دلتنگی های من
٢٤ فروردین ۱۳٩٤ :: ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

و من اینجا میان بودن‌ها و نبودن‌ها شناور هستم...

به دوردست‌ها خیره می‌شوم و  سختی راه گاهی پشتم را می‌لرزاند!!

به آسمان نگاه می‌کنم،

دستانم را بالا می‌برم و با اتکاء به تو پای در راه می‌نهم.

یاریم کن ای خدای بی‌همتا

۱۳ دی ۱۳٩۳ :: ٤:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

من و تنهایی و غم بی پایان بی تو بودن 

من و تنهایی و غصه های با تو بودن 

من و نادانسته های بسیاری، 

که هرچه می دانم باز کم می دانم... 

رها

۸ دی ۱۳٩۳ :: ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

امروز اینجا می نگارم و دوستانم را شاهد می گیرم تا هیچگاه فراموش نکنم که با تو معبود بی همتایم عهد و پیمانی بسته ام به حلاوت بودنت... 

که راضی باشم به هرآنچه تو بخواهی، 

شکوه و شکایتی به نزدت نیاورم، 

و هیچ خواسته ای جز رضایت و خشنودی ات نداشته باشم... 

اگر زندگی سخت گرفت،

اگر همه چیز برخلاف میلم شد، 

اگر جایی کم آوردم... 

بدانم که همیشه و همه جا نگاه تو را دارم، 

و آن را با هیچ چیزی معاوضه نکنم... 

فقط یک خواهش می ماند عشق حقیقی ام:

"به وقت امتحان درنظر داشته باشی که من بنده ضعیفت هستم... "

رها

 

٥ دی ۱۳٩۳ :: ٢:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

بخوان مرا به یک جای دور…

به جایی که آدمیانت نباشند 

خودت باشی و جلوه های شکوهت…

من و تو…

و فقط سکوت... 

می خواهم بشنوی صدای تپش قلب خسته‌ام را... 

تا بدون کلام و واسطه بگویم حرفهایم را... 

همانها که روی دلم سنگینی کرده... 

همانها که نباید و نمی شود به جز تو گفت... 

همانها که گوشهای زمینی قادر به شنیدنشان نمی باشند... 

سخنم به بلندا می کشد 

وقت زیاد می خواهم 

می خواهم در کنارت آرام باشم 

آرام آرام... 

رها

۳ دی ۱۳٩۳ :: ۱:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

من و باران و یاد تو 

و این سرچشمه رحمت 

و هر قطره که می بارد 

بود اینجا، کلاس مهربانی 

که ای بنده، بیاموز رسم مهربانی را... 

رها

٢٥ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

چه عظمتی!!!

چه شکوهی!!!

سرمست نگاهتم... 

سرمست توجهت... 

با تمام دنیا تاختت نمیزنم. 

از کنارت تکان نمی خورم. 

چه جایی بهتر خواهم یافت؟! 

آغوش تو چقدر شیرین است... 

چه گرمای وصف ناپذیری... 

چه حمایت بی چشم داشتی... 

می شود مرا زمین نگذاری؟!! 

زمین را دوست ندارم ؛

دلم آسمانت را می خواهد. 

می شود در آغوش تو آسمانی شوم؟! 

می شود این لحظات پایان نپذیرند؟!! 

می خواهمت با ذره ذره وجودم برای هردمم...

٢٤ آذر ۱۳٩۳ :: ٥:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

گاهی همه چیز خوب پیش میرود، فقط کافیست به خودش واگذار کنی، اما به ناگاه ادای آدمهای همه چیز دان را درمیاوری و در یک چشم بر هم زدن همه چیز را خراب میکنی ؛ و بعد فقانت به آسمان میرود که:" خدایا چه کنم؟ چه کنم؟ "

مصداق بارز "خود کرده را تدبیر نیست" دقیقا همین جاست. وقتی به خودش میسپاری، دیگر باید بسپاری، اما و اگر ندارد. تکلیفت را مشخص کن.

یا توکل کن یا نکن، نصفه و نیمه اش فایده ای ندارد!!! 

٢۳ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

بی قرارم، بی قرارم، بی قرار... 

بیا یارا، قرارم باش و یارم باش... 

بیا، کز سوز دل گویم تمنایت... 

مرا دریاب، ای آرام جانم... 

وگر پرسند در چه حالی؟ 

گویم:" انتظار و انتظار و انتظار... 

بیا پایان بده...

مرا درمان بده...

 زهجرانت دگر نایی نمانده... 

٢٢ آذر ۱۳٩۳ :: ٦:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

خستگی را از پشت حصارهای بلند زندگی فریاد می زنم... 

نمی دانم صدایم شنیده می‌شود یا نه... 

نمی دانم اگر کسی بشنود چه قضاوتی می کند... 

اما می دانم اگر تو بشنوی دلم آرام می ماند... 

حتی اگر هیچ واکنشی نشان ندهی... 

۱٩ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

گاهی هرقدر هم تلاش کنی کاری از دستت برنمیاد... 

دوست داری بتوانی همه چیز را درست کنی اما نمی شود...

این نشدنه خیلی سخته، درد داره... 

ولی باید به خودم بگویم:" همه چیز دست من نیست... "

من نمی توانم و قرار هم نیست که همه چیز را درست کنم...

من هم یک انسانم با تواناییهای محدود... 

باید این را باور کنم... 

۱٧ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

چه کنم من؟ 

که هیچگاه نمی توانم به گرد پایت هم برسم... هربار که قدمی برمیدارم تو را فرسنگها جلوتر از خویش می یابم... به تاخت به سویت حرکت میکنم اما آنچنان گوی سبقت را ربوده ای که با هیچ چیز زمینی نمی توان این بعد مسافت را طی نمود... این بار نگاهی به لطف و مرحمتت می اندازم و آنگاه تو را شکر می گویم... چرا که با محاسبات زمینی، هیچگاه نخواهم توانست شکر داشته هایم را بجا بیاورم... 

خدای خوب من... 

۱٦ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:٢۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

چقدر درد میکند جای برخی زخمها!!!

همانها که روزی بی اعتنا به همه هشدارها

امتحانش را انتخاب کردی!!!

و حالا دردهایش چه طعمی دارد؟!! 

میتوانی بازگویش کنی؟!!

یا اینکه گفتنش هم دردآور است؟!! 

۱٥ آذر ۱۳٩۳ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : رها      

دلم غنج می رود گاهی،

برای نگاه پرکلامت...

 

رها

۱۳ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

به هنگام خوشی

یا به وقت ناخوشی 

این را بدان

چو نسیمی گذرا

از کنارت میروند 

نه به این عادت 

نه از آن نالان باش 

ساقیه یکه و تنها خداست 

شکر گوی و بکوش دریابی 

حکمت هریک را...

 رها

۱۳ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : رها      

سلام خدمت دوستان عزیزم

شرمنده مدتی دسترسی به نت نداشتم و نتوانستم خبری از خودم به شما عزیزان بدهم.

از همتون ممنونم که در این مدت به یادم بودید خصوصا سمانه عزیزم که هیچگاه کمرنگ نمی شود.

ساشای عزیز حضورت قلبم را سرشار از سرور نمود.

(بدلیل سرعت بسیار پایین نت فعلا مطالب را بدون عکس میگذارم)

درباره وبلاگ
رها

نويسندگان
صفحات وبلاگ