌نهایت سپاسگزارم. عزیزانی که فیلم و کارت تبریک برایم ارسال کردند بدانند که بسیار خوشحالم کردند. از داداش حسین، داداشی، مریم جون و دوست عزیزی که تمایلی به بردن نامشان نداشتند بخاطر تبریک زیبایی که در وبلاگشان برای این حقیر گذاشتند سپاسگزارم. همچنین به نفس عزیزم میگویم که هدیه‌ات برایم بسیار فوق‌العاده و ارزشمند است.

دلتان شاد و لبتان خندان باد.

باشد که بتوانم محبتهایتان را اندکی جبران نمایم.

٢٤ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام، سلام صدتا سلام

به همه شمادوستان گلم، که قدم رنجه کردیدوبه ضیافت‌امشب تشریف فرماشدیدمژه

وای که چقدر برای این روز لحظه شماری کردم چشمک

خوب و حالا تولدم مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقلب

اگر اصرار کنید کادوهای قشنگتون رو هم قبول می کنمنیشخند

بفرمایید کیک و دهانتان را شیرین کنید، حالا حالاها اینجا مهمانید.

لطفا تعارف نکنید مجلس بی ریاست زبان

 

این هم یک تبریک از طرف شما عزیزان که البته با محبتهایتان بیش از اینها شرمنده ام نموده اید.

٢۱ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

و من گاهی نمی‌دانم که چرا طپش قلبم تفاوت می‌کند...

قلبم...

آرام باش...

کسی هست که همیشه با توست...

همه جا، همه وقت...

۱٥ بهمن ۱۳٩٢ :: ۳:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

یادش بخیر...

آن روز برفی را به یاد می‌آوری؟

چه هیجانی در درونم موج می‌زد...

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ